داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید 

بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم

و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید

و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم

دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و این

وبلاگ.منم به زودی میرم. معلوم نیست کی و چه وقت!!! دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1393برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1710

 

نگاه سنگین حامی

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا در مجلسی نشسته بود و در سکوت به صحبت جمعی گوش می داد. موضوع صحبت مردی بود که همه می گفتند جرمی مرتکب شده و مستحق مجازات است و هرکس در بدگویی از آن مرد جمله ای می گفت. شیوانا بالاخره طاقت نیاورد ، از جا برخاست تا برود. یکی از جمع به طعنه گفت:” استاد! این آدمی که ما راجع به او حرف می زنیم نزد هیچکس آبرویی ندارد و تمام اعتبار و حیثیتش برباد رفته است!؟
شیوانا آهی کشید و گفت:” اینکه می گوئید انسانی است که هیچکس پشتیبانش نیست و این قبیل انسان های حامی قدرتمندی دارند که من از ترس او این مجلس را ترک می کنم
همان فرد با خنده گفت:” آخر چنین فردی را چه کسی حمایت خواهد کرد؟او دیگر چیزی برای ازدست دادن ندارد
شیوانا سری تکان داد وگفت:” ایستگاهی هست که در آن ایستگاه خالق کائنات همیشه منتظر است تا انسان های درمانده و مایوس و ناامید را در آغوش بگیرد. وقتی انسانی دیگر امیدش از دست می رود و به سوی او روی برمی گرداند، خالق کائنات چتر حمایتش را بر سر او باز می کند و حامی او می شود. به همین خاطر طفلی که یتیم می شود ، غریبی که درمانده می شود ، مسافری که راه گم می کند و انسانی که بی حرمت می شود، نهایتا وقتی به این ایستگاه می رسد خود را در آغوش این حامی بزرگ می بیند و آرام می گیرد
من از ترس آن حامی بزرگ این مجلس را ترک می کنم ، چرا که سنگینی نگاه خشمگین خالق کائنات را به خوبی حس می کنم و در تمام عمرم از هیچ چیز به اندازه این نگاه سنگین نترسیده ام

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 30 آذر 1394برچسب:نگاه سنگین حامی,

و ساعت 20:53

داستان شماره 1709

 

مچ نگیر

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از دوستان شیوانا یک کارگاه پارچه بافی داشت. روزی شیوانا به دیدار این دوست رفت. دید که دوستش با یکی از کارگرهایش مشغول جرو بحث است و دائم سعی می کند با ذکر جزئیاتی دقیق به کارگر بفهماند که از او زرنگ تر است و اعماق افکار کارگر را می خواند و می داند نقشه باطن او چیست. کارگر هم دائم قسم می خورد که صاحبش اشتباه می کند و دچار توهم شده است
سرانجام وقتی کارگر مرخص شد، شیوانا رو به دوستش کرد و گفت:” بالفرض هم که مجرا های خبررسانی تو درست باشد و تو از حقیقت ماجرایی خبر داشته باشی. این دلیل نمی شود که خود را زرنگ تر و تیز تر جلوه دهی و این زرنگتر بودن را دائم به رخ دیگران بکشی!؟
دوست شیوانا با تعجب پرسید:” یعنی می گوئید بگذارم آنها راحت سرمن را کلاه بگذارند و مرا فریب دهند!؟
شیوانا با تبسم گفت:” آری! بگذار گمان کنند که تو چندان زیرک نیستی و با روش های ساده ای که برای فریب دادن اشخاص کودن سراغ دارند تو را فریب دهند. اگر بدبینی تو درست باشد که در همان برخورد اول متوجه همه چیز می شوی و اقدام اساسی لازم برای از بین بردن فساد را انجام می دهی. اگر هم برداشت تو اشتباه باشد همه چیز سرجایش است و احترام طرفین حفظ می شود و  به کسی توهین نمی شود و کسی در صدد انتقام جویی و خرابکاری برنمی آید. تو با مچ گیری و زرنگ بازی کاری می کنی که افراد بیگناه و سالم از اطراف تو پراکنده شوند و افراد خاطی نقشه های پیچیده تری برای خطا بکشند و در نتیجه تو را راحت تر گول بزنند. فراموش نکن که تو همیشه زرنگ تر از بقیه نیستی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 29 آذر 1394برچسب:مچ نگیر,

و ساعت 20:52

داستان شماره 1708

 

او هم دید

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا از راهی می گذشت. خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به نزدیک درخت رسید و جسمی را که داخل پارچه ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض اینکه جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او می نگرد! جوان شرمزده سرش را پائین انداخت  و از شیوانا دور شد
روز بعد عده ای از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردند و از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند.
شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید:”جرم این جوان چیست!؟
یکی از جمع پاسخ داد: ” این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته است و ظرف گرانقیمتی که آنجا بود را ربوده و فرار کرده است
شیوانا پرسید:” از کجا می دانید که کار این جوان بوده است!؟
همان شخص پاسخ داد:” دقیقا مطمئن نیستیم. اتفاقا وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است. ما براساس حدس و گمان فکر می کنیم کار او بوده است. البته او خودش می گوید که از ظرف گرانقیمت خبری ندارد و ما هم هرجایی که گمان می کردیم را گشتیم ولی ظرفی را ندیدیم
شیوانا با عصبانیت گفت:” شما بر اساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کرده اید. زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکم تر داشتید سراغ من بیائید
جمعیت جوان را رها کردند و پراکنده شدند. ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد و شرمزده و خجل سرش را پائین انداخت و با صدایی آهسته گفت:” استاد ! شما خودتان دیدید که من ظرف را کجا پنهان کردم؟ پس چرا من را لو ندادید!؟
شیوانا آهی عمیق کشید و گفت : “به جز من چشمان خالق هستی هم نظاره گر اعمال تو بود. وقتی خالق کائنات آبروی تو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظاره گر اعمال تو باشد ، چرا من که چشمانم ازاوست پرده پوشی نکنم!؟
جوان خجل و سرافکنده از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند:” ظرف گرانقیمت شب گذشته به طرز عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچکس ندیده است که چه کسی این کار را انجام داده است. برای همین ما به این نتیجه رسیده ایم که این جوان بی گناه بوده است و بی جهت او را متهم نموده ایم. به همین خاطر نزد شما آمده ایم تا از او بخواهید ما را ببخشد
شیوانا تبسمی کرد و گفت: ” این جوان حتما شما را می بخشد. بروید و به کار خود برسید
وقتی جمعیت پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت:” همان کسی که چشمان بقیه را کور کرد و آبروی تو را حفظ نمود، اگر اراده کند می تواند پرده ها را براندازد و همه اسرارپنهان تو را برملا سازد و در یک چشم به هم زدن تو را رسوا کند. قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیب های تو باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 28 آذر 1394برچسب:او هم دید,

و ساعت 20:49

داستان شماره 1707

 

هرگز با خودت قهر مکن

بسم الله الرحمن الرحیم
به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهرآن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیما سراغ او را گرفت و پس از ساعت ها جستجو او را در یک محل عیش و عشرت مست و لایعقل یافت. مقابلش ایستاد. سری تکان داد از او پرسید:” تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی
شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت وگفت:” من لیاقت درس های شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگوئید!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم
شاگرد مایوس و ناامید نگاهش را به چشمانش شیوانا دوخت وپرسید:” یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید!؟
شیوانا مطمئن سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:” البته ! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست! درس امروز این است:” هرگزبا خودت قهرمکن! هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی ! و هرگز اجازه مده دیگران وادارت سازند خودت خودت را محکوم کنی! به محض اینکه با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر نوع بی حرمتی به روح و جسم خودت را می پذیری! همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده! تکرار می کنم ! خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با او قهر می کنی! درس امروز من همین است
شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید وبلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده اش بازگشت. وقتی شیوانا به دهکده رسید چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغ او را می گیرد. شیوانا به استقبال او رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوشش گرفت و آرام در گوشش گفت:”اکنون که با خودت آشتی کرده ای ، یادبگیر که از خودت طرفداری کنی! به هیچ کس اجازه مده تو را با یادآوری گذشته ات ، وادار به سرافکندگی کند! همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن! هرگز مگذار دیگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند. خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع می کند. درس امروز همین است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 آذر 1394برچسب:هرگز با خودت قهر مکن,

و ساعت 20:48

داستان شماره 1706

 

نزدیک کودکت بخواب

بسم الله الرحمن الرحیم
مردی سراسیمه نزد شیوانا آمد و به او گفت: “استاد! چند روزی است که بدشانسی و بدبیاری بدجوری گریبانم را گرفته است. احساس می کنم کائنات با من سرلج افتاده است و دائم جلوی پایم سنگ می اندازد. می ترسم بلایی درمان ناپذیر بر سرم نازل شود و آینده ای عذاب آور نصیبم شود. مرا راهنمایی کن که چه کنم!؟
شیوانا از او پرسید: ” آیا فرزند کوچکی داری!؟
مرد گفت:” آری! دو دختر و پسر کوچک دارم که در خانه هستند
شیوانا تبسمی کرد و گفت: ” یک هفته همه کارهایت را رها کن و از کنار این بچه ها لحظه ای جدامشو! شب ها سرت را روی متکای آنها بگذار و بخواب و روزها دست آنها را در دستان بگیر و به جاهایی که آنها می خواهند برو! نزدیک کودکت بخواب ! همه چیز درست می شود !”
مرد سراسیمه به منزلش رفت و هفته بعد شاد و سرحال نزد شیوانا آمد و گفت:”استاد! آرامش و اطمینان عجیبی بر زندگی ام حاکم شده و احساسی غریب از همراهی کائنات تمام وجودم را انباشته است. چگونه چنین چیزی ممکن است؟
شیوانا پاسخ داد:” مهم نیست که بزرگترها چگونه اند. کائنات چترحمایتی اش را حتی برای یک لحظه از روی سر کودکان و اشخاص مظلوم و بی پناه برنمی دارد. تو در این یک هفته خودت را زیر چتر حمایتی کودکانت قرار دادی و در این فرصت مصیبت ها بدون اینکه تو را پیدا کنند از کنارت گذشتند و رفتند و خود کائنات بی آنکه تو آگاه شوی برای دورساختن این مصیبت ها راه چاره ای ساخت و تیرهای عذاب به سمتی دیگر منحرف شدند. اگر بزرگترها می دانستند که کودکانشان چه نیروی حمایتی بزرگی را بالای سر خود دارند حتی برای لحظه ای آنها را از خود دور نمی ساختند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 آذر 1394برچسب:نزدیک کودکت بخواب,

و ساعت 20:46

داستان شماره 1705

 

