داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید 

بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم

و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید

و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم

دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و این

وبلاگ.منم به زودی میرم. معلوم نیست کی و چه وقت!!! دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1393برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1345

 

داستان عاشقانه ایوب و سوری ( واقعی

دوستان این داستان واقعی است و در اردبیل اتفاق

افتاده است.و الان هم هر دو در اردبیل زندگی میکنند

عکسهای سوری در اردبیل بیچاره پیر شده و تو اردبیل مونده

و بازم منتظر ایوبه خدا ایوب رو لعنت کنه

 

در روزگاری نه چندان دور یک جوان خوش تیپ و خوش اندام اردبیلی بنام ایوب… که بعنوان سرباز معلم دریکی از روستاهای منطقه ی الموت استان قزوین مشغول بخدمت سربازی می بود در یک روز بهاری در دامنه ی کوهپایه ای پر از آلاله ها و گلهای وحشی با یکی از دختران زیبا و دلربای روستای محل خدمت آشنا شده و ارتباط دوستی و عاطفی برقرار می کنند، نام این دختر “ســوری” است. سوری دختر صاف و ساده دل و گل سرسبد روستا او را میبیند و عاشقش می شود، دل می بازد و داستان عشق و عاشقی از همینجا شروع
و رفته رفته به اوج خودش می رسد. دیری نگذشت که دوره ی خدمت سربازی پسر جوان به پایان آمد و سرباز جوان کوله بارش را می بندد، بی خبر و بی سر و صدا روستا را ترک کرده و به دیارش اردبیل بازمیگردد. پس از آن چند ماه تنها از راه دور و از راه نامه نگاری ارتباط ادامه می یابد تا اینکه بعد از مدتی به نامه های عاشقانه سوری پاسخی نمی رسد در این میان سوری چه میکند؟ سوری چشم به راه بازگشت معشوق می ماند و چند سالی در خانه می نشیند، اما هیچ خبری نیست! از هر مسافری خبر میگیرد. اما کم کم هر امیدی به ناامیدی پایان می یابد… تا اینکه سوری بیچاره بناچار بعد از پنج سال چشم به راه ماندن در اوج نا امیدی در پی عشق گم شده اش به راه می افتد و بار سفر می بندد… در یکی از روزهای بسیار سرد زمستانی و دور از چشم خانواده در لابه لای عده ای مسافر که عازم شهر بودند پنهان شد، خود را به جاده ی اصلی تهران تبریز رساند و به اتوبوسی که عازم اردبیل بود سوار شد.
از الموت تا اردبیل ،به دنبال نیمه ی گمشده
سوری به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟ آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود، به شهر معشوق می رسد. او که نشانی ندارد چند روز وجب به وجب این شهر را به دنبالش می گردد سرانجام پیدایش می کند اما ای کاش پیدا نمی کرد! سوری با هزاران امید و آرزو زنگ خانه ای را بصدا در آورد…” (ببخشید اینجا خونه ی آقای ایوب… است ؟”) یک خانمی جوان که بچه ی دوسه ساله ای در بغل داشت در را باز کرد و به سوری گفت: من، همسر ایوب هستم! بفرمایید!… و از همه درد آورتر اینکه ایوب هم به وی روی خوش نشان نداد و از گفتگو با وی خود داری کرد. گویی دنیا به دور سر سوری بیچاره چرخید. دختر آواره فهمید که جوان عاشق دیروز ، امروز ازدواج کرده! زن دارد، بچه دارد و زندگی ،هم چنین ایوب بعنوان آموزگار در اداره ی فرهنگ استخدام شده زندگی خوبی دارد اما ازدواج کرده ودیگر کار از کار گذشته است. سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست؟ سوری چه می کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد! عشق او زمینی نیست به راستی چه کند؟ او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد و از طرفی رو برگشتن به خانه پدری را ندارد! او تصمیم به ماندن می گیرد. روزها در خیابانها پرسه می زند و گدایی می کند و شبها در خرابه ای که روبروی منزل ایوب است می خوابد آن هم درسرمای سخت اردبیل. هر روز دلدار خود را از راه دور و در گوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین سال از این داستان می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما آتش سوزان عشق هنوز در قلب سوری زبانه می کشد و خاموش نشده است. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت به عشق نخستین خود وفادار ماند و یک عمر با شرافت زندگی کرد. به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که با شعار، بلکه با دل پاکش آری به راستی که سوری باوفا و پاکدل تندیس خوشتراش و خوشنما و نماد دلربا و جاودانه ی دلباختگان راستین دراین دوره وزمانه است… او به تنفس در هوای یار هم دلخوش است این داستانی است که حقیقت دارد… سوری هنوز هم زنده است و در شهر اردبیل زندگی می کند
دکتر عاصم اردبیلی از شاعران به نام اردبیل این ماجرا را در قالب شعری ترکی می سراید