همین الآن نشانش بده

بسم الله الرحمن الرحیم
جمعی دختر و پسر اطراف شیوانا را گرفته بودند و از او می خواستند تا برای روشنایی دلشان جمله ای بگوید. شیوانا تبسمی کرد و گفت:” همه ما به شکلی معتقدیم که به خالق هستی ایمان داریم با انگشت اشاره خود دلیل این ایمان را به بقیه نشان دهید.” همین الآن نشانش بده
دختری با انگشت اشاره به سمت َآسمان اشاره کرد و گفت:”این آسمان بزرگ و بی انتها بهترین گواه این است که این دنیا را آفریدگاری است قادر و توانا
پسری با انگشت اشاره پروانه ای را روی گلی نشان داد و گفت:” این پروانه زیبا که بی اعتنا به همه عالم اطراف گل کوچکی که دوست دارد بال می زند بهترین شاهکار خلقت و دلیل آن است که دنیا را صاحبی است زیبایی شناس و زیبا یی طلب
در این بین یکی از شاگردان به شیوانا گفت:” استاد ! نوبت شماست که با انگشت اشاره خود دلیل ایمان خود به خالق هستی را نشانمان دهید
شیوانا انگشت اشاره دست چپ خود را به سوی انگشت اشاره سمت راست خود نشانه گرفت و گفت:” همین توانایی که می توانیم با انگشت به سمتی اشاره کنیم و ادعای دانستن کنیم. همین قدرت شناخت خودش نشانه این است که کسی هست که دوست دارید ببینیمش ، بشناسیمش و هرازچندگاهی با انگشت اشاره نشانش دهیم. همین انگشت های اشاره شما که به این سوی و آنسوی خلقت نشانه می رود برای ایمان آوردن من به خالق هستی کفایت می کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 آذر 1394برچسب:همین الان نشانش بده,

و ساعت 20:44

داستان شماره 1704


تو با این همه

بسم الله الرحمن الرحیم
بر اثر سیل پل اصلی ورودی به دهکده شیوانا خراب شده بود و همه مردم از اطراف برای کمک به اهالی دهکده شیوانا در مدرسه جمع شده بودند و برای تعمیر و بازسازی پل کمک می کردند. ازجمله کسانی که برای کمک آمده بودند چند دختر و پسر جوان با آرایش و پوشش نه چندان رسمی بودند که به مذاق بعضی از شاگردان مدرسه شیوانا خوش نمی آمد
یک روز ظهر که همه مشغول کار بودند و همان دختران و پسران جلف نیز به سختی کار می کردند یکی از شاگردان بسیار حساس شیوانا طاقت نیاورد و همراه عده ای دیگر از هم فکران خود گرد شیوانا جمع شدندو با اعتراض خطاب به استاد گفتند:”ببینید استاد! شما همانگونه که با ما صحبت می کنید ، بی تفاوت به لباس و آرایش این عده جوان جلف با آنها هم همانطوری برخورد می کنید. در حالی که باید بین ما و ایشان تفاوتی باشد و ما که سالهاست در مدرسه شما درس معرفت می گیریم و جامه و آرایش سالکین را داریم باید لااقل شاهد برخوردی متفاوت از سوی شما باشیم. ما به این بی تفاوتی شما اعتراض داریم استاد
شیوانا نگاهی به آن شاگرد کرد و گفت: ” تو با این همه سابقه سیر و سلوک روزهاست که از کار خود می زنی و به این اشخاصی که اصلا به تو کاری ندارند و برای کمک آمده اند گیر داده ای! اما آنها برعکس با وجودی که لباس و آرایششان باب طبع ما نیست ، به هیچکس کاری ندارندو  با خلوص نیت و فقط به قصد کمک از همان روز اول به سختی مشغول کار هستند. تو خودت انصاف بده ! اگر قرار به فرق گذاشتن باشد خالق هستی آنها را ترجیح می دهد یا تو را که با این همه ادعا از کار می زنی و فقط گیر می دهی!؟ اگر جوابی برای این سوال پیدا کردی به من بگو تا نگاهم متفاوت شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 آذر 1394برچسب:تو با این همه,

و ساعت 20:42

داستان شماره 1703

 

چاله هنوز هست

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا به عیادت فرزندش برود. شیوانا بیماری فرزندش را پرسید . مرد گفت:” نزدیک کوچه ما چاله ای هست که پسرم یک هفته پیش داخل آن افتاد و ضرب دید و ترسید و دچار شوک شده است. او چند ساعتی داخل آن چاله گود گیر کرده بود و همین امر باعث شد تا ترس و وحشت به جانش بیافتد و او نتواند به حالت عادی برگردد. از تو استاد آگاهی می خواهم تا از فرزندم عیادت کنی و او را آرام سازی و برایش توضیح دهی که چاله ترسی ندارد
شیوانا قبول کرد و همراه مرد به سمت منزل او حرکت کرد. وقتی به سرکوچه مرد رسیدند. شیوانا ایستاد و با انگشت چاله را نشان داد و گفت:” این چاله که هنوز آنجاست!؟
مرد تبسمی کرد و گفت:” بله استاد! این همان چاله است. اما جای نگرانی نیست. از کنار آن به راحتی می توان گذشت
شیوانا با عصبانیت به سمت مرد برگشت و گفت:” چاله هایی که قبلا یکبار در آنها افتاده اید ، هنوز هم سرجایشان هستند و تو به من می گویی نزد پسرت بیایم و به او  بگویم چاله ها ترسی ندارند!؟ این چاله باید چند قربانی دیگر بدهد تا شما همت کنید و آن را پر کنید!؟” من از همین جا برمی گردم و تا این چاله را پر نکرده اید به سراغ من نیائید
مرد مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و گفت :” ولی استاد! شما که تا اینجا آمده اید ، چند قدم دیگر هم بیائید و با پسرم صحبت کنید
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” به جای اینکه به سراغ من می آمدید می توانستید همت کنید و این چاله را پر کنید
شیوانا به مدرسه بازگشت و ده روز بعد به صورت سرزده به عیادت پسر بیمار رفت. سر کوچه که رسید دید چاله گود پر و همسطح زمین شده است و پسر بیمار هم سالم و سرحال مقابل منزل خود مشغول بازی است. پدر کودک وقتی استاد را دید به سوی او شتافت و درآغوشش گرفت و گفت:” استاد! به محض اینکه چاله را پر کردیم چند ساعت بعد حال پسرم خوب شد و دیگر نیازی به شما پیدا نشد
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پسرت چه گفت
مرد سرش را پائین انداخت و گفت:” پسرم وقتی دید من و بقیه اهالی مشغول پر کردن چاله هستیم، به من گفت که دیگر نمی ترسد، چون می داند کسانی هستند که وحشتناکترین چاله ها را با شجاعت پر می کنند . و دنیابا وجود این آدمها دیگر ترسناک نیست
شیوانا سری تکان داد و گفت:”زندگی در شهری ترسناک است که ساکنین آن شهر ،  چاله ها  را به حال خود رها می کنند تا رهگذران را در خود فرو ببرند. ترس پسر تو از چاله ها نبود! از کرختی و بی تفاوتی ساکنین این محله بود که نسبت به وجود چاله های ترسناک در محله بی اعتنا بودند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 آذر 1394برچسب:چاله هنوز هست,

و ساعت 20:39

داستان شماره 1702

 

مگذار تابلو کامل شود

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی شیوانا استاد روشنایی با جماعتی در راهی همسفر بود. مردی را دید که بسیار به آرایش ظاهری خود می رسید و دائم نسبت به زیبایی خود برای خانواده اش فخر می فروخت. روزی شیوانا دید که مرد با صدای بلند خطاب به زن و فرزندانش می گوید که اگر قدر او را ندانند و هرچه می گوید را گوش نکنند ، آنها را ترک کرده و تنها خواهد گذاشت
وقتی سروصدا خوابید شیوانا مرد را به کناری کشید و از او پرسید:” آیا تو واقعا می خواهی آنها را ترک کنی و تنها به حال خود رها کنی و بروی!؟ مرد لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت:” البته که نه! من فقط می خواهم از ترس بدون من بودن حرفهایم را گوش کنند و ناز مرا بخرند
شیوانا سرش را با تاسف تکان داد و گفت:” اینکار تو به شدت خطرناک است. تو با اینکارت آنها را وادار می کنی از ترس و برای دفاع از خودشان هم که شده تابلویی بدون تو خلق کنند
مرد خوش سیما با صدای بلند شیوانا را مسخره کرد و در جلوی جمع سوال شیوانا را برای همه  تکرار کرد و با طعنه گفت:” چه کسی به این مرد استاد روشنایی گفته است!؟ او نمی داند که زن و فرزند من نقاشی نمی دانند
شیوانا آهی کشید و سکوت کرد و هیچ نگفت. چند روز بعد کاروان به دهکده ای رسید . برای تامین آب و غذا مدتی توقف کرد و سپس به راه خود ادامه داد. شب هنگام مرد زیبا سیما فریاد زنان به سوی شیوانا آمد و در حالی که بر سروصورت خود می زد گفت:” استاد! به دادم برسید. زن و فرزندانم مرا ترک کرده اند و گفته اند دیگر علاقه ای به با من بودن ندارند! همیشه من آنها را تهدید به ترک و تنهایی تهدید می کردم و اکنون آنها این بلا را برسرمن آورده اند. آخر آنها چگونه تنها و بدون من زیستن را برگزیدند!؟
اهل کاروان گرد مرد خانه خراب جمع شدند و او را دلداری دادند. شیوانا مقابل مرد ایستاد و گفت:” به تو گفتم که مگذار آنها به خاطر ترس از فلاکت و درماندگی تابلویی بدون تو بکشند. در طول مدتی که تو با تهدید به رفتن ، آنها را به آینده ای تاریک نوید می دادی ، آنها در ذهن خود دنیای بدون تو را دیدند و در آن دنیا نقش خود و شیوه های جدید زندگی را پیدا کردند. به مرور تابلوی زندگی با حضور تو رنگ باخت و تابلوی جدیدی که تو خودت باعث و بانی آن بودی و در آن حضورت دیگر ضرورتی نداشت ، جایگزین شد. متاسفم دوست من! ترس و دلهره می تواند از هر انسانی یک نقاش بسازد و انسان عاقل هرگز کاری نمی کند که دیگران طرح نقشی بدون حضور او را روی تابلوی زندگی خود بکشند
برخیز و به توقفگاه قبلی برگرد و تا دیر نشده سعی کن در تابلو ی جدیدی که آنها تازه کشیده اند ، جایی برای خود دست و پا کنی! البته الآن دیگر اوضاع فرق کرده است و تو دیگر تا آخر عمر نمی توانی آنها را به رفتن خودت تهدید کنی! هرگاه چنین کنی آنها تابلو یی که الآن کشیده اند را مقابل چشمانت علم می کنند و می گویند:” خوب برو! بودن و نبودن تو در این تابلو یکسان است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 22 آذر 1394برچسب:مگذار تابلو کامل شود,

و ساعت 20:37

داستان شماره 1701

 

حقیقت تلخ

بسم الله الرحمن الرحیم
عده ای هنرپیشه در میدان شهر نمایشی ترتیب داده بودند و در آن دعوا و نبرد بین عده ای انسان شرور و انسان خوب را به نمایش گذاشته بودند. در پایان نمایش آدم خوبها بر افراد بد و خبیث پیروز شدند و نمایش به اتمام رسید
یکی از شاگردان که تحت تاثیر نمایش قرار گرفته بود درحضور بقیه شاگردان  هیجان زده خطاب به شیوانا گفت:” استاد! دیدید چقدر زیبا آدم های خوب بر انسان های بدکردار پیروز شدند. اینجور نمایش ها انسان را واقع بین می سازد
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” اما حقیقت تلخ این است که در زندگی واقعی خوب ها همیشه پیروز نخواهند شد. و کسی که تدبیر و ذکاوت و هشیاری بیشتری دارد همیشه پیروز میدان است. اگر این حقیقت تلخ را باور نداشتی باشی هرگز نمی توانی انسانی واقع بین باشی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 21 آذر 1394برچسب:حقیقت تلخ,