جهنمده بیتن گول

گلی که درجهنم روییده
فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی
از دست خون الوده فلک غدار به یه تکه زمین خشک افتاد
بیر فلاکت آنانین جان شیره‌ سیندن سودون امدی
از پستان مادر فلاکت و بدبختی شیر نوشید
بوللو نیسگیل شله‌ سین چیگنینه آلدی
یک کیسه پر از دلتنگی و حسرت را به دوش گرفت
تای توشوندان دالی قالدی
از امثال خود عقب افتاد
ساری گول مثلی سارالدی
مثل گل زرد پژمرده و پرپر شد
گونو تک باغری قارالدی
دلش از شدت غم وغصه ترکید
درد الیندن زارا گلدی
از دست غم و غصه جانش به لب رسید
گونو گوندن قارا گلدی
هر روزش بدتر از روز قبلش شده بود
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون
میخواست بدون خان چوپان(یک داستان فولکلوریک)خودش را به دست سیل بسپارد
یوردوموزا بیر سارا گلدی
یک سارا ی جدید به سرزمینمان وارد شد
بیر وفاسیز یار الیندن سانا گلمز یارا گلدی
ازدست یک یار بی وفا حال و روزش به روزگار غیرقابل توصیفی تبدیل شد
بیر یازیق قیز، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی
این دختر بینوا جانش از دست بی مهریها به لبش رسیده بود
کئچه‌ جکده “الموت” دامنه‌ سیندن بورایا درمانا گلدی
از دامنه های الموت گذشته و برای درمان درد دلش به اینجا اومده
بیر آدامسیز “سوری” آدلی
یک ادم بی کس به اسم سوری
الی باغلی، دیلی باغلی
دست بسته و زبان بسته
سوری کیم‌دیر؟
سوری کیه؟
سوری بیر گولدو جهنمده بیتیبدیر
سوری گلی هست که درجهنم روییده
سوری بیر دامجیب دی گؤزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر
سوری قطره اشکیست که به محض چکیدن از چشم درگونه ها گم شده سوری یول یولچو سودور
سوری رهگذرجاده هاست
اَیری ده یوخ، دوزده ایتیبدیر
در بی راهه ها نه که درراه راست گم شده است
سوری، بیر مرثیه‌ دیر اوخشایاراق سؤزده ایتیبدیر
سوری مرثیه ایست که که درمیان هق هق مرثیه گم شده است
او کؤنول‌ لرده کی ایتمیش‌دی ازلدن
درمیان قلب هایی که از ازل گم شده بودند
اودو گؤزدن‌ ده ایتیبدیر
همینه که حتی از چشم ها هم نهان شده
سوری بیر گؤزلری باغلی
سوری یک چشم بسته
اوزو داغلی، سؤزو داغلی
داغ دیده ،حرفهایش سوزان
اولب هاردان هارا باغلی!
از کجا تا کجا گرفتارشده
بوشلاییب دوغما دیارین
همه دلبستگیهای خودش رو رها کرده
اوموب البته یاریندان
و با حسرت همه رو رها کرده
ال اوزوب هر نه واریندان
از همه چیزش دست کشیده
قورخماییب، شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان
از بوران وحشتناک زمستان شهرمان نترسیده
نه قاریندان
نه از برفش
گزیر آواره تاپا یاندیریجی دردینه چاره، تاپا بیلمیر
آواره میگرده تا برای دردش چاره ای پیدا کنه اما نمیتونه
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما آتا بیلمیر
خیلی تلاش میکنه تا عشق رو از سرش بیرون کنه اما نمیتونه
آووا باخ، آووچی دالینجا قاچیر آمما چاتا بیلمیر
غزال رو نگاه کن داره دنبال شکارچی میدوه! اما نمیرسه
ایش دؤنوب
ورق برگشته
لیلی دوشوب چؤللره مجنون سوراغیندا
لیلی درکوه و بیابان به دنبال مجنون میگرده
شیرین الده تئشه داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا
تیشه دردستان شیرین کوه میکند وفرهاد دراتاقش آسوده نشسته
تشنه لب قو نچه گؤر جان وئری دریا قیراغیندا
ببین غنچه تشنه لب کناردریا چگونه جان میدهد
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا
اخرین آثار زنده بودن کم مونده از گونه هایش گم شود
سانکی بیر کؤزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا
مثل آخرین زغال های آتش تبدیل به خاکسترشده است
کؤزه‌ ریر پیلته کیمین یاغ توکه‌ نیب‌ دیر چیراغیندا
مثل چراغ نفتی که روغن ریخته باشد روی فتیله اش
بوی آتیر رنج باغیندا
درباغ رنج قد میکشد
قوجالیر گنج چاغیندا
دراوج جوانی پیر می شود
بیر آدامسیز
یک آدم بی کس
سوری آدلی
به اسم سوری
الی باغلی
دستاش بسته
دیلی باغلی
زبانش بسته
سوری جان! اومما فلکدن
سوری جان! از دست فلک تعجب نکن
فلکین یوخدو وفاسی
فلک وفایی ندارد
نه قده‌ر یوخدو وفاسی
هرچقدر که بی وفاست
او قده‌ر چوخدو جفاسی
همونقدر هم جفاش زیاده
کؤهنه رقاصه کیمین
مثل رقاصه قدیمی
هر کسه بیر جوردی اداسی
برای هرکسی ادا و اطوارش فرق میکند برا هرکس
او آیاقدان دوشه‌نی
اون کسی رو که ازپا میفته
ایستیر آیاقدان سالان اولسون
میخواد اونو کاملا ازپا بندازه
او تالانمیش‌لاری ایستیر گونو گوندن تالان اولسون
اون کسانی که دچار درد شدن رو میخواد بیشتر از پیش گرفتار کنه
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون
اون کسانی که از زندگی پرت شدن رو میخواد بیشتر و بدتر به زمین بکوبه
او ساتیلمیشلاری ایستیر، قول ائدرکن ساتان اولسون
اون میخواد کسایی که فروخته میشن رو مثل غلامان زرخرید به فروش برسونه
نئیله‌مک قورقو بوجوردور
چه کنیم سرنوشت همینه
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی
روال فلک از ازل برجمع بسته شدن اضداد منطبق بوده
قاراسیز آغلار اولانماز
بدون سیاهی ها سپیدی ها معنا ندارد
دره‌سیز داغلار اولانماز
بدون دره ها کوهها دیده نمیشوند
اؤلوسوز ساغلار اولانماز
بدون وجود مرده ها زنده بودن معنا ندارد
گک هر بیر گؤزه‌له، بیر دانا چیرکین‌ده یارانسین
باید که برای هر زیبارویی یک زشت رویی هم آفریده بشه
بیری اَنسین یئره گؤیدن
یکی از عرض به فرش برسه
بیری عرشه اوجالانسین
یکی در آسمان ها سیر کند
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده
یکی در دریای غم دست و پا بزنه
بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین
دیگری در ساحل بیخیال و آسوده خیال به تماشا بایستد
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، بیری‌نین بختی اویانسین
یکی روپوش بدبختی رو برسرش بکشه و بخوابه تا دیگری بختش بیدار بشه
بیری قویلانسادا نعمت‌لره یئرسیز
اگر یکی دردریای نعمت غرق شده باشد
بیری‌ده قانه بویانسین
یکی هم خون دل بخورد
آی آدامسیز سوری آدلی
ای بی کس سوری نام
ساچلاریندان دارا باغلی
ای که از زلف هایت به دار آویخته شده ای
نئیله‌مک ایش بئله گلمیش
چه کنیم روال کارها چنین است
چور گلنده گوله گلمیش
ویرانی وقتی می آید برای گل زیبا و ضعیف می آید
فلکین اَیری کمانیندا اولان اوخ
تیری که در کمان کج فلک وجود داره
آتیلاندا دوزه دگمیش
وقتی پرتاب شد انگار به جای درستی خورده
دیلسیزین باغرینی دَلمیش
قلب زبان بسته را سوراخ کرد
اَیری قالمیش
کج میمونه
دوزو اگمیش
راست سرکج میکنه
اونو خوشلار بو فلک
این فلک خوشش می آید
ائل ساراسین سئللر آپارسین
سارای ایل ما را سیل ها ببرد
بولبول حسرت چکه‌رک
بلبل وقتی از سر حسرت نغمه خوانی میکند
گول ثمرین یئللر آپارسین
ثمره گلها را باد با خود ببرد
قیسی چؤللرده قویوب لیلی‌نی محمللر آپارسین
قیس را دردشت به حال خودرها کند و لیلی را خیالات با خود ببرد
خسرووی شیرین ایلن الاله وئرسین فرهادین قامتین اگسین
خسرو و شیرین دست به یکی کنند کمر فرهاد را بشکنند
باخاراق چرخ زامان نئشه‌یه گلسین کئفه دولسون، سوری‌لار سولسادا سولسون، بیبیری باش یولسادا یولسون،
با تماشا چرخ زمان از خوشی نشئه شود، کیفش کوک شود، اگر قرار به پژمردن سوری هاست بگذارپژمرده شوند،اگر کسی زلفش را هم بکند بگذار بکند.
سیسقا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده
اگر ستاره کم سویی دربین ستاره ها هم نباشد
بو سما ظولمته باتماز
این اسمان درظلمات غرق نخواهد شد
داش آتان، کول باشی قویموش داشینی اؤزگه‌یه آتماز
اونی که سنگ میندازه آدم بدبخت رو ول نمیکه سمت یکی دیگه سنگ بندازه سن یئتیش سون هدفه
اگر تو به هدفت برسی
اوندا فلک مقصده چاتماز
آن وقت فلک به مقصد نمیرسد
داها افسانه یاراتماز
دیگه افسانه ای به وجود نمی آورد
سوری… آی باشی بلالی
سوری… ای گرفتار بلاها
زامانین قانلی غزالی!
ای غزال خونین زمان
سوری بیر قوش‌دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان
سوری پرنده ای است که پاییز اونو از اشیانه اش جدا کردی
ال اوزوبدور آتاسیندان
از پدرش(اصل ونسبش) دست کشیده
جوجه‌دیر حیف اولا سود گؤرمه‌ییب اصلا آناسیندان.
مثل جوجه میمونه اما حیف که اصلا شیرمادرش را ندیده
او زلیخا کیمی یوسف اییین آلمیر لباسیندان
اون مثل زلیخا بوی یوسف رو از لباسش نمیگیره
بونا قانع‌دی تنفس ائله‌ییر، یار هاواسیندان
به همین که درهوای یار تنفس میکنه قانع هست
درد وئره‌ن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
اونی که دردرو میده اونو گرفتاردردها کرده ولی خبری ازدرمانش نیست
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان
درحالی که حین گریه ضجه میزند از دعا و نیایش بهره ای نمیبرد
او بیر آئینه‌دی رسّام چکیب اوستونه زنگار
او مثل آیینه ایست که روزگار رویش زنگار کشیده
اوندا یوخ قدرت گفتار
قدرت گفتاری ندارد
اوزو چرکین، دیلی بیمار
صورتش زشت شده و زبانش از کار افتاده
گنج وقتینده دل‌آزار
در اوج جوانی دلش ریش شده است
گؤره‌سن کیم‌دی خطاکار؟
یعنی خطا کار کیست؟
گؤره‌سن کیم‌دی خطاکار؟
یعنی خطا کار کیست

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 آذر 1393برچسب:داستان ایوب و سوری ( واقعی,

و ساعت 20:42

داستان شماره 1344

 

داستان عاشقانه یوسف و زلیخا

این داستان در کتاب تورات و قرآن کریم آمده است ؛ اما داستانی که عبدالرحمن جامی در پنجمین منظومه‌ی هفت اورنگ خود نقل می‌‌کند ؛ با این کتاب‌های دینی کمی متفاوت است . در کتاب جامی ، زلیخا زنی عاشق است که تقدیر باعث می‌شود ؛ قدم از دایره‌ی عفت و پاکدامنی بیرون بگذارد . او چهره‌ای کاملا شیطانی ندارد و عاقبت هم به وصال معشوق می‌رسد . نکته‌ی جالب این است که بر خلاف اغلب داستان‌های عاشقانه‌‌ ، معشوق مرد و عاشق زن است . در به نثر آوردن این داستان ، از آن قسمت‌های ماجرا که در قرآن آمده است ؛ به علت شهرت بیش از حد آن ، با اشاره‌ای می‌گذرم و به باقی داستان می‌پردازم ( البته باز هم به صورت مختصر 


  در مغرب زمین پادشاهی به نام طیموس زندگی می‌کرد که دختری زیبارو به‌نام زلیخا داشت . شهرت زیبایی این دختر به همه‌جا رسیده بود و خواستگاران زیادی از امیران و پادشاهان جهان داشت ؛ اما به هیچ‌کدام روی خوش نشان نمی‌داد و دلش از غم عشق فارغ بود . او در ناز و نعمت زندگی را به خوشی می‌گذراند ؛ تا این‌که شبی در خواب ، جوانی را می‌بیند که زیبائیش از حد انسانی افزونتر است و به یک نگاه دل از او می‌برد . زلیخا از خواب برمی‌خیزد ولی دیگر آن خوشی‌ها و شادی‌های کودکانه از دلش رخت بسته است . او به هرجا می‌نگرد چهره‌ی محبوب را می‌بیند و با خیال او راز و نیاز می‌کند
    زلیخا دایه‌ای دارد که از کودکی از او نگهداری می‌کرده‌ ؛ و زنی حیله‌گر است . او به تغییر در رفتار و کردار زلیخا پی‌می‌برد و با چرب‌زبانی از او می‌پرسد که : « چرا غمگینی ؟ گویا عاشق کسی هستی؛ بگو او کیست ؟ » زلیخا راز خوابی که دیده‌است را بیان می‌کند ودایه نیز این راز را ، پنهانی به پدر زلیخا می‌گوید و باعث آشفتگی او می‌شود
    این عشق ، روز به روز زلیخا را نحیف‌تر و فرسوده‌تر می‌کند تا این‌که پس از یک‌سال ، دوباره آن جوان بی‌همتا را در خواب می‌بیند و به پایش می‌افتد که : «  کیستی ؟ از فرشتگانی یا آدمیان ؟ » جوان زبان به سخن می‌گشاید که : « من انسانم و اگر تو واقعا عاشق من هستی باید پیمان ببندی که با کسی ازدواج نکنی ؛ چون من نیز دلبسته‌ی تو هستم » . زلیخا با خوشحالی بیدار می‌شود و دستور می‌دهد حلقه‌ای طلایی و جواهرنشان ، به شکل مار بسازند و به نشانه‌ی پای‌بندی به عشق آن جوان ، به پایش می‌بندد
    زلیخا در این عشق تا یک‌سال دیگر می‌سوزد و می‌سازد تا این‌که برای سومین بار ، جوان زیبارو را در خواب می‌بیند ؛ این‌بار با التماس و زاری از او خواهش می‌کند که نام و محل زندگیش را بگوید . جوان می‌گوید : « اگر به گفتن این مطلب راضی می‌شوی ؛ عزیز مصرم و در آن کشور خواهم بود » . زلیخا با شادی بسیار برمی‌خیزد و از کنیزان و ندیمه‌های خود از مصر می‌پرسد . دیگر در هر مجلسی که می‌نشیند آن‌قدر از سرزمین‌های مختلف سخن می‌گوید تا کلام به مصر و عزیز برسد و این‌گونه به قلب خود آرامش می‌دهد
    هم‌چنان از هر سرزمینی جوانان بسیاری به خواستگاری زلیخا می‌آایند ولی زلیخا که چشم امید به سرزمین مصر دوخته است ؛ همه را از خود می‌راند . تا این‌که آوازه‌ی زیبایی زلیخا به گوش بوطیفار ، عزیز(وزیر و خزانه‌دار) مصر هم می‌رسد و خواستگارانی را به نزد طیموس (پدر زلیخا ) می‌فرستد . زلیخا شادمان از این‌که لحظه‌ی وصال نزدیک است ؛ همسری عزیز مصر را می‌پذیرد و با کاروانی از خدمتکاران به سوی مصر حرکت می‌کند .در نزدیکی مصر ، عزیز به استقبال کارون می‌رود و با تقدیم هدایا به آنان خوش‌آمد می‌گوید . زلیخا که برای دیدن معشوق بی‌تاب است ؛ از دایه می‌خواهد لحظه‌ای عزیز را به او نشان دهد . دایه شکافی در دیوار خیمه ایجاد می‌کند تا او بتواند معشوقش را ببیند . زلیخا چون عزیز را می‌بیند ؛ آه از نهادش بر می‌آید که : « او آن‌جوان نیست که من در خواب دیدم ؛ ای وای که گمراه شدم و عمرم تباه شد ! » .اما به دلش الهام می‌شود که :« اگر چه عزیز مصر ، منظور و مقصود تو نیست ؛ ولی بدون او هم نمی‌توانی به معشوقت برسی» . پس زلیخا آرام می‌گیرد و به انتظار دلدار می‌نشیند
    از سوی دیگر در سرزمین کنعان ، یوسف فرزند زیباروی یعقوب پیامبر ، مورد حسادت ده برادر خود قرار می‌گیرد و او را ابتدا در چاه می‌اندازند و سپس او را به بهایی اندک ، به کاروانی که رهسپار مصر است ؛ می‌فروشند . کاروان به مصر می‌رسد و یوسف را به معرض فروش می‌گذارند . زیبایی شگفت‌انگیز یوسف ، ولوله‌ای در مصر برمی‌انگیزد و از همه‌جا مردم برای برای دیدن او به بازار برده‌فروشان سرازیر می‌شوند  زلیخا هم که از فراق یار و ملالت خانه‌ی عزیز دلگیر است ؛ و برای گردش به مرکز شهر آمده‌است ؛ از ازدحام مردم کنجکاو می‌شود . وقتی نزدیک می‌رود با دیدن یوسف ناله‌ای جانسوز برمی‌آورد و به دایه می‌گوید : « این همان جوانی است که در خواب دیدم و به عشق او از خانه‌ی پدر آواره شدم » . اما دایه او را به صبر و شکیبایی توصیه می‌کند
    هنگام فروش یوسف ، وقتی هر کسی ، قیمتی را بیان می‌کند ؛ زلیخا چنان قیمتی پیشنهاد می‌کند که زبان همه‌ی خریداران بسته می‌شود ؛ بنابراین یوسف را خریده و با شادمانی به خانه می‌برد . زلیخا ، یوسف را با بهترین لباس و جواهرات می‌آراید و به‌جای این که او را به‌عنوان غلام به خدمت بگیرد ؛ خودش خدمتگزار او می‌شود . اما هرچه زلیخا به یوسف مهربانی می‌کند و عشق به‌پایش می‌ریزد ؛ از او جز سردی و کناره‌گیری نمی‌بیند و با وجود اصرار دایه و زلیخا ، یوسف به خاطر شرم و پاکدامنی ، حتی به چهره‌ی او هم نگاهی نمی‌افکند
    زلیخا که از هجران یار بی‌طاقت شده‌است ؛ به دایه التماس می‌کند که : « چاره‌ای ساز تا دلدارم با من مهربانتر شود و آتش عشقم در دلش شعله‌ور گردد ». دایه می‌گوید : « باید خرج بسیاری کنی و ساختمانی بزرگ و زیبا بسازی . در این ساختمان باید 7 اتاق تودرتو باشد که در اتاق اول نقاشان تصویر تو و یوسف را در کنار هم ، بر در و دیوار و سقف و کف اتاق بکشند ؛ تا وقتی یوسف از تو رو برمی‌گرداند به هرجا نگاه کند ؛ خودش و تو را در کنار هم ببیند . در اتاق دوم تصویرها تو و یوسف را به هم نزدیکتر نشان دهند و به همین ترتیب تا اتاق هفتم که در آغوش هم باشید و به وصال هم رسیده‌اید . یوسف چون این تصاویر را در هرسوی اتاق‌ها ببیند آتش هوس در دلش روشن می‌شود و تو را به کام دل می‌رساند
    زلیخا به معماران و نقاشان دستور می‌دهد ؛ این‌چنین ساختمانی را برای او آماده کنند . پس از آماده شدن ساختمان ، زلیخا خود را به زیباترین حالت می‌‌‌آراید ؛ یوسف را به اتاق اول دعوت و کرشمه و دلبری آغاز می‌کند . اما افسون او در یوسف اثر نمی‌کند . پس او را مرحله‌به‌مرحله به اتاق‌های دیگر می‌برد . در اتاق هفتم ، کار زلیخا به التماس و زاری می‌رسد ولی یوسف به هر طرف روی برمی‌گرداند ( حتی پرده‌ها و سقف ) خود را در آغوش زلیخا می‌بیند ؛ بالاخره رغبتی به زلیخا پیدا می‌کند و به او می‌گوید : « من از نسل پاکان و پیامبرانم و این کار زشت ، شایسته‌ی من نیست . اگر امروز از من دست‌برداری ؛ تا دامن من به گناه آلوده‌‌نشود ؛ قول می‌‌دهم بزودی به وصال من برسی