و ساعت 20:35

داستان شماره 1700

 

 نفرین خنده دار

بسم الله الرحمن الرحیم
پسر بیکار و تن پروری اما خوش سیما و صاحب جمالی در دهکده شیوانا بود که با وجود زیبایی جمال ، کاری از او ساخته نبود و پول چندانی در بساط نداشت. روزی یکی از دوستان شیوانا نزد او آمد و با شرمندگی اظهار داشت که دختر جوانش به این پسر دلباخته است و از آینده دخترش بیمناک است. شیوانا از پدر خواست تا روز بعد دخترش را نزد او آورد. وقتی دختر همراه پدرش آمد شیوانا بی مقدمه از دختر پرسید:” آیا در وجود خودت آمادگی ترک و جدایی  از کسی که دلباخته اش هستی را داری!؟
دخترک مطمئن و محکم گفت:” هرگز جدایی رخ نخواهد داد. ما هردو به همدیگر علاقه داریم و پای این علاقه ایستاده ایم
شیوانا سری تکان داد و گفت:” آیا طاقت آن را داری که در آینده ای نزدیک ، این شخصی که به تو دلباخته به تو دشنام دهد و صفات زشت را به تو نسبت دهد و تو را به شکل های مختلف نفرین کند!؟
دخترک با حیرت گفت:” اینکه می گوئید امکان ندارد استاد! او دیوانه وار مرا دوست دارد و هرگز امکان ندارد حتی جمله ای ناروا علیه من برزبان براند. به گمانم شما تحت تاثیر حرفهای پدرم قرار گرفته اید وبه اندازه من او را نمی شناسید!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” اگر آمادگی شکست در عشق و جدایی و نفرین را داری راهی که در پیش گرفته ای را ادامه بده
وقتی دخترک از حضور شیوانا مرخص شد ، پدر دختر با ناراحتی نزد شیوانا آمد و گفت:” استاد! این چه نصیحتی بود که به دختر من کردید. چرا او را از عاقبت دلباختن به این جوان بیکار و بی مسئولیت نترساندید!؟
شیوانا پاسخ داد:” نگران مباش ومرا بی خبر مگذار
هفته بعد دخترک غمگین و گریان نزد شیوانا آمد و در حالی که گریه امانش را بریده بود گفت:” استاد! حق با شما بود! وقتی از این پسر خواستم تا به طور جدی برای تشکیل خانواده قدم پیش بگذارد و درخواست خود را با خانواده مطرح کند ، او بلافاصله مرا تهدید به جدایی کرد و وقتی اصرار مرا دید ، هر چه نفرین و دشنام بلد بود نثارم کرد و مرا ترک کرد و رفت! شما از کجا این را می دانستید!؟
شیوانا با لبخند گفت:” کسی که نتواند زندگی خود را مدیریت کند، چگونه می تواند یک زندگی مشترک را اداره کند. این پسر جوان به خاطر رشد جسمانی به بلوغ جسمی رسیده بود. اما برای تشکیل زندگی فقط بلوغ جسمی کفایت نمی کند و بلوغ ذهنی و اخلاقی هم لازم است. این پسر هنوز هم از رابطه رفاقتی و بدون مسئولیت با تو  گریزان نیست. اما وقتی اصرار تو به قبول مسئولیت و ارتباط رسمی و متعهدانه را دید ، فهمید که دیگر نمی تواند به بازی ادامه دهد و به همین خاطر برای حفظ  تعادل روانی خودش شروع به تخریب تو وخانواده ات نمود. از اینکه زود متوجه این نکته شدی خالق هستی را شکرگذار باش و بی اعتنا به کلام و رفتار او از داشتن پدری بزرگوار که اینچنین دورادور نگران توست به خود افتخار کن! بگذار این جوان نفرین خنده دارش را با صدای بلند به هر آسمانی که می خواهد بفرستد! مهم این است که تو بیش از این آسیبی ندیدی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 20 آذر 1394برچسب:نفرین خنده دار,

و ساعت 20:33

داستان شماره 1699

 

 بنابراین

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا در مدرسه اش مشغول کندن زمین و نهال درخت بود. یکی از افسران امپراتور همراه سربازانش سوار بر اسب از آنجا عبور می کرد. شیوانا را دید که در کنار بقیه شاگردانش مثل یک انسان عادی مشغول کار است. نزدیک او رفت و با لودگی گفت: استاد معرفت را می بینم که مانند کارگران حقیر مشغول کارهای عادی است!” شیوانا سرش را بلند کرد و به افسر گفت:” درنتیجه!؟
افسر که غافلگیر شده بود و از سوی دیگر نمی خواست در مقابل جمع حاضر شاگردان شیوانا و سربازانش خودش را ببازد ، با همان لحن گستاخانه ادامه داد:” بنابراین می توان نتیجه گرفت که استاد معرفت ما کارگری معمولی و شخص حقیری بیش نیست و نباید او را جدی گرفت!” شیوانا سری تکان داد و گفت:” و بنابراین !؟
افسر نفسی کوتاه کشید و گفت:” بنابراین !” و سپس لختی سکوت کرد و آنگاه گویی با خود حرف می زند گفت:” و بنابراین ! من اینجا بی جهت وقت خودم را به صحبت با یک کارگر معمولی هدر می دهم!؟”
شیوانا بی اعتنا به افسر امپراتور مشغول کارش شد و گفت: ” و در نتیجه!؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 19 آذر 1394برچسب:بنابراین,

و ساعت 20:31

داستان شماره 1698


مواظب واکنش هایت باش

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا در میدان دهکده خرید می کرد. مغازه داری را دید که با عده ای ولگرد درگیر شده است. ولگردان به مغازه دار دشنام می دادند و او هم با فریاد و دشنام متقابلا به آنها پاسخ می داد. شیوانا به سمت مغازه دار که فرد محترمی بود رفت و با تعجب از او پرسید:” چرا دهانت را به دشنام آلوده می کنی!؟ تو که شخص محترمی هستی!؟
مغازه دار با شرمندگی گفت:” ببینید استاد! این ولگردها چه رفتار ناشایستی دارند و چگونه با مردم صحبت می کنند!؟
شیوانا سری تکان داد و گفت: تو مسئول نحوه رفتار دیگران با خودت نیستی و کسی به خاطر رفتارزشت بقیه تو را سرزنش نمی کند. تو فقط مسئول واکنش های خودت هستی. پس بی تفاوت نسبت به رفتار بقیه مواظب واکنش هایت باش

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 18 آذر 1394برچسب:مواظب واکنش هایت باش,

و ساعت 20:28

داستان شماره 1697

 

دوست داشتنی باش

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا از کوچه ای عبور می کرد. متوجه شد پسری از خانواده ای ثروتمند بقیه بچه های کوچه را دور خود جمع می کند و به آنها خوردنی و خوراکی می دهد تا با او بازی کنند. اما بچه ها به محض گرفتن خوراکی او را ترک می کردند وبه بازی با یکدیگر سرگرم می شدند. پسر بچه پولدار هم غمگین و افسرده به همه دشنام می دهد و با بداخلاقی باعث آزردن و رمیدن بیشتر بچه ها از خودش می شود
شیوانا آهسته به سوی پسر پولدار رفت . کنارش نشست و در گوشش گفت:” پسرم! به زور نمی توان دیگران را وادار به دوست داشتن کرد. به جای آن سعی کن دوست داشتنی باشی!یک شخص دوست داشتنی هر جا که برود همه دورش جمع می شود. چه خوردنی در بساطش باشد و چه دستش خالی باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 17 آذر 1394برچسب:دوست داشتنی باش,

و ساعت 20:26

داستان شماره 1696

 

حتی اگر شکسته ترین باشی

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی خبر رسید که مردی وارد مدرسه شیوانا شده است که در تمام جنبه های زندگی اش شکست خورده بود. خانواده اش را ازدست داده بود. دوستان و آشنایانش او را رها کرده بودند و تمام اعتبار و اموالی که سالها جمع کرده بود در اثر زلزله از بین رفته بود. شیوانا در حال تدریس بود.  او را به کلاس خود دعوت کرد و خطاب به شاگردان گفت:” این مرد صاحب شکسته ترین قلب های دنیاست. همه به او پشت کرده اند و حتی طبیعت نیز نسبت به او رحم نداشته و تمام زندگی اش را از او گرفته است.اما او هنوز سرپاست و با امیدواری تمام به زندگی خود ادامه می دهد. من از این شخص می خواهم تا در خصوص احساسی که نسبت به دنیا و زندگی دارد برای شما جمله ای بگوید. جمله او را به خاطر بسپارید و آویزه گوش کنید. در چنین مواقعی فقط چنین جملاتی می توانند انسان را سرپا نگه دارند و به زندگی امیدوار سازند
سپس شیوانا رو به مرد دلشکسته کرد و از او خواست تا جمله ای را برای شاگردان بازگوکند.مرد دلشکسته اشک در چشمانش جمع شد. آهی کشید و خطاب به جمع گفت:” بدانید و آگاه باشید که مهم نیست دل شما چقدر شکسته باشد! جهان هرگز به خاطر غم تو از حرکت بازنمی ایستد. حتی اگر دلشکسته ترین شخص عالم هم باشی هستی به کار خود ادامه می دهد. گیاهان می رویند و کودکان متولد می شوند و موجودات پیر و فرسوده دنیا را ترک می کنند. پس در اوج دلشکستگی کافی است به این جهان بی تفاوت نگاه کنی و لااقل مثل بقیه موجودات زندگی را بپذیری

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 16 آذر 1394برچسب:حتی اگر شکسته ترین باشی,

و ساعت 20:24

داستان شماره 1695

 