 اما زلیخا طاقت بر این عشق را ندارد و می‌گوید : « نمی‌دانم چه مانعی هست که نتوانیم امروز را به خوشی بگذرانیم » . یوسف پاسخ می‌دهد 2 چیز مانع من است اول خشم و مجازات پروردگارم که به مرا به این زیبایی آفرید و دوم قهر و غضب عزیز ، که ولی‌نعمت من است » . زلیخا می‌گوید : « از جانب عزیز نگران نباش که او را شرابی زهرآلود می‌دهم و او را قربانی تو می‌کنم ؛ پروردگارت هم که خودت می‌گویی بخشنده است ؛ من آن‌قدر طلاو نقره برای کفاره‌ی گناهت خرج می‌کنم ؛ تا تو را ببخشد » . یوسف جواب می‌دهد : « من به مرگ عزیز ، که جز مهربانی از او او ندیده‌ام ؛راضی نیستم . و آمرزش پروردگار را هم نمی‌توان با رشوه دادن به او بدست آورد » . در این غوغای اصرار عاشق و فرار معشوق ، پیراهن یوسف از پشت پاره می‌شود . زلیخا تهدید به خودکشی می‌کند ولی یوسف با مهربانی او را آرام می‌کند و از خانه بیرون می‌‌آید
در بیرون از خانه یوسف به عزیز برخورد می‌کند . عزیز از حال او می‌پرسد ولی یوسف راز زلیخا را فاش نمی‌کند . آن‌دو به داخل خانه می‌آیند . زلیخا وقتی آن‌دو را با هم می‌بیند به‌خاطر نگرانی از کار زشتی که انجام داده است ؛ پیش‌دستی می‌کند و به یوسف نسبت خیانت و تجاوز می‌دهد و پارگی پیراهن یوسف را نشانه‌ی دفاع از ناموسش می‌داند . یوسف به‌ناچار حقیقت را می‌گوید و از خود دفاع می‌کند . عزیز در حیرانی این‌که واقعیت چیست ؟ و دروغگو کیست ؟ سرگردان می‌ماند . بالاخره به‌خاطر این‌که ، پارگی پیراهن یوسف از پشت ، و در نتیجه‌ی فرار بوده است ؛ عزیز به دروغ‌گویی زلیخا و پاکدامنی یوسف پی‌می‌برد
هر سه نفر در گیر در این ماجرا ، سعی می‌کنند داستان پنهان بماند ؛ اما داستان این رسوایی منتشر می‌شود و زنان مصری زبان به طعنه و کنایه می‌گشایند که : « زلیخا چرا دل به عشق غلامی پست و بی‌مقدار سپرده‌است ؛ و شرم‌آورتر این‌که ، غلام نیز دست رد به سینه‌ی او زده‌است » . این سخنان بر زلیخا بسیار گران می‌آید ؛ پس جشنی فراهم می‌آورد و زنان صاحب‌منصبان و اشراف مصر را به آن دعوت می‌کند . سپس در دست هرکدام کارد و ترنجی قرار داده و به یوسف فرمان می‌دهد ؛ تا در جمعشان حاضر شود . زنان مصری چون چهره‌ی زیبا و آسمانی یوسف را می‌بینند ؛ چنان حیران او می‌شوند که به‌جای ترنج دست خود را می‌برند و درد و رنجی حس نمی‌کنند . از آن زنان ، عده‌ای از عشق یوسف جان به‌در نمی‌برند و در همان مجلس می‌میرند ؛ عده‌ای دیوانه و مجنون می‌شوند ؛ و بقیه نیز چون زلیخا دل به عشق غلام زیبارو می‌سپارند . از این پس زنان مصر دست از سرزنش زلیخا برمی‌دارند ولی از سوی دیگر ، رقیب عشق او نیز می‌شوند و هرکدام برای جلب محبت یوسف قاصدی ، به‌سوی او می‌فرستند
سرانجام یوسف به‌درگاه پروردگار دعا می‌کند : « خدوندا من در زندان بودن را به همنشینی با این زنان وسوسه‌گر ترجیح  می‌دهم » . خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و زلیخا برای رام کردن این زیباروی سرکش ، او را به زندان می‌اندازد . مدتی می‌گذرد . ندیدن روی معشوق ، به‌جای این‌که آتش عشق زلیخا را خاموش کند ؛ بیشتر آن را شعله‌ور می‌سازد . او از به زندان انداختن یوسف پشیمان می‌شود اما دیگر دیر شده و او حتی از دیدن روی دلدار هم محروم گشته‌است . او گاهی شبانه به زندان می‌رود و از دور به تماشای او می‌نشیند ؛ و گاه به پشت‌بام رفته و از آن‌جا ، به یاد یوسف به بام زندان چشم می‌دوزد . اما دلش تسلی نمی‌یابد و کم‌کم فراق یوسف بر سلامتی جسم و روح او اثر می‌گذارد و هر روز فرسوده‌تر و شکسته‌تر می‌گردد
پس از سال‌ها ، یوسف بر اثر شهرتش به تعبیر خواب در زندان و تعبیر خواب پادشاه مصر ، از زندان آزاد می‌گردد وبه عزیزی مصر برگزیده می‌شود . شوهر زلیخا نیز می‌میرد و او را تنها می‌گذارد . زلیخا که از عشق یوسف پیر و شکسته شده و بینایی‌اش را از دست داده است ؛ پس از مرگ شوهرش فقیر می‌گردد و کارش به گدایی و ویرانه‌نشینی می‌کشد
زلیخا بر گذرگاه عبور یوسف ، خانه‌ای از نی می‌سازد و به انتظار او می‌نشیند . در این خانه ، هرگاه زلیخا از عشق یوسف ناله می‌کند صدایش در نی‌ها می‌پیچد وآنان نیز با او همنوا می‌شوند . زلیخا که بت‌پرست بوده‌است ؛ شبی در پیشگاه بتش سجده می‌کند و می‌گوید : « من سال‌ها تو را عبادت کرده‌ام و همیشه دعایم این بوده که مرا به وصال یوسف برسانی . این‌بار فقط می‌خواهم یک‌بار دیگر او را ببینم و با من سخن بگوید » . صبحگاه وقتی یوسف از آن‌جا عبور می‌کند ؛ زلیخا هر چه فریاد می‌زند ؛ از شلوغی و غوغای همراهان او ، کسی به او توجهی نمی‌کند . زلیخا به خانه برمی‌گردد و با دست خود بتش را می‌شکند و از روی تضرع و اخلاص ، پیشانی  بر خاک می‌گذارد و می‌گوید : « ای پروردگار یوسف ! تو که یوسف را از مشکلات رهانیدی و به سروری رساندی ؛ ذلت و خواری مرا ببین و به من رحمی کن . مرا از این غم رهایی ده و به وصال معشوقم برسان »  . هنگام برگشتن ، یوسف صدای گریه و مناجات زلیخا را می‌‌شنود و دلش به رحم می‌آید . به همراهانش دستور می‌دهد که آن پیرزن بیچاره را به بارگاه او بیاورند تا شاید بتواند مشکلش را حل کند
در بارگاه یوسف ، وقتی زلیخا را به نزد او می‌برند ؛ زلیخا بی‌اختیار دهان به خنده می‌گشاید . یوسف از خنده‌های بی‌امان او تعحب می‌کند و علتش را می‌پرسد . زلیخا می‌گوید : « آن‌زمان که جوان و زیبا بودم و ثروتم را به پایت می‌ریختم مرا از خود می‌راندی ؛ ولی اکنون که از عشق تو پیر و نابینا و ناتوان شده‌ام ؛ مرا به حضورت می‌پذیری » . یوسف او را می‌شناسد و می‌گوید : « زلیخا ! چه بر سرت آمده است ؟ » . زلیخا از شوق این‌که یوسف برای اولین بار او را به‌نام خطاب می‌کند مدهوش می‌شود . پس از به هوش آمدن می‌گوید : « عمر ، آبرو ، ثروت ، جوانی و  زیبایی من بر سر عشق تو بر باد رفت و سرانجامم این شده‌است » . یوسف شگفت‌زده می‌پرسد : « اکنون از من چه می‌خواهی ؟ » زلیخا می‌گوید ابتدا این‌که دعا کنی خدا جوانی و زیباییم را به من برگرداند» . یوسف دست به دعا برمی‌دارد و زلیخا دوباره جوان و زیبا می‌شود . زلیخا می‌گوید: « و دیگر این‌که با من ازدواج کنی » . یوسف در می‌ماند که چه جوابی دهد . در همان حال جبرئیل نازل می‌گردد و پسندیده بودن این وصلت را خبر می‌دهد
پس سال‌ها فراق ، زلیخا به وصال یوسف می‌رسد. اما چندی بعد ، یوسف ، پدر و مادرش را در خواب می‌بیند که خبر از نزدیکی مرگ او می‌دهند . بنابراین زلیخا هنوز از جام وصال سیراب نگشته است ؛ که دوباره به درد فراق مبتلا می‌شود . ولی این‌بار طاقت نمی‌آورد و از غصه‌ی فراق معشوق می‌میرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 آذر 1393برچسب:داستان عاشقانه یوسف و زلیخا,

و ساعت 15:37

داستان شماره 1343

 

داستان عاشقانه لیلی و مجنون


یکی از بزرگان
عرب از قبیله‌ی بنی‌عامر ( احتمالا در زمانه‌ی خلفای بنی‌امیه ) فرزندی نداشت ؛ پس
از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس
می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر می‌شود ؛ بر زیبایی وکمالاتش افزوده می‌گردد . تا
این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند
در مکتب به جز پسرهای دیگر ، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای
برای درس خواندن آمده‌بودند . در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی ، دل از قیس
می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته‌ی قیس می‌شود . این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار
هم به مکتب می‌روند . روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند
این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند ؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که
دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش
پدر لیلی هم می‌رسد ؛ بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق و
ندیدن روی معشوق ، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند
قیس با ظاهری آشفته و پریشان ، در کوچه و بازار ، اشک‌ریزان در وصف زیبایی
های لیلی شعر می‌خواند ؛ آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر
سر زبان‌ها می‌افتد . تنها دل‌خوشی او این است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی
برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد
پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی دست بردارد
فایده‌ای نمی‌بخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود . در
قبیله‌ی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی
سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود ؛ پدر لیلی می‌گوید : « وصلت دیوانه‌ای با
خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد
و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی
نمی‌پذیرم .» پدر و خویشان مجنون ناامید
برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران
زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را
بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان
همدم می‌شود
پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت
به کعبه می‌برد و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد
و شفا بخشد . اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار
می‌خواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او
زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند ؛ که پدرش درمی‌یابد این
درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد
در این میان مردی از قبیله‌ی بنی‌اسد به‌نام « ابن‌سلام » دلباخته‌ی لیلی
می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد . پدر لیلی
نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او
بدهد
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل
در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشک‌ریزان می‌بیند . از حال او می‌پرسد . وقتی
ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد ؛ از او دلجویی می‌کند و
قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به
قبیله‌ی لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند . اما آنان
نمی‌پذیرند و آماده‌ی نبرد می‌شوند . نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح
نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان
می‌شود
از سوی دیگر ابن‌سلام ( خواستگار لیلی ) آن‌ قدر
اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از
جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک
شود ؛ لیلی سیلی محکمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد که : « اگر مرا هم بکشی
نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها
به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود
در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی
می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد که : « ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی
آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است ؛ اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار
مشغول و از یاد تو غافل است . این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته‌ی عهد و پیمان
نیستند» . مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش
به خاک می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی
می‌کند که: « من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است
اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد .» ولی مجنون
دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به
شکایت می‌گشاید که : « کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن
ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی
ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت
را هم تحمل می‌کنم .» پدر مجنون باز به
دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد
می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با
جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن
از وفاداریش به او خبر می‌دهد . این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با
نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد
چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند . روزی
لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او
را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود ، از ده
گام فاصله ، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن
غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم
بخواند » . مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری ، چند بیتی در وصف عشق خود و
دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند
. سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمه‌گاه خود
بازمی‌گردد
لیلی در خانه‌ی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان
، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در
مقابل دیگران لبخند می‌زند . تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از
مدتی از دنیا می‌رود . لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند ؛ بغض‌های گره‌خورده در گلو
را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست
تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند ، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت
می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه
سردهد
با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ
خزان به خود می‌گیرد . بیماری ، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد
لیلی به مادرش وصیت می‌کند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با
کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد
چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره‌ی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با
عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از
مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش
می‌سپارد
چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد
اشک‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید ؛ مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان
نعره‌ می‌زند و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود . سپس لیلی را خطاب قرار
می‌دهد که : «ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی . حیف از آن
همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه
است . » آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد ؛ و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که
در سوگ لیلی می‌خواند ؛ پر ناله می‌کند . اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و
درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد . مانند ماری که بر
گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج
رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به
جان آفرین تسلیم می‌کند
تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند ؛ پیرامون
مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمی‌کنند ؛ به حدی که مردم گمان می‌کنند مجنون
هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آن‌جا را پیدا
نمی‌کند . پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده می‌شوند ، مردمان می‌بینند در اثر
مرور زمان ، از پیکر مجنون جز استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش
دارد . آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به
خاک می‌سپارند ( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست داده‌است ؛ ماجرای
مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند ) . گویند آرامگاه این دو
دلداده سال‌ها زیارتگاه مردم بوده‌است و هر دعایی در آنجا مستجاب می‌شد