همسر رویایی

بسم الله الرحمن الرحیم
مردی سه دختر دم بخت داشت. نزد شیوانا آمد وبه او گفت که سه نفر به خواستگاری دخترانش آمده اند و او می ترسد که بعدا ازدواج با این سه نفر منجر به جدایی فرزندانش شود. شیوانا سری تکان داد و گفت : ویژگی های شاخص دخترانت را بگو
مرد گفت:” دختر اولم بسیارساکت و آرام و متین است. اما وقتی در جمع قرار می گیرد شروع به شیرین زبانی می کند و سعی می کند با سروصدا و شلوغ کردن مجلس را گرم کند. دختر دومم بسیار ترسو است. اما وقتی در جمع قرار می گرد سعی می کند با شکستن حد و مرزها خود را جسور و شجاع و بی پروا جلوه دهد و همیشه مراقب هستم که به خودش آسیبی نرساند
دختر سوم من هم بسیار تنبل است. ولی وقتی با غریبه ها روبرو می شود خود را بسیار کار کن و فعال نشان می دهد و آنقدر در اینخصوص خودنمایی می کند که باعث تحسین همگی و شرمندگی بقیه خواهرانش می شود
شیوانا تبسمی کرد و از مرد خواست تا سه خواستگار را نزد او بفرستد و خودش هم در مجلس حضور داشته باشد. شیوانا از خواستگاران راجع به دلیل انتخاب همسرانشان برای او توضیح دهند
خواستگار دختر اول گفت:” من خودم آرام و ساکت و خجالتی ام و دوست دارم همسرم دختری اجتماعی و سروزبان دار باشد و بتواند نقص من را در زندگی جبران کند. شیرین زبانی و سروزبان داشتن دختر اول مرا شیفته او کرده است. ای استاد بزرگوار ! تمنا دارم کاری کنید که پدر دختر به این ازدواج راضی شود
خواستگار دختر دوم گفت:” من بسیار ترسو و بزدل هستم و حتی شبها از بیرون رفتن و در تاریکی قدم زدن می ترسم. همیشه دنبال همسری بودم که برخلاف من شجاع و بی پروا و یکه تاز باشد و وقتی دختر دوم این مرد را دیدم شیفته او شدم. ای کاش استاد التفاتی کنند و از پدر درخواست کنند به ازدواج من و دختر دوم رضا یت دهد
خواستگار دختر سوم گفت:” راستش را بخواهید من فردی تنبل و راحت طلبم که ترجیح می دهم همسرم این ضعف را نداشته باشد. زبر و زرنگ بودن دختر سوم مرا شیفته خود ساخته است. ای کاش پدر دختر به ازدواج من و دخترش رضایت دهد
شیوانا خواستگاران را مرخص کرد و در خلوت به پدر دختر گفت:” انسان ها وقتی به دیگری دل می بازند در واقع عاشق آرزوها و رویاهای خود می شوند. هرکس به شخصی که در رویا می بیند و می پسندد دل می بندد و اینکه فرد انتخابی آنها با مشخصات آرمانی آنها مطابقت دارد یا خیر را اصلا نمی بیند. به نظر می رسد که مشخصات فرد رویایی دختران تو و خواستگارانشان با هم تطابق دارد. اینکه این انطباق درست است یا خیر را من نمی دانم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 15 آذر 1394برچسب:همسر رویایی,

و ساعت 20:12

داستان شماره 1694

 

ارزش ذهن آزاد

بسم الله الرحمن الرحیم
زن و مرد جوانی برای کسب آرامش نزد شیوانا آمدند. آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شیوانا می خواستند تا به آنها روشی برای بی خیالی و آسودگی ذهن بیاموزد. شیوانا دستش را به سوی آنها دراز کرد و گفت :” نگرانی خود را در کف دست من بگذارید تا شما را از آن رها سازم!؟
زن با لکنت گفت:” اما استاد نگرانی ما قابل گذاشتن در دست های شما نیست. چیزی در درون ماست و ما نمی توانیم آن را مثل یک تکه سنگ در دستان شما بگذاریم!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” چیزی که خودتان می دانید وجود ندارد چرا درون خودتان زنده می کنید و توسط خودتان خویشتن را عذاب می دهید!؟
مرد شرمنده گفت:” ببینید استاد! ما در گذشته خود اشتباهات زیادی مرتکب شده ایم و اکنون بار سنگین این خطاها بر دوش سنگینی می کند و ما را عذاب می دهد
شیوانا چرخی زد و نگاهی به اطراف انداخت و آنگاه دستانش را به سمت مرد دراز کرد و گفت:” گذشته را به من نشان بده تا تو را از آن برهانم
مرد با حیرت گفت:” اما استاد! گذشته لحظه ای رخ داده و برای همیشه رفته و هر کاری کنیم دیگر برنمی گردد
شیوانا با لبخند گفت:” یعنی تو به خاطر چیزی که برای همیشه از دسترست دور شده ناراحتی!؟
زن و مرد به هم خیره شدند و با اعتراض گفتند :” ولی استاد! ما برای آرامش نزد شما آمده ایم و شما همه نگرانی های ما را مسخره کردید!؟
شیوانا کاغدی را جلوی زن و مرد گذاشت و گفت:” بزرگترین نگرانی های خود را روی این کاغذ بنویسید و به من دهید
مرد و زن جوان با حوصله و وسواس چندین صفحه کاغذ را نوشتند و به شیوانا دادند. شیوانا آتشی درست کرد و کاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو به زن و مرد جوان گفت:” تمام شد! الآن می توانید آرام باشید
مرد و زن جوان مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند و مرد با تعجب پرسید: ” استاد ! شما حتی آنها را نخواندید! آنها حرفهای گرانقیمت و باارزشی بودند و در زندگی ما از اهمیت خاصی برخوردار بودند. در واقع به دلیل  ارزشمندی این خاطرات و از دست دادن آنها بود که ما مضطرب شده ایم. شیوانا سری تکان داد و از یکی از شاگردان مدرسه خواست تا گرانقیمت ترین کاغذ را برای زن و مرد جوان بیاورد. سپس آن کاغذ را به آنها داد و گفت:” قیمت این کاغذ بسیار زیاد است. حرفهای عذاب دهنده ولی ارزشمند خود را روی  اینها بنویسید! اما بدانید که من بلافاصله این کاغذ گرانبها را با نوشته های ارزشمند شما می سوزانم. این کار تنها روش خلاصی از خاطرات نگران کننده و قیدآور گذشته است. برای راحت بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه های ذهنی گذشته پاک کنید. فقط ذهن آزاد است که می تواند آرام باشد. ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 14 آذر 1394برچسب:ارزش ذهن آزاد,

و ساعت 20:7

داستان شماره 1693

 

شاید طعمه تو هستی!؟

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از نزدیکان امپراتور که مردی مغرور و قدرت طلب بود وارد دهکده شیوانا شد و بدون رعایت حرمت و ادب درب مدرسه را شکست و وقت تدریس وارد جلسه درس شیوانا شد و با غرور مقابل استاد ایستاد و به او گفت:” هی پیرمرد! من در دربار امپراتور جایگاهی ویژه دارم. با گارد شمشیرزن های امپراتور و قاضی ویژه او نیز کاملا آشنا هستم. می توانم هر کسی را که اراده کنم به پشتوانه این جایگاه و قدرت برای همیشه به زندان افکنم و از هستی ساقط کنم. یکی از شاگردان قدیمی تو به من باج نداده است و علیه من شوریده و من حکم رسمی دستگیری او را از قاضی ویژه امپراتور در دست دارم. ما بر این گمانیم که او به مدرسه تو پناه آورده و من شخصا اینجا آمده ام تا او را شکار کنم!
شیوانا با تبسم سری تکان داد و گفت:” اینکه می گویی شاگرد قدیمی مدرسه بوده آیا شخص باهوشی است!؟
مرد مغرور با صدای خفه ای گفت:” آری و اینچنین که برمی آید در مدرسه شما به خوبی نیز درس های لازم را فرا گرفته است!؟ اما در عین حال او یک باهوش ترسو است و دائم می گریزد و مقابل من نمی ایستد تا قدرتم را نشانش دهم! و ببیند چگونه شکارش می کنم!
شیوانا مجددا پرسید:” اگر او شاگرد مدرسه من بوده و درسهای معرفت را هم خوب فرا گرفته است بدان و آگاه باش که این تو نیستی که قصد شکارش کرده ای ! بلکه این اوست که می خواهد تو را شکار کند!؟
دولتمرد امپراتور از خشم برافروخت و شمشیرش را از نیام کشید و بالای سر شیوانا برد و گفت:” هیچ می فهمی چه می گویی پیرمرد!؟ این مرد فراری و ضعیف و ناتوان چگونه می تواند شکارچی من باشد!؟من در تمام عمرم هرگز سراغ ندارم که دنبال کسی باشم و او را پیدا نکنم!؟
شیوانا به پشت بام مدرسه اشاره ای کرد و از دولتمرد امپراتور خواست تا گربه ای که روی شیب شیروانی عزم شکارپرنده ای زخمی را نموده تماشا کند. پرنده با بالهای افتاده خودش را به سرعت به لبه بام می کشاند و گربه  به ظاهرقدرتمند مغرور و سرمست از زخمی بودن شکار و توانایی خویش ، بی پروا در سراشیب بام به سمت پرنده به ظاهر زخمی می دوید تا او را شکار کند و از هم بدرد. درست در آخرین خیزی که گربه به قصد گرفتن پرنده برداشت ، پرنده ناگهان بالهایش را باز کرد و به سوی درختی آنسوی مدرسه پرکشید و گربه نگون بخت که اصلا انتظار چنین واکنشی از پرنده به ظاهر ناتوان نداشت تعادلش را ازدست دادو از لبه بام بلند مدرسه  با سر محکم زمین خورد و دیگر از جا بلند نشد
شیوانا با آرامش و متانت ادامه داد و گفت :“ آن شاگرد قدیمی من که تو دنبالش هستی ، آنقدر باهوش بوده که تو را وادار کرده از آبرو و اعتبار خودت مایه بگذاری و کرانه های قدرت خود را برملا سازی و رفقا و آشنایان درباری خودت را لو بدهی و با پای خود و در مقابل صدها شاهد درب مدرسه شیوانا را بشکنی و بر سر استاد معرفت این دیار شمشیر بکشی! اگر اینها به گوش امپراتور برسد نه به خاطر حرمت مدرسه بلکه از ترس خشم مردم و  برای حفظ آبرو و اعتبار خودش هم که شده تو را گوشمالی می دهد و این یکی از آن بلا هایی است که آن شاگرد قدیمی و باهوش من در نظر دارد بر سر تو آورد
تو هر تصمیمی  که علیه او بگیری و گمان کنی که خودت این تصمیم را گرفتی بدان و آگاه باش که دقیقا در حال انجام همان کاری هستی که او طرحش را ریخته است و تو در واقع طبق نقشه او عمل می کنی و به همین خاطر از عاقبت تو بسیار بیمناکم! متاسفم دوست من! این تو نیستی که دنبال او هستی ! این در واقع اوست که به قصد شکارتو گام به گام همراهت می آید و خودش را برای آخرین خیز تو آماده می کند. او شاید در این مدت خودش را  ضعیف و ناتوان جلوه می دهد اما بدان و آگاه باش که او فریبت می دهد و می خواهد وادارت کند تا آخرین خیز مرگ را برداری و خودت اسباب هلاک خود را آماده کنی!! به توقول می دهم که او در مدرسه نیست ، اما مطمئنم که زیاد هم از اینجا دور نیست. این تو نیستی که می توانی او را پیدا کنی. بلکه این اوست که خودش را هرازگاهی به تو نشان می دهد تا تو را به دنبال خودش بکشاند. اگر او شاگرد شیوانا باشد بدان که قدم به قدم به تو نزدیک است و در کمین است تا تو را توسط خودت و به دست خودت شکار کند
شیوانا در این لحظه اشاره ای به لاشه گربه کرد و  لبخندی زد و ادامه داد:”پرنده زخمی اکنون بالای درخت نشسته و نظاره گر موجودی است که تا چند دقیقه قبل اصلا گمان نمی کرد که توسط وزن خودش زمین بخورد. هیچکس پرنده را در این میان مقصر نمی داند . او همین الآن  به پرواز خود ادامه می دهد و می رود و بیچاره گربه که با همه قدرتش دیگر نمی تواند این پرواز را ببیند
آشنای  امپراتور که با شمشیر برافراخته بالای سر شیوانا ایستاده بود، بلافاصله متوجه اشتباه رفتار خود شد و به سرعت شمشیرش را غلاف کرد و با صدایی که از ترس می لرزید گفت:” اما این نوع نبرد منصفانه و جوانمردانه نیست!؟” شیوانا پاسخ داد:” گربه وقتی برای دندان گرفتن پرنده زخمی آخرین خیز را برمی داشت قصد نبرد منصفانه ای را انجام نمی داد!؟” آشنای امپراتوردیگر چیزی نگفت و  با ترس و لرز مدرسه شیوانا را ترک کرد و رفت
شیوانا مدتی سکوت کرد و سپس سرش را بالا آورد و خطاب به شاگردانش گفت:” اگر به قدرتی رسیدید، مواظب باشید که هرگز فریب آن را نخورید.همه آدمهای قدرتمندی که می شناسم توسط همین حس قدرتمندی خودشان توسط آدمهای ضعیف تر شکار شده اند و ازبین رفته اند
وقتی طعمه ای که می تواند دست و پا بزند ، مقابل شما خیلی بی دست و پا و ضعیف و دست یافتنی جلوه می کند ،و به واسطه این ضعف طعمه حس قدرت وجود شما را فرا گرفت، بترسید و  بسیار احتیاط کنید ! هشیار باشید که به احتمال زیاد این شمائید که طعمه قرار گرفته اید و به خاطر حس فریب دهنده قدرت و البته طبق نقشه طعمه ، کور شده اید و با این کور شدن تورهایی که او مقابل شما قرار داده را نمی بینید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 13 آذر 1394برچسب:شاید طعمه تو هستی,