پایان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 آذر 1393برچسب:داستان عاشقانه لیلی و مجنون,

و ساعت 15:26

داستان شماره 1342


داستان عاشقانه فرهاد و شیرین(  و خسرو و شیرین

فرهاد و خسرو و شیرین  معروفترین داستان عاشقانه ایرانی 

فرهاد و خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب ( پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد.  این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است

داستان کامل خسرو و شیرین و فرهاد نظامی‌ به نثر

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند
هنگامی‌ كه هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌كند: اسب خسرو را می‌كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد
مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه‌ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می‌كند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان كه دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ كه شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌كند و به واسطه‌ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مكانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود كه برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد
از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می‌كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد. در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می‌كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌كند و از شاه دستور می‌گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می‌كند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینكه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود
در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌كند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك می‌نماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد
خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود. مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت می‌كند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست؟؟؟
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد. در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت
آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمی‌توانست عشق سركش خود را مهار كند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد. شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌كند كه ادراك از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ كه از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه می‌زد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاك می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترك غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند. خسرو كه می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایت‌ها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأكید می‌كند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌كند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو كه معشوق را در كنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌كند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند

پایان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 22 آذر 1393برچسب:داستان عاشقانه فرهاد و شیرین و خسرو و شیرین,

و ساعت 15:16

داستان شماره 1341


داستان عاشقانه ویس و رامین

 ویس و رامین یکی از داستان های ماندگار در ادبیات غنایی است که بخشی از این منظومه ی عاشقانه در کتاب ادبیات فارسی سال سوم دبیرستان رشته ی تجربی ریاضی آمده است. این داستان در سالیان دور در استان اردبیل رخ داده است



 

پادشاه میانسال «مَرو»  به « شهرو» ملکه ی زیبا و پری چهره « ماه آباد» یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است، ابراز علاقه می نماید.  شهرو  به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام  « ویرو » می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد
پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را « ویس» گذاشت. وی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرد تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود، دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز «رامین » برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود . شهرو مادر ویس بدلیل آن که دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد، بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگیری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم « زرد» برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش «زرد»  امتناع می کند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا، وی نیز از شاهان آذربایجان، ری ، گیلان ، خوزستان یا سوزیانا ، استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت «نهاوند» رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد.  در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهیان غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد
 رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد
 در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ی ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود، ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را ترتیب می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان نمی توانستد لحظه ای دوری از یکدیگر را تاب بیاورند. پس از ملاقات ویس و رامین به کمک دایه، آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری می کنند
پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت، از برادرش «رامین» و همسرش « ویس» برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت می کند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند، هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو می دهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی می کند. حتی رامین را به مرگ تهدیدمی کند. آنگاه ویس لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و می گوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس « ویرو » با ویس سخن می گوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش می کند تا ویس را  منصرف نماید ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی می کنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود، خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو می کند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند
پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بود، روزی در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید می کند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند، وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد
مردان خردمند و بزرگان شهر مرو به رامین پند می دهند که بهتر است  شهر را ترک کنی و  خیانت به همسر برادر خود را پایان دهی وگرنه جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو، رامین شهر را ترک می کند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام «گل » آغاز می کند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین، گل را به چهره ی ویس تشبیه می کند و به او از این شباهت ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر می دهد، همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی می کند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ی ویس را از یاد نبرده بود، مشغول نوشتن نامه ای برای ویس در مرو می شود. سپس مکاتبات طولانی و مخفیانه بین آن دو انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس، رامین به مرو باز می گردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند
 پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش آن دو را جستجو می کند. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت می کنند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند. پس از چندین ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز، حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می دَرد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو، رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه ی خود آغاز می کند تا روزی که ویس پس از سال ها به مرگ طبیعی می میرد. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ به زیر زمین می رود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه ی دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود

پایان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 21 آذر 1393برچسب:داستان عاشقانه ویس و رامین,

و ساعت 15:5

داستان شماره 1340


داستان عاشقانه بکتاش و رابعه


 
رابعه یگانه دختر کعب امیر بلخ بود

چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مزگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مرواریدوارش می گشت . جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی همتا ساخته بود . رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شیرینی لب حکایت می کرد
 پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منصرف نمی شد و فکر آینده دختر پیوسته رنجورش می داشت . چون مرگش فرا رسید پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت .  چه شهریارانی که این در گرانمایه را از من خواستند و من هیچکس را لایق او نشناختم اما تو چون کسی را شایسته او یافتی خود دانی تا به هر راهی که می دانی روزگارش را خرم سازی
 پسر گفته های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت اما روزگار بازی دیگری پیش آورد . روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته بر پاساخت .  بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود . سبزه بهاری حکایت از شور جوانی می کرد و غنچه گل به دست باد دامن می درید .آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می گذشت و از ادب سر بر نمی آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته بود و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود . چاکران و کهتران چون رشته های مروارید دورادور وی را گرفته وکمر خدمت بر میان بسته بودند . همه نیکو روی و بلند قامت  همه سرافراز و دلاور . اما از میان همه آنها جوانی دلارا و خوش اندام چون ماه در میان ستارگان می درخشید و بیننده را به تحسین وامیداشت .او نگهبان گنجهای شاه بود و بکتاش نام داشت.بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتندواز شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند . لختی از هر سو نظاره کرد و ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری می کرد . گاه با چهره ای گلگون از مستی میگساری می کرد و گاه رباب می نواخت . گاه چون بلبل نغمه خوش سر می داد و گاه چون گل عشوه و ناز می کرد
 رابعه که بکتاش را به آن دلفروزی دید آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فراگرفت.از آن پس خواب شب و آرام روز ازاو رخت بربست وطوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد . دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گداخت . پس از یکسال رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پای در آورد و در بستر بیماریش افکند .   برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند اما چه سود؟ 
چنان دردی کجا درمان پذیرد          که جان درمان هم از جانان پذیرد  
رابعه دایه ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان . با حیله و چاره گری و نرمی و گرمی پرده شرم را از چهره او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام بر دایه آشکار کرد و گفت
   چنان عشقش مرا بی خویش آورد
      که صد ساله غمم در پیش آورد
          چنین بیمار و سرگردان از آنم     
     که می دانم که قدرش می ندانم
   سخن چون می توان زان سرو من گفت
     چرا باید ز دیگر کس سخن گفت

 
باری از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان گذارد به قسمی که رازش بر کسی فاش نشود و خود برخاست و نامه ای نوشت 
 الا ای غایب حاضر کجائی    به پیش من نه ای آخر کجائی 
بیا و چشم و دل را میهمان کن     و گرنه تیغ گیر و قصد جان کن
دلم بردی و گر بودی هزارم      نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دان زان برنگیرم     که من هرگز دل از جان برنگیرم
اگرآئی به دستم بازرستم     و گرنه می روم هرجا که هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی     ترا می جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار    و گرنه چون چراغم مرده انگار

 
پس از نوشتن چهره خویش را بر آن نقش کرد و به سوی محبوب فرستاد. بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گوئی سالهای سال آشنای او بوده است. پیغام مهر آمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می ساخت و به سوی دلبر می فرستاد . بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشقتر و دلداده تر می شد . مدتها گذشت . روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و هماندم به دامنش آویخت اما به جای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند با خشونت و سردی روبرو گشت . چنان دختر از کار بکتاش برآشفت و از گستاخیش روی در هم کشید که با سختی او را راند و پاسخی جز ملامت نداد
که هان ای بی ادب این چه دلیریست
   تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من 
  که ترسد سایه از پیراهن من