و ساعت 22:52

داستان شماره 1692

 

 پرنده همچنان می رود

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا زیر درختی نشسته بود و پاهایش را داخل جوی آبی که از زیر درخت عبور می کرد گذاشته بود و محو زیبایی طبیعت شده بود. جوانی لاقید و گستاخ از آنجا عبور می کرد. آرامش و متانت شیوانا را دید لختی ایستاد و به او خیره شد. شیوانا نیم نگاهی به او انداخت و از او خواست تا کنارش بنشیند و پاهایش را مانند او داخل آب بگذارد تا از تب و گرمای وجودش کاسته شود. جوان پوزخندی زد و گفت:” تعجبم که عمر خود را در طریق معرفت می گذرانی به این امید که در آن دنیا به خوشگذرانی و عیاشی بپردازی و هیچ نمی دانی که زمان مرگ همان اتفاقی که سرتو می افتد سر من هم می آید! یعنی باید این دنیا را رها کنیم و به جای نامعلومی برویم. اگر آن دنیا از عیش و عشرت خبری نباشد ، آیا فکر نمی کنی که زندگی عاشقانه و عارفانه ات در این دنیا هدر رفته است؟
شیوانا تبسمی کرد و با انگشت اشاره پرنده ای در آسمان را نشان داد و گفت:” اگر همین الآن یک شکارچی تیری به سوی این پرنده شلیک کند و او در جا هنگام اصابت جان دهد و بمیرد چه بلایی بر سر روح او می آید!؟
جوان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:” از دید من پرنده با روحش به زمین سقوط می کند. روحش از بین می رود و بدنش خوراک این و آن می شود و به شکلی دیگر از بین می رود
شیوانا تبسمی کرد وسری تکان داد و گفت:” نه من بر این باورم که درست همان لحظه ای که پرنده در فضا جان می دهد. روحش همان مسیر پرواز او را ادامه می دهد و همچنان می رود! من بر این باورم که اگر دنیا را با عشق و معرفت زیسته باشی ، پس از جان باختن بلافاصله و بدون گسستگی زیستنی به همین شکل یعنی عاشقانه و عارفانه را در فضایی دیگر ادامه می دهی. من طریق معرفت را انتخاب کردم نه به این سبب که می خواهم در این دنیا چنین باشم و در دنیایی دیگر به شکلی دیگر!؟ بلکه این طریق را برگزیدم تا برای همیشه در آن قدم زنم ! چه این دنیا باشد و چه صد دنیای دیگر

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 12 آذر 1394برچسب:پرنده همچنان می رود,

و ساعت 22:50

داستان شماره 1691

 

دوست خوب

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا دوست سنگتراشی داشت که در در کوهستانی نزدیک دهکده  ، سرپناهی سنگی برای خود ساخته بود  و از راه کندن و تراشیدن و فروش سنگ های ساختمانی امرار معاش می کرد.این دوست سنگتراش بسیار سرد و بی روح می نمود و کمتر با مردم صحبت می کرد. اما شیوانا به این دوست سنگتراش بسیار علاقه مند بود و هر وقت کسی به کوه می رفت شیوانا مقداری غذا و هدیه برای دوست سنگتراشش می فرستاد
شاگردان شیوانا از این همه محبت و دوستی شیوانا به سنگتراش تعجب می کردند و حتی بعضی از روی حسادت جملاتی را از قول سنگتراش بر علیه شیوانا برای او نقل می کردند و شیوانا همیشه با تبسم می گفت که اگر سنگتراش چنین گفته درست گفته و با این جواب دیگر کسی حرفی برای گفتن نداشت
روزی کودکی بیمار به مدرسه پناه آورد و شیوانا به خاطر پذیرایی از کودک خودش هم بیمارشد و به بسترافتاد. طبیب دوای شیوانا و کودک را جوشانده ای گیاهی  معرفی کرد که در دره ای عمیق و غیر قابل دسترس می روئید. هیچ کس جرات رفتن به آن دره و جستجوی گیاه را در خود ندید و به همین خاطر همه به بهانه های مختلف دست روی دست گذاشتند و یک هفته کاری نکردند. سرانجام خبر به مرد سنگتراش رسید. او به محض باخبر شدن از احوال دوستش سراسیمه به سوی دره شتافت و با زحمت فراوان گیاه را پیدا کرد و آن را به طبیب رساند و خودش چندین روز بر بالین شیوانا حضور یافت تا جوشانده طبیب اثر خود را نشان دهد.وقتی سنگتراش از بهبود وضع شیوانا مطمئن شد بدون اینکه منتظر بیداری استاد شود ، وسایلش را جمع کرد و به کوه برگشت
وقتی شیوانا سرحال شد و دوباره به جمع شاگردان بازگشت . یکی از شاگردان که از رفتار سرد مرد سنگتراش دل خوشی نداشت خطاب به استاد گفت:” این دوست شما حتی منتظر نماند تا شما بیدار شوید و او را ببینید!؟
…... و
شیوانا نگذاشت تا صحبت او تمام شود. آهی کشید و با تبسم گفت:” اگر دوست خوب ام سنگتراش اینطور صلاح دید که برود درست عمل کرده است!” با این پاسخ دیگر هیچ کس در مورد سنگتراش نظری نداد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 11 آذر 1394برچسب:دوست خوب,

و ساعت 22:49

داستان شماره 1690

 

 مجوز همراهی

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا به همراه دو نفر ازشاگردانش از راهی می گذشتند. در مسیر راه یکی از شاگردان شیوانا بی احتیاطی کرد و داخل گودالی عمیق افتاد. شیوانا و همراهش چون نمی توانستند به تنهایی او را نجات دهند، تصمیم گرفتند از رهگذران کمک بگیرند. دو رهگذر از دور پیدا شدند. یکی مردی بسیار تنومند و قوی هیکل بود که لباس هایی نامرتب به تن داشت و سروصورتی خاک آلود و به هم ریخته و دیگری مردی لاغر و ضعیف که لباس هایی تمیز به تن داشت و با وجود ضعف ، موهایی کاملا مرتب و صورتی آراسته داشت. شیوانا بلافاصله به شاگرد همراه گفت:” برو و از آن آقایی که لاغر است و لباس تمیز دارد درخواست کمک کن!؟
شاگرد با حیرت اشاره ای به مرد قوی هیکل کرد و گفت:” اما استاد! آن رهگذری تنومند می تواند بیشتر مفید باشد!؟
شیوانا سری تکان داد و گفت:” اگر قرار باشد کمکی شود از جانب همان آقای لاغر اندام است
شاگرد شیوانا بی اعتنا به کلام استاد به سمت مرد تنومند رفت و از او کمک خواست. مرد غول پیکر بی اعتنا به شاگرد و حرفهایش ، جوابی بی ادبانه داد و راه خود را گرفت و رفت. مرد لاغر اندام که متوجه قضیه شد بدون اینکه از او درخواستی شود به سوی شیوانا دوید وکمک کرد تا فرد آسیب دیده از درون گودال بیرون آید
وقتی همه چیز به خیرو خوشی تمام شد و مرد لاغر اندام خداحافظی کرد و رفت. شاگرد شیوانا با حیرت از او پرسید:” شما از کجا فهمیدید که مرد لاغر اندام اهل کمک است و آن رهگذر تنومند خاصیت و استعداد کمک ندارد!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” از لباس های تمیز و سروصورت آراسته مرد لاغر اندام مشخص بود که او خودش را همانطوری که هست دوست دارد و برای خودش و لباسی که به تن می کند ارزش قائل است. اولین گام برای کمک به دیگران این است که به خودت کمک کنی! آن تنومند با وجود هیکل غول پیکری که داشت نسبت به سلامتی و زیبایی خودش بی تفاوت بود. چگونه انتظار داری کسی که نسبت به عزیزترین آشنای زندگی یعنی خودش بی خیال وبی تفاوت و بی رحم است نسبت به دیگران از خود رحم و شفقتی نشان دهد. او مجوز بی رحمی به خودش را صادر کرده وخودش را به این روز انداخته است. طبیعی است که این مجوز را با شدت بیشتری در مورد دیگران هم به کار می گیرد و به سوی هیچ درمانده ای دست مساعدت دراز نمی کند.ولی برعکس آن مرد لاغر اندام به محض اینکه متوجه قضیه شد ، بدون اینکه از او  درخواست شود برای کمک عجله کرد
او به طور ناخودآگاه چنین کاری را انجام داد. دوست داشتن خودش و باور اینکه موجود باارزشی است به او اجازه نمی دهد تا بی اعتنا باشد و با کمک نکردن به یک نیازمند ، خودش را نزد خودش بدنام و بی اعتبار سازد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 10 آذر 1394برچسب:مجوز همراهی,

و ساعت 20:36

داستان شماره 1689

 