 
عاشق ناامید بر جای ماند و گفت : ای بت دلفروز این چه حکایت است که در نهان شعرم می فرستی ودیوانه ام می کنی و اکنون روی می پوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم؟
دختر با مناعت پاسخ داد که : از این راز تو اگاه نیستی و نمی دانی که آتشی که در دلم زبانه می کشد و هستی ام را خاکستر می کند به نزدم چه گرانبهاست . چیزی نیست که با جسم خاکی سر و کار داشته باشد . جان غمدیده من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست . ترا همین بس که بهانه این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانم دور شوی
پس از این سخن رفت  غلام را شیقته تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد
روزی دختر عاشق تنها میان چمنها می گشت و می خواند 
  الاای باد شبگیری گذر کن 
   ز من آن ترک یغما را خبر کن    
بگو کزتشنگی خوابم ببردی 
  ببردی تابم وتابم ببردی

 
چون دریافت که برادر شعر را میشنود کلمه ترک یغما را به سرخ سقا  یعنی سرخ رویی که هر روز آب برایش می آورد تبدیل کرد  . اما ازآن پس برادر به خواهر خویش بدگمان شد . از اين واقعه ماهي گذشت و دشمني بر ملک حارث حمله ور گشت و سپاهي بي‌شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهي با سپاهي چون بختش جوان از شهر بيرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمين از خون دشمنان چون لاله رنگين شد. اجل چنگال خود را به قصد جان مردم تيز کرد و قيامت برپا گشت. حارث سپاه را به سويي جمع آورد و خود چون شير بر دشمن حمله کرد. از سوي ديگر بکتاش با دو دست شمشير مي‌زد و دلاوري‌ها مي‌نمود. سرانجام چشم‌زخمي بدو رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همين که نزديک بود گرفتار شود، شخص رو بستۀ سلاح پوشيده‌اي سواره پيش‌صف درآمد و چنان خروشي برآورد که از فرياد او ترس در دل‌ها جاي گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و يک سر به سوي بکتاش روان گشت. او را برگرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگرانش سپرد و خود چون برق ناپديد گشت. هيچ کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کيست. اين سپاهي دلاور، رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشيد. اما به محض آن که ناپديد گشت سپاه دشمن چون دريا به موج آمد و چون سيل روان گشت و اگر لشکريان شاه بخارا به کمک نمي‌شتافتند دياري در شهر باقي نمي‌ماند. حارث پس از اين کمک، پيروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبيد نشاني از او نجست. گويي فرشته اي بود که از زمين رخت بربست. همين که شب فرا رسيد، و قرص ماه چون صابون، کفي از نور بر علم پاشيد؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلي سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه اي به او نوشت
چه افتادت که افتادي به خون در        چو من زين غم نبيني سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر        چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه مي‌خواهي ز من با اين همه سوز        که نه شب بوده‌ام بي‌سوز نه روز
چنان گشتم ز سوداي تو بي‌خويش        که از پس مي‌ندانم راه و از پيش
اگر اميد وصل تو نبودي        نه گردي ماندي از من نه دوري


نامه مانند مرهم درد، بکتاش را تسکين داد و سيل اشک از ديدگانش روان ساخت و به دلدار پيغام فرستاد
که جانا تا کيم تنها گذاري        سر بيمار پرسيدن نداري
چو داري خوي مردم چون لبيبان        دمي بنشين به بالين غريبان
اگر يک زخم دارم بر سر امروز        هزارم هست بر جان اي دل افروز
ز شوقت پيرهن بر من کفن کن شد        بگفت اين وز خود بي‌خويشتن شد


چند روزي گذشت و زخم بکتاش بهبود یافت. رابعه روزي در راهي به رودکي شاعر برخورد. شعرها براي يکديگر خواندند و سؤال و جواب ها کردند. رودکي از طبع لطيف دختر در تعجب ماند چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آن جا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، که به کمک حارث شتافته بود، رسيد. از قضا حارث نيز براي عذرخواهي و سپاس‌گذاري همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه‌اي برپا شد و بزرگان و شاعران بار يافتند. شاه از رودکي شعر خواست. او هم برپا خاست و چون شعرهاي دختر را به ياد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گويندۀ شعر را از او پرسيد. رودکي هم مست مي و گرم شعر، بي‌خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنان که بود بي‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامي اسير گشته است چنان که نه خوردن مي‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهاني براي معشوق نامه فرستادن کاري ندارد. راز شعر سوزانش جز اين نيست. حارث داستان را شنيد و خود را به مستي زد چنان که گويي چيزي نشنيده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم مي جوشيد و در پي بهانه‌اي مي‌گشت تا خون خواهر را فرو ريزد و ننگ را از دامان خود بشويد
بکتاش نامه‌هاي آن ماه را که سراپا از سوز درون حکايت مي کرد يک‌جا جمع کرده و چون گنج گرانبها در درجي جاي داده بود. رفيقي داشت ناپاک که ازديدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه‌ها را برخواند همه را نزد شاه برد. حارث به يکباره از جا دررفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بست. ابتدا بکتاش را به بند آورد و در چاهي محبوس ساخت، سپس نقشۀ قتل خواهر را کشيد. فرمود تا حمامي بتابند و آن سيمتن را در آن بيافکنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخيمان کردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فريادها کشيد و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهي، بلکه آتش عشق، شور طبع، شعر سوزان، آتش جواني، آتش بيماري و سستي، آتش مستي، آتش از غم رسوايي، همۀ اين ها چنان او را مي‌سوزاندند که هيچ آبي قدرت خاموش کردن آن‌ها را نداشت. آهسته خون از بدنش مي‌رفت و دورش را فرامي‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو مي‌برد و غزل‌هاي پر سوز بر ديوار نقش مي‌کرد. همچنان که ديوار با خون رنگين مي‌شد چهره‌اش بي‌رنگ مي‌گشت و هنگامي که در گرمابه ديواري نانوشته نماند در تنش نيز خوني باقي نماند. ديوار از شعر پر شد و آن ماه‌پيکر چون پاره‌اي از ديوار برجاي خشک شد و جان شيرينش ميان خون و آتش و اشک از تن برآمد. روزديگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پاي تا فرق غرق در خون ديدند. پيکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر ديوار گرمابه را از اين شعر جگرسوز پر يافتند
نگارا بي تو چشمم چشمه‌سار است         همه رويم به خون دل نگار است
ربودي جان و در وي خوش نشستي        غلط کردم که بر آتش نشستي
چو در دل آمدي بيرون نيايي        غلط کردم که تو در خون نيايي
چو از دو چشم من دو جوي دادي        به گرمابه مرا سرشوي دادي
منم چون ماهيي بر تابه آخر        نمي‌آيي بدين گرمابه آخر؟
نصيب عشق اين آمد ز درگاه        گه در دوزخ کنندش زنده آگاه
سه ره دارد جهان عشق اکنون        يکي آتش يکي اشک و يکي خون
به آتش خواستم جانم که سوزد        چو جاي تست نتوانم که سوزد
به اشکم پاي جانان مي بشويم        بخونم دست از جان مي بشويم
بخوردي خون جان من تمامي        که نوشت باد، اي يار گرامي
کنون در آتش و در اشک و در خون        برفتم زين جهان جيفه بيرون
مرا بي تو سرآمد زندگاني         منت رفتم تو جاويدان بماني


چون بکتاش از اين واقعه آگاه گشت، نهاني فرار کرد و شبانگاه به خانۀ حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خويش شکافت
نبودش صبر بي يار يگانه         بدو پيوست و کوته شد فسانه

پایان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 20 آذر 1393برچسب:داستان عاشقانه بکتاش و رابعه,

و ساعت 14:46

داستان شماره 1339

 