 هنری برای خودت

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا در شمشیر زنی استاد ماهری بود. روزی جوانی نزد او آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و مهارت شمشیر زنی را به او تعلیم دهد. شیوانا از جوان پرسید:” برای چه می خواهی شمشیرزنی بیاموزی!؟
جوان پاسخ داد: برای اینکه در نبردها و درگیری ها توانمندی خودم را به دیگران نشان دهم و بتوانم از خودم و خانواده ام و حریمی که متعلق به من است در مقابل بقیه دفاع کنم
شیوانا سری تکان داد و گفت:” بسیار خوب درس امروز این است که این تکه چوب را در دست بگیری و دو ساعت در میدان دهکده آن را دور سرت بچرخانی و به سوی پرندگان چوب را حواله کنی
جوان مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و پس از چند دقیقه پرسید:” ولی استاد! اینطور که شما می گوئید من خودم را مضحکه خاص و عام می کنم و دیگر آبرویی برایم باقی نمی ماند
شیوانا به طور جدی سری تکان داد و گفت:” همین است که گفتم! یا چوب را دو ساعت در ملاء عام دورسرت می چرخانی و یا از درس بعدی خبری نیست
جوان سرش را پائین انداخت. چوب را از شیوانا گرفت و به وسط میدان دهکده رفت و آن را به مدت دوساعت دور سر چرخاند و به سوی پرندگان آسمان نشانه گرفت. رهگذران با تعجب و احتیاط از کنار اومی گذشتند و کودکان کنار دیوار او را تماشا می کردند
سرانجام پسر جوان شرمزده و افسرده نزد شیوانا آمد و از او خواست تا درس بعدی را به او بیاموزد
شیوانا سری تکان داد و گفت: درس بعد این است:” دوباره در شلوغ ترین ساعات رفت و آمد به وسط میدان دهکده می روی و این دو تا چوب را می گیری و به مدت دو ساعت آنها را به همدیگر می زنی و در هوا می چرخانی
پسرجوان چیزی نگفت. دوباره غمگین و افسرده چوبها را از شیوانا گرفت وروز بعد به میدان دهکده رفت و همان کاری را که شیوانا از او خواسته بود انجام داد. چهل روز تمام درس شیوانا همین بود! پسر را در شلوغ ترین ساعات رفت و آمد به وسط میدان دهکده می فرستاد و از  او می خواست با چوب معمولی با موجودی نامریی به شمشیر بازی بپردازد
سرانجام روز چهلم فرا رسید و پسر خوشحال و سرحال نزد شیوانا آمد. شیوانا از او پرسید:” آیا هنوز هم دلت می خواهد شمشیر زنی بیاموزی!؟”پسرک با شوق سری تکان داد و گفت:” آری اکنون به شدت علاقه مندم در شمشیر زنی ماهر شوم
شیوانا پرسید:” برای چی!؟
پسرک گفت: “برای دل خودم. می خواهم خودم و استعدادهایم را با شمشیرزنی بهتر بشناسم و با کسب این مهارت از توانایی های خودم لذت ببرم
شیوانا پرسید:” مردم و نظر آنها چی!؟
پسر جوان سری تکان داد و گفت:” نظر هیچ کس برایم مهم نیست. این چند روز اخیر که در میدان دهکده تمرین می کنم اصلا نگاه سنگین جمعیت و حرف های آنها را نمی بینم و نمی شنوم. فقط خودم را می بینم و چوب دستی ها را
شیوانا سری تکان داد وگفت:” بسیار خوب اکنون زمان آموزش فرا رسیده است. فردا درس را در همین مدرسه با شمشیرهای واقعی شروع می کنیم!؟
می گویند آن جوان چند سال بعد آنقدر در شمشیرزنی ماهر شد که در وصفش می گفتند که او با چوبدستی هم می تواند ضربات یک شمشیر واقعی را وارد سازد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 9 آذر 1394برچسب:هنری برای خودت,

و ساعت 20:34

داستان شماره 1688

 

مترسک برای پرکردن زمان

بسم اله الرحمن الرحیم
در دهکده ای که شیوانا در آن زندگی می کرد بین دهکده و رودخانه چند درخت بزرگ و دیواری سنگی وجود داشت که باعث می شد مردم ده همیشه به خاطر این موانع از مسیر دورتری خود را به رودخانه برسانند. سرانجام قرار شد عده ای را استخدام کنند تا درختان را قطع و دیوار را خراب کنند و جاده ای راحت بین رود و ده برقرار سازند. اما به خاطر حجم سنگین کار و مزد کمی که برای اینکار در نظر گرفته شده بود هیچ کارگری حاضر به قبول این زحمت نبود
روزی دو برادر از دهکده ای بسیار دور به دیدن شیوانا آمدند اما در راه آمدن گرفتار راهزنان شدند و پول و مال همراهشان را از دست دادند.آنها چون پولی برای برگشت نداشتند درخواست کار نمودند و کدخدای ده برداشتن دیوار و قطع درختان را به عنوان کار به آنها پیشنهاد کردند. موقع قیمت گذاری که شد کدخدا و اهالی ده دو برادر را نزد شیوانا بردند و و به آنها گفتند که چون اینکار برای دو  کارگر حدود سه ماه طول می کشد و به خاطر سختی کار پول شش ماه دو کارگر تمام وقت برای اینکار در نظر گرفته می شود.و در طی این چند ماه نیز می توانند در مدرسه شیوانا ساکن شوند
قرار شد از روز بعد کار شروع شود.آن شب کدخدا در مقابل جمع از دو برادر پرسید:” آیا می دانید چه کار سختی را پذیرفته اید و آیا خبر دارید که تا به حال هیچ کارگری حاضر نشده است این همه زحمت را متقبل شود!؟
دوبرادر نگاهی به هم انداختند و سری تکان دادند و گفتند که برای آنها اینکار مشکل نیست و آنها کارهایی بسیار سخت تر از این را قبلا انجام داده اند؟! ما دردیار خود صاحب مال و منال کافی هستیم و هر روز هم چنین کارهای سختی را انجام می دهیم!؟
کدخدا با حیرت پرسید:” اما این جور کارهای طاقت فرسا بدن انسان را فرسوده می سازد و با درآمد حاصل از آن هم که اصلا نمی توان مخارج زن و فرزند را تامین کرد! پس شما چگونه از پس هزینه های زندگی (آن هم یک زندگی مرفه) برمی آئید!؟
دوبرادر لبخندی زدند و از کدخدا پرسیدند: ” تو چگونه درآمد تولید می کنی!؟
کدخدا با غرور گفت:” ثروتی از پدر به من ارث رسیده و مقداری نیز به واسطه آشنایی با امپراتور به من هدیه شده است. این ثروت را به صورت زمین و دام به کارگران فقیر اجاره می دهم و در مقابل از آنها سود می گیرم! اصل ثروتم هم همیشه سرجایش هست و تازه زیادتر هم می شود! زحمت کمتری هم می کشم!مثلا پولی که شما با این زحمت در عرض شش ماه بدست می آورید من آن را در عرض دو ماه بدست می آورم بدون آنکه زحمتی بکشم!؟
یکی از برادران با تعجب پرسید:” و اگر این ثروت به شما به ارث نمی رسید و یا هدیه ای از امپراتور دریافت نمی کردید! یا اصلا این ثروت به واسطه بلایی آسمانی از دست می رفت آن موقع چه می کردید!؟
کدخدا با غرور لبخندی زد و گفت:” خوب این بماند!” دیگر هیچکس سخنی نگفت.صبح روز بعد کار شروع شد
روز اول برادران در اطراف دیوار چاله های بزرگی کندند و روز دوم  چند اسب کرایه کردند و با استفاده از اره وتبر تنه درختان را طوری بریدند که موقع سقوط دقیقا روی دیوار بیافتند. چاله ها طوری پای دیوار کنده شده بودند که با خراب شدن دیوار ، بر اثر سقوط درخت ، نخاله های دیوار مستقیم داخل چاله می افتاد!روز بعد هم با کمک اسب ها درختها را از مسیر جاده دور کردند و بقیه تنه های درختان را نیز با آتش سوزاندند. روز چهارم و پنجم روی جاده خاک ریختند و در پایان هفته جاده ای صاف و مستقیم و عاری از هر نوع مانع مزاحمی از قبیل دیوار و درخت بین دهکده و رودخانه برقرار شد
وقتی آخر هفته برادران مزد شش ماه خود را درخواست نمودند ، کدخدا از دادن مزد طفره رفت و دو برادر به همراهی کدخدا و مردم دهکده نزد شیوانا آمدند تا او حرف آخر را بزند. شیوانا سری تکان داد و گفت:” قرارداد قرارداد است. همانی که توافق کردید را پرداخت کنید
کدخدا با حیرت گفت:” اما آنها فقط یک هفته کار کردند!؟ اگر قرار باشد این دو برادر همینطور در این دیار کار کنند به زودی به ثروتی زیاد دست پیدا می کنند! و فاصله طبقاتی بین آنها و امثال ما زیاد می شود
شیوانا با تعجب به کدخدا نگاه کرد و گفت:” خوب روش درست ثروتمند شدن هم همین است. اگر می بینید مردم یک دیار پیشرفت می کنند راهش همین است. آنها از فکر و ابزار اطراف خود استفاده می کنند و اگر لازم باشد ابزارهای کمکی می سازند و با صرفه جویی در زمان و زحمت ، مسیری که بقیه با کندی و طمانینه طی می کنند را به صورت جهشی در زمان بسیار کمتر و با زحمت ناچیز رد می کنند و زودتر به ثروتی بیشتر دست می یابند
کدخدا با خشم به شیوانا خیره شد و گفت:” من قبول ندارم! من و افرادم انتظار داشتیم تا از پنجره خانه مان به مدت شش ماه این دو برادر را ببینیم که در این جاده کار می کنند و عرق می ریزند. فقط با این تفکر است که دلمان راضی می شود که به آنها بابت کارشان پول شش ماه را بپردازیم
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” شما چاره ای ندارید و طبق توافق باید مزد شش ماه این دو برادر را بدهید.” سپس شیوانا نگاهی به دو برادر انداخت و تبسمی کرد و گفت:” این دو برادر هم قول می دهند کاری کنند که دل کدخدا و افرادش از بابت این پرداخت راضی بماند!؟
کدخدا مبلغ را پرداخت و رفت. روز بعد دو برادر دو مترسک چوبی در دو طرف جاده شبیه خود درست کردند و به این مترسک ها لباس آدم پوشاندند و به دستان آنها با نخ قوطی های فلزی آویزان کردند که با وزش باد از خود سروصدا درست می کردند.کدخدا و افرادش هم هر روز از پشت پنجره منزلشان به این مترسک های دو طرف جاده نگاه می کردند و از دیدن آنها احساس رضایت می کردند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 8 آذر 1394برچسب:مترسک برای پر کردن زمان,

و ساعت 20:31

داستان شماره 1687


اقدام علیه نتیجه

بسم الله الرحمن الرحیم
چند نفر گوسفندانشان را به دامداری سپردند تا آنها را پروار کند و آخر سال تحویلشان دهد. از قضا سیلی بی خبر آمد و تعداد زیادی از گوسفندان را با خود برد. صاحبان گوسفندان به خانه دامدار هجوم بردند و اموالش را به آتش کشیدند و تهدید و بی حرمتی را تا حد توان خود انجام دادند و آنقدر خط و نشان کشیدند که دامدار  از دهکده شیوانا گریخت و به سرزمینی دیگر کوچ کرد
صاحبان گوسفندان امانتی چون دیگر دستشان به چوپان نمی رسید نزد شیوانا آمدند تا حکمی دهد و برای اموال از دست رفته شان چاره ای بیاندیشد
همزمان با آنها زن و مرد جوانی نیز در محضر شیوانا و شاگردانش حضور یافته بودند. زن می گفت که مرد جوان تمام طلاهایی که او از منزل پدری با خود آورده را داخل چاه ریخته تا زن پشتوانه ثروتی خود را از دست بدهد و  فقیر و درمانده و محتاج او شود و به خاطر این احتیاج همیشه همراه مرد و منت کش او باشد و مرد جوان می گفت که اینکار را کرده تا زن فکر جدایی از همسر و زندگی مستقل با سکه ها را از سر بیرون کند و همیشه عشقش همراه او باشد.  شیوانا رویش را به سمت صاحبان گوسفند و مرد جوان کرد و با تبسم گفت:” از شما ساده لوح تر در جهان کسی را ندیده ام! شما با دست خود چیزی که برای طلبش نزد من آمده اید را از بین برده اید! ” سپس رویش را به سمت گوسفندداران کرد و گفت:”او که باید اموال شما را بازپس دهد من و مردم دهکده نیستیم .بلکه همان دامدار مصیبت زده‏ای است که بی حرمتش ساختید و دار و ندارش را به آتش کشیدید و او را وادار به فرار کردید! شما ظالمانه هر کاری که از دستتان برمی آمد علیه او انجام دادید و اکنون که  با قیافه ای مظلوم و گردنی کج مقابل من نشسته اید و از من راه چاره می خواهید!؟ اعتباری که شما از آن دامدار بخت برگشته گرفتید همان چیزی بود که او به کمک آن می توانست هم اموال شما را پس دهد و هم زندگی اش را سامان بخشد! اما شما نابخردانه هم او را به خاک سیاه نشاندید و هم احتمال برگشت اموالتان را دشوار ساختید! حال این دیگر به غیرت و مردانگی و وضعیت دامدار بستگی دارد که ارزش اعتبارو آبرویی را که شما از او گرفتید را چند حساب کند و چگونه حساب شما را تسویه نماید.” سپس شیوانا به سمت مرد جوان برگشت و گفت:” آن سکه ها می توانست پشتوانه و اطمینانی باشد برای این زن جوان که در شرایط سخت انتظار مرگ و گرسنگی و بدبختی را نداشته باشد. تو چیزی که می خواستی با ریختن طلاها داخل چاه از دست داده ای! برخیز و سریع داخل چاه شو و به هر ترتیبی که هست سکه ها را برای  همسرت باز پس بیاور
وقتی زن و مرد جوان و گوسفندداران رفتند ، شیوانا رویش را به سمت شاگردانش برگرداند و گفت:” در زندگی هرگاه خواستید تحت تاثیر خشم یا کینه یا ترس کاری را انجام دهید همیشه لختی درنگ کنید و با خود بیاندیشید که مبادا چیزی که می خواهید با آن اقدام خشم آلود بدست آورید در واقع همزمان توسط خود شما و با همان اقدام خشم آلود و کینه ورزانه در حال از بین رفتن باشد!؟وقتی عصبانی هستید و یا عقده و کینه دل شما را سیاه کرده است و یا ترس وجود شما را انباشته هرگز دست به اقدام نزنید. بدانید که عمل مبتنی بر این احساسات همیشه نتیجه ای عکس چیزی که دنبالش هستید را به همراه دارد. آن گوسفند داران اگر کمی تدبیر به خرج می دادند و صبر پیشه می کردند و وضعیت دامدار را درک می کردند. می توانستند با مساعدت خودشان و همراهی دامدار در زمانی مشخص به اموال خود برسند. اما با اینکار نسنجیده ای که از روی خشم و نفرت انجام دادند ، همه چیز را خراب کردند. آن مرد جوان هم می توانست با حفظ اموال همسر و حتی تقویت بیشتر بنیه مالی همسرش کاری کند که از آینده او و فرزندانش ، حتی در غیاب خود ، مطمئن باشد. اما به خاطر ترس از تنهایی ، با وابسته سازی مالی زن سعی کرد او را برای همیشه همراه خود سازد. غافل از اینکه این شوق همراهی همان لحظه که سکه ها را داخل چاه ریخت از بین رفت. اعمالی که از روی خشم و نفرت وترس شکل می گیرند ، به وضوح فریاد می زنند که آهای مردم ببینید من که این اعمال را انجام می دهم با منطق و تدبیر بیگانه ام و به همین خاطر قضاوت بقیه راجع به ایشان چیزی جز ساده لوحی و بی تدبیری نیست. در واقع اعمال برآمده از خشم و نفرت و ترس ضمن آنکه نتیجه ای عکس چیزی که دنبالش هستیم را به همراه می آورد بلکه باعث می شود چهره ای ساده لوحانه و غیر قابل اطمینان از ما در اذهان نقش ببندد و دیگر کسی روی ما حساب نکند و مسئولیتی جدی را به ما محول نکند. پس همیشه هنگام عصبانیت ، کینه و ترس صبر پیشه کنید و بگذارید تا منطق و تدبیر برایتان تصمیم بگیرد و حرکت مناسب را عقل توام با معرفت برایتان تعیین کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 7 آذر 1394برچسب:اقدام علیه نتیجه,

و ساعت 20:30

داستان شماره 1686

 

وارث ثروت یا ثروت آفرین

بسم الله الرحمن الرحیم
برای نگهداری یک کودک یتیم دو خانواده ثروتمند داوطلب شده بودند. چون شرایط مالی هر دو خانواده یکسان بود از شیوانا خواستند تا نظر دهد کودک نزد کدام خانواده باشد تا آینده بهتری پیدا کند. شیوانا از خانواده اول خواست تا توضیح دهد چگونه به ثروت رسیده است و منبع درآمدشان چیست؟
مرد خانواده که فردی چاق و فربه بود با غرور گفت:” از پدرم زمین و اموال فراوانی به من ارث رسیده است. بخشی از این اموال را اجاره داده ام و بخشی را نیز به صورت پول در اختیار مردم قرار می دهم و از سود آنها هر ماه ارتزاق می کنیم. بیشتر تفریح می کنیم و آخر هر ماه چند ساعتی برای گرفتن سود و اجاره وقت می گذارم. شرایط زندگی و تفریح برای این کودک در خانواده من کاملا فراهم است
مرد دوم که چهره ای ورزیده و عضلانی داشت گفت:” ازپدر چیز زیادی به من ارث نرسیده است. اما خودم با کار و تلاش چندین مزرعه و باغ را تهیه کرده ام و معدنی دارم که خودم به همراه بقیه کارگرانم از آن ذغال سنگ استخراج می کنیم و می فروشیم. البته از لحاظ مالی مشکلی نداریم ولی اگر بیکار بمانیم به تدریج فقیر می شویم و باید برای حفظ ثروت دائم تلاش کنیم. البته سعی می کنیم به بچه سخت نگذرد ولی او هم باید تا حدودی تلاش کند تا بتواند شرایط کاری ما را درک کند. در هر حال از بابت آسایش و امکانات کودک کم و کسری نخواهد داشت
شیوانا سری تکان داد و گفت:” خانواده اول ظاهرا استراحت و راحتی بیشتری در اختیار کودک قرار می دهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امکانات ، کار و زحمت بیشتری از کودک طلب خواهند کرد. اما در نظر داشته باشید که خانواده اول با وابستگی شدید به میراث پدری و اتکا کامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتی را به کودک نمی آموزند و ثروتشان با برگشتن چرخ روزگار در چشم به هم زدنی محو و نابود می شود. و این یعنی اگر در تلاطم روزگار ثروت خانواده از بین برود زندگی کودک نیز همراه آن فنا می شود
اما خانواده دوم ضمن فراهم سازی امکانات رفاهی ، راه و رسم ثروت آفرینی را نیز به کودک می آموزد . کاملا روشن است که کودک باید به خانواده دوم سپرده شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 6 آذر 1394برچسب:وارث ثروت یا ثروت آفرین,

و ساعت 20:28

داستان شماره 1685

 

سمت دیگر دعا

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود. در این حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت که به خاطر خیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است. به خاطر بی سرمایگی زن و فرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند. دوستانش همه او را تنها گذاشته‏اند و تحت فشار شدید مالی است. مرد به شیوانا گفت که به شدت افسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد
شیوانا به ترازوی مقابل خود خیره شد و  تبسمی کرد و گفت:” همین که نزد من آمدی نشان می دهد که هنوز روزنه امیدی در وجودت هست. از من چه می خواهی ؟
مرد سرش را پائین انداخت و با شرمندگی گفت:” همه در این سرزمین می گویند که شما به خالق هستی از بقیه نزدیک ترید! خواستم برایم دعا یی کنید که سختی این مشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا گردد!” در این لحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد
شیوانا بدون آنکه به مرد نگاه کند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه از خالق هستی می خواهد  را روی یک تکه کاغذ بنویسد. مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت. او از خدا خواست تا سختی و سنگینی مشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات در اختیارش قرار دهد
شیوانا کاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازو قرار داد. آنگاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر گذاشت. کفه کاغذ بلافاصله به بالا آمد. شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آنگاه کاغذ را از ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت:” برو و چهل روز دیگر نزد من آی و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است!؟
مرد مات و مبهوت کاغذ را گرفت و رفت
چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن به شاگردانش را شروع کرد.در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد. اما اینبار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ نیز پر از درخواستهایش را در دستانش پنهان کرده بود
شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید:” آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع ایجاد شد!؟
مرد با اعتماد به نفس و شور و شوقی عالی گفت:” هنوز نتوانسته ام دوستی که به من خیانت کرد را پیدا کنم. اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم. دیگر ناامید نیستم و از تنهایی و انزوایی که دچار شده ام دیگر ناراحت نیستم. دوری از زن و فرزند هم برایم قابل تحمل شده است. در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشته ام که در آینده ای نزدیک جواب می دهد. خلاصه دعای شما کار خودش را کرد
شیوانا در حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید:”در این کاغذها درخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشته ای اینطور نیست!؟
مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت:” می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک سازید
شیوانا کاغذها را از مرد گرفت. آنها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگر یک تکه سنگ بزرگ گذاشت. کفه کاغذها به سرعت بالا رفت. شیوانا مدتی به کاغذها خیره شد و سپس آنها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزد او آید
وقتی مرد رفت.یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید:” استاد!! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازوی شما چیست!؟
شیوانا به ترازو خیره شد و گفت:” برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل درخواست کرد. یکی اینکه بخواهیم مشکلات و مصائب سخت وبزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دلهای ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سرراهمان ، برایمان بزرگ و سخت ننماید. راز توفیق این مرد هم همین است. من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتم تا کفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید. به این ترتیب سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بی اعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیافتد. این مرد اکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعت یافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست. او اکنون از گذشته خودش و از اطرافیانش  بسیاری قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ و درخواست جدید بود که از من خواست در کفه بالاتر ترازوی آرزوهایش قرار دهم.راز ترازو همین است! خداوند یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نه برعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما درمقابل تو را آرام می سازد  و قلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترین توفان ها به سلامت عبور کنی. ترازو راه دوم درخواست از خالق هستی را به ما نشان می دهد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 5 آذر 1394برچسب:سمت دیگر دعا,

و ساعت 20:25

داستان شماره 1684

 

 فقط ساکت باش

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید که غمگین روی سنگی نشسته است و به افق می نگرد. شیوانا کنار او نشست و از پسر در مورد مشکلش پرسید. پسر گفت که مجبور است بین تعدادی افراد سیاستمدار و مکار زندگی کند ، که هر جمله ای که از زبانم بیرون می آید را به شکلی وارونه معنا می کنند و با همان جمله من را محکوم می کنند. آنها بین خود یک سری جملات و عبارات با معنای خاص دارند که من چیزی از آنها سردرنمی آورم و دائم مرا به خاطر ندانستن این جملات مسخره می کنند و مقابل من این جملات را دائم تکرار می کنند و من هرکاری می کنم نمی توانم وارد گروه آنها شوم. مشکلم این است که هر چه بگویم علیه خودم استفاده می شود. راجع به گذشته خانوادگی ام صحبت می کنم ، همان را چند دقیقه بعد چماق می کنند و به سرم می زنند. راجع به نظرم در مورد دیگران صحبت می کنند ، بلافاصله نظر مرا به شکلی وارونه و اغراق آمیز به آن اشخاص منتقل می کنند و من مجبورم هفته ها از خودم دفاع کنم که منظورم این نبود و نهایتا هم محکوم می شوم. هر حرفی که می زنم آنها سیاستمدارانه آن را علیه خودم به کار می برند. مجبورم چند سالی بین این افراد زندگی و کار کنم. شما به من بگوئید چه کنم!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” هیچ! فقط ساکت باش و هیچ مگو! دهانت را ببند! همین ! هر چه بگویی برای آنها موجی می شود که قایق های خود را بر آن موج بیاندازند و این سمت و آن سمت بروند. تو حریف قایق های آنها نمی شوی! اما می توانی موج را از آنها بگیری! آنهم با ساکت ماندن و سکوت پیشه کردن. راجع به هیچکس حتی خودت در مقابل آنها نظر مده! فقط نیازها عادی و روزمره را برزبان آورد و به هیچ وجه در هیچ موردی با هیچ کدام از آنها درددل نکن و سفره دلت را پیش آنها باز مکن. چند ماهی که بگذرد آنها مجبورند از خودشان حرف درآورند که این هم فورا لو می رود و در نتیجه مدتی بعد دیگر کسی به تو کاری ندارد. دلیل اینکه آنها به تو گیر می دهند این است که تو  خودت با واکنش های فوری و بخصوص کلامی این گیره را در اختیار آنها قرار می دهی. ساکت باش و به کار خودت برس
پسرک مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و گفت:” اما اگر آنها چیزی به من گفتند و لازم بود  از خودم دفاع کنم چی!؟
شیوانا دستی بر شانه های پسر جوان زد و گفت:” هیچ انسانی در زندگی  ملزم به واکنش نیست! از سوی دیگر می توان واکنش نشان داد ، اما لازم نیست که واکنش حتما با سروصدا باشد. وقتی ساکت می شوی و هیچ نمی گویی ، اما آنها در چشمانت می خوانند که حرکت آنها را بی جواب نخواهی گذاشت! مطمئن باش فورا از تو فاصله می گیرند و اصلا به سراغت نمی آیند. باز هم تکرار می کنم ، راه حل مشکل تو فقط ساکت و بی تفاوت ماندن به تمام رفتارها و گفتارها و نظریاتی است که در اطراف تو دائم به جریان انداخته می شود. فقط ساکت باش همین

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 4 آذر 1394برچسب:فقط ساکت باش,

و ساعت 20:22

داستان شماره 1683

 

 آماده سخت ترین ها

بسم الله الرحمن الرحیم
زن و مردی غمگین و افسرده نزد شیوانا آمدند و از او برای حل مشکلشان راه چاره خواستند. زن گفت:” من و همسرم در زندگی هرگز با بدخلقی و بدرفتاری با هم رفتار نکرده ایم. حتی الامکان هم سعی کرده ایم اختلاف نظرهای جزیی خود را به بچه ها منتقل نکنیم. دختری داشتیم که در بهترین شرایط روحی و روانی و اخلاقی بزرگ شد. بدون اینکه این دختر به خانواده همسر انتخابی اش دقت کند روی ازدواج با پسری از دوستان اصرار کرد. ما هم رضایت دادیم. اما الآن همان خانواده به ظاهر نجیب ، شرایط سخت و جانکاهی را برای دخترمان فراهم کرده اند. رفتارهای غیر عادی و توهین آمیز خانواده همسر دخترم او را تا مرز جنون و خودکشی کشانده است. به ما بگوئید برای نجات دخترمان چه کنیم!؟
شیوانا سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: ” دخترتان را چند هفته ای به منزل خودتان بیاورید و  درسی را که در کودکی و نوجوانی به او نداده اید به او آموزش دهید!؟
مرد با ناراحتی گفت:” اما استاد! همسرم گفت که ما از هیچ آموزشی برای این دختر دریغ نکرده ایم و در واقع او را روی پر قو بزرگ کرده ایم و هر چیزی که جامعه از یک دختر انتظار دارد را چند ده برابر به او آموخته ایم
شیوانا مجددا سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:” آموزش های شما کسر داشته است وگرنه دختر شما به این روز نمی افتاد. او را به خانه بیاورید و به او درس های ناگفته را دقیقا بازگو کنید و او را برای آنچه اکنون تجربه می کند آماده کنید!؟
زن با حیرت پرسید:” یعنی به او آموزش دهیم در مقابل آدمهای بیمار و آزاررسان چگونه رفتار کند؟
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد  و گفت:”دقیقا! انسان زمانی به مرز جنون و افسردگی شدید و خودکشی می رسد که راه حلی را مقابل خود نبیند. دختر شما در خانه پدری راه حل ها و سیاست ها و تدبیرهای لازم برای مقابله با این شرایط را نیاموخته و چون بر این باور است که آنچه لازم است قبلا به او آموزش داده شده ، پس به ناچار به این باور رسیده که چیزی در خود او گم شده و او خودش کم وکسر دارد و از این کاستی دچار حس حقارت وافسردگی شدید شده است. او را نزد خود بیاورید و به او بگوئید که همه انسان ها مانند شما نیستند و باید شخص توان مقابله با شرایط سخت و انسان های سخت گیر و زمخت را هم داشته باشد
مرد انگار موضوع را فهمیده باشد سری تکان داد و گفت:” حق با شماست استاد! من خودم در کار بیرون با رفتارهای نامساعد و غیر عادی و بعضا خشن زیادی روبرو می شوم. اما هرگز این رفتارها را برای زن و همسرم نقل نکرده ام. چون می ترسیدم تنش ها و سختی های بیرون بی جهت وارد محیط آرام و آرام بخش و آرام ساز منزل شود
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” من هم نمی گویم هر خبر بدی و هر رفتار ناخوشایندی را سریعا برای خانواده نقل کن. می گویم رفتارهای موثر مقابله با این رفتارهای ناخوب و اخبار ناگوار را به خانواده آموزش بده. به آنها بگو که این اتفاق افتاد و من یا دوستم یا یک آشنای دیگر اینچنین عمل کردیم تا توانستیم از این گرداب موفق بیرون بیائیم. بگذار فرزندانت لااقل یکبار واکنش مقابله را از دهان شما شنیده باشند و بدانند که همیشه راهی وجود دارد و هرگز همه راه ها بسته نیست

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 3 آذر 1394برچسب:آماده سخت ترین ها,

و ساعت 20:19

داستان شماره 1682

 

مثل خرس

بسم الله الرحمن الرحیم
شیوانا همراه کاروانی راهی شهری دور بود. همراه این کاروان خانواده های زیادی بودند. یکی از خانواده ها مرد جوانی بود که خود را بسیار شیفته همسر نشان می داد و دائم دور و بر او می پلکید و هر کار کوچکی را برای زنش انجام می داد. در کنار آنها مرد مسن و جاافتاده ای بود که سنگین و موقر به ظاهر کمکی به زنش نمی کرد و سرگرم کار خود بود. چند روز که از حرکت گذشت و کاروان  در استراحتگاهی توقف کرده بودند ، مرد جوان در حالی که سعی می کرد همسرش و مردمسن و زنش صدای او را بشنوند با صدای بلند گفت:” من تعجب می کنم بعضی مردها چقدر خودخواه هستند و اصلا به این فکر نمی کنند که همسرشان هم یک آدم است مثل آنها. یک جا مثل خرس روی زمین می نشینند تا زن بدبخت آنها را تیمار کند! استاد! به نظر شما چرا بعضی چنین هستند!؟
شیوانا زیر لب به آهستگی گفت:”مثل خرس!” و بعد هیچ جوابی به مرد جوان نداد. مرد مسن هم سرش را پائین انداخت و هیچ نگفت.چند روز از این ماجرا گذشت و در یک شب توفانی خبر رسید که عده ای راهزن صبح زود قصد حمله به کاروان را دارند. شیوانا و بقیه مردان سریع گرد هم جمع شدند و در محل مناسبی پناه گرفتند و خود را آماده دفاع از زنان و کودکان کاروان نمودند. سرانجام سحرگاه فرا رسیدو سرو کله راهزنان از راه دور پیدا شد. مرد جوان که تا آن روز قربان صدقه همسرش می رفت او را تنها گذاشت و برای نجات جان خودش به بالای یک تپه پناه برد. اما مرد مسن و بقیه اعضای کاروان با کمال شجاعت از کاروان دفاع کردند و خورشید که سرزد همه آنها را فراری دادند. در این میان مرد مسن شجاعانه از حریم و اموال خود و دیگر اهالی کاروان دفاع می کرد به نحوی که چندین بار تا سرحد مرگ خود را به خطر انداخت
روز بعد مرد جوان از کوه پائین آمد و در حالی که سعی می کرد خود را به نادانی بزند از شیوانا پرسید:” سلام استاد! به خاطر مسائلی مجبور شدم مدتی از اینجا دور شوم. حال آن مرد مسن چه طور است!؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” کدام مرد! آها او را می گویی که “مثل خرس” روی زمین می نشست! دیشب که تو به بالای تپه گریخته بودی او شجاعانه مثل شیر از زن وهمسر خودش و دیگران دفاع کرد و الآن دوباره “مثل خرس” روی زمین نشسته و همسرش هم با عشق از او پذیرایی می کند
مرد جوان سکوت کرد و به سوی همسرش رفت. شیوانا ادامه داد:” راستی ! علت اینکه آن زن اینقدر با عشق از همسرش پذیرایی می کند این نیست که او “مثل خرس” تمام عمر یکجا می نشیند و هیچ نمی گوید ، بلکه به این خاطر است که مطمئن است به وقت ضرورت “مانند شیر” از جا برمی خیزد و اگر لازم باشد از جانش هم برای دفاع از خانواده مایه می گذارد. آن بانو در ذهن خود از “یک شیر” پذیرایی می کند و به این کار هم افتخار می کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 2 آذر 1394برچسب:مثل خرس,

و ساعت 20:18

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای شیوانا ( 1

داستانهای شیوانا ( 2

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بهلول ( 1

داستانهای بهلول ( 2

داستانهای بهلول ( 3

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای زندگی

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 1

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 2

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 4

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 5

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6

شهرام شيدايی

آذر 1394

آبان 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

»تعداد بازديدها:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 376
بازدید دیروز : 971
بازدید هفته : 376
بازدید ماه : 2039
بازدید کل : 146170
تعداد مطالب : 1712
تعداد نظرات : 547
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك .................. چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک نظر سنجی فوتبال ایران فوتبال اسپانیا فوتبال انگلیس فوتبال ایتالیا فوتبال آلمان فوتبال فرانسه لیگ آزادگان ( گروه الف لیگ آزادگان ( گروه ب سخنی از بهشت ترجمه متن تقویم شمسی تقویم میلادی