داستان عاشقانه سلامان و آبسال

ابن سینا می فرماید : هرگاه داستان سلامان و ابسال به گوش تو خورد و برایت بیان شد

بدان که سلامان ضرب المثلی است برای نفس تو و ابسال ضرب المثلی است برای

بیان  درجه تو در عرفان ، اگر از اهل معرفت باشی


 
سلامان وإبسال دو برادربودند، سلامان برادربزرگتر بود.و ابسال کوچکتر بود و زیرنطربرادربزرگترتربیت شده بود.ابسال خوش قیافه ،خردمند،مودب،دانشمند، پاکدامن وشجاع بود وزن سلامان دلباخته وعاشق اوشد وبه سلامان گفت:ابسال رابا اهل وخانواده خود یکی کن ،ودردودمانت بیاورتامیان بچه های ماباشدوبچه هاازاوچیزها یادبگیرند.سلامان حکم کردکه ابسال چنین باشد
ابسال حرف برادرنپذیرفت وازمعاشرت با زنان خوداری کرد.- درروایت است پیامبر ( ص ) فرموده اندکه معاشرت بازنان دل آدم رامی میراند-.سلامان گفت:همسر من به منزله مادرتوست،اوحکم مادرتورا داردوبرای تواین همه زحمت کشیده وبزرگت نموده وبه تربیت توپرداخته است،وحالاتوبه رشد رسیده ای ووقتش است که فرزندان من ازتو استفاده کنند، بالاخره ابسال پیشنهادوی راپذیرفت وبه جمع آنها پیوست.همسرسلامان اوراخیلی گرامی داشت تااینکه روزی درخلوت رازدلش راباابسال درمیان گذاشت واظهارعشق نمود.ولی ابسال درخواست اورانپذیرفت وگفت:من هرگزچنین کاری نمی کنم.زن دانست که ازاین طریق نمی تواند ابسال رابه چنگ بیاورد،لذاحیله دیگری اندیشیدوبه شوهرش گفت:خواهرم رابه همسری ابسال درآور.سلامان پذیرفت
زن به خواهرش گفت:چنین نیست که من دست وپاکردم تاتوبا ابسال ازدواج کنی واوتنهابرای توباشد،بلکه من هم شریک وسهیم هستم. سپس پیش ابسال رفت وبرای اوحیله ای به بکاربردوگفت:خواهرم ،دوشیزه وباحیاست ونباید درروزبه خانه اودرآیی وبااوحرف بزنی تاکم کم انس بگیرد،چون خواهرم خیلی خجالتی است
بهر حال شب زفاف رسیدوهمسرسلامان زمینه چینی لازم راکرده بود.همین که ابسال واردحجله عروسی شد.آن زن توطئه گرنتوانست خودداری کند لذا بسرعت سینه خودرا به سینه ابسال چسباند.ابساِلِ عاقل وزرنگ ازاین حرکتِ زن به شک افتادوبا خودگفت:آیااین همان دخترباکره وباشرم وحیاست؟ که خواهرش اوراچنین معرفی کرده بود!ولی حرکت اونشانگرآن است که اوزیادهم اهل شرم وحیانیست ورفتار وحرکاتش مثل یک زن شوهر دیده است!ذهن ابسال راهمین مسائل به خود مشغول ساخته بود که دراین هنگام آسمان راابرتیرهای فراگزفت وناگهان ازآن ابرتیره برقی درخشید وهمه جا روشن گشت.ابسال درپرتوآن،چهره آن زن رادیدواوراازجایش برکندوازخوددورساخت وازخوابگاه بیرون آمدوپیش برادرش سلامان رفت وگفت:می خواهم همه سرزمینها رابرایت فتح کنم ومن درخودتوان چنین کاری رامی بینم.آنگاه ابسال بالشکر خودیرای فتح سرزمینها حرکت کرد وباملتهادرگیرشدوباآنان جنگیدوپیروزگشت وبدون هیچ منتی همه سرزمین هاازدریا،خشکی،غرب وشرق رابرای برادرش فتح نمودوسلامان اولین ذی القرنینی است که همه کره خاکی رازیرسیطره خود درآورد..البته فتح همه این سرزمین خیلی طول کشید.سپس ابسال پیش برادرش سلامان برگشته وبشارت ثصرف این همه عوالم رابه اوداد
هرچندابسال می پنداشت که آن زن به خاطراین کشور گشایی طولانی وفاصله زیادزمانی اورافراموش نموده است وآن کارها دیگر ازاوسرنمی زند،ولی این زن دست بردار نبود. زن دوباره قصدکردخودرابه آغوش ابسال بیندازد، ولی باز ابسال ابا کردومخالفت ورزید.دراین اوضاع بود که دشمن قصدفتح سرزمین سلامان رانمود وسلامان،ابسال رابرای سرکوبی آنان فرستاد
همسرسلامان،سرداران لشکرراخواست وبه آنهاگفت که ابسال رادرمیدان جنگ تنهابگذارید،تابه دست دشمن بیفتد وبمیرد.ومقداری مال به سرداران لشکربخشیدوآنان چنین کردند.نقشه عملی شدودشمنان براوچیره شدندوابسال زخم خورده شدوخون زیادی ازاورفت،ولی نمرد،هرچندسرداران لشکرش چنان پنداشتندکه اومرده است،لذااورابه حال خودواکذاشتندورفتند.یکی ازحیوانات وحشی بیابان اورا شیرداد این حیوان وحشی سرپستان رابه دهان ابسال گذاشت زیراابسال به قدری بی حال شده بودکه خودش نمی توانست سرپستان رابگیردوبه دهان خودبگذارد.ابسال ازشیرآن تغذیه نمودوافاقه حاصل شدونشاطوشادمانی یافت وپیش سلامان بازگشت ؛ دید که دشمن ، برادرش را احاطه کرده و خوارش نموده است وسلامان هم ازنبودن ابسال خیلی غمگین است. ابسال لشکرخودرافرماندهی کردواسباب جنگی فراهم نمودودشمن راتارومارکرد وبیشترآنان رااسیرکردوپادشاهی برای برادرش آراست وبرقرارساخت. آنگاه آن زن با دوتن دیگریعنی آشپزوپیشخدمت که غذا می آورند،همدست شدوبه آندوپولی بخشید،آنهاهم ابسال رابه دستوراومسموم نمودند
سلامان ازمرگ برادرش ابسال اندوهگین گشت وارسلطنت کناره گیری کردومسندپادشاهی رابه یکی ازنزدیکان خودواگذارنمودوبه مناجات باخدا پرداخت. دراین هنگام حقیقت مطلب به صورت الهام برسلامان آشکار می شود.واو همسر،آشپزوپیشخدمت راازآن سمی که به برادرش نوشاتده بودند،نوشاند،وهرسه آنهابه درک واصل شدند
همسرسلامان،سرداران لشکرراخواست وبه آنهاگفت که ابسال رادرمیدان جنگ تنهابگذارید،تابه دست دشمن بیفتد وبمیرد.ومقداری مال به سرداران لشکربخشیدوآنان چنین کردند.نقشه عملی شدودشمنان براوچیره شدوابسال زخم خورده شدوخون زیادی ازاورفت،ولی نمرد،هرچندسرداران لشکرش چنان پنداشتندکه اومرده است،لذااورابه حال خودواکذاشتندورفتند.یکی ازحیوانات وحشی بیابان اورا شیرداد این حیوان وحشی سرپستان رابه دهان ابسال گذاشت زیراابسال به قدری بی حال شده بودکه خودش نمی توانست سرپستان رابگیردوبه دهان خودبگذارد.ابسال ازشیرآن تغذیه نمودوافاقه حاصل شدونشاطوشادمانی یافت وپیش سلامان بازگشت ؛دیدکه دشمن،برادرش رااحاطه کرده وخوارش نموده است وسلامان هم ازنبودن ابسال خیلی غمگین است
ابسال لشکرخودرافرماندهی کردواسباب جنگی فراهم نمودودشمن راتارومارکرد وبیشترآنان رااسیرکردوپادشاهی برای برادرش آراست وبرقرارساخت. آنگاه آن زن با دوتن دیگریعنی آشپزوپیشخدمت که غذا می آورند،همدست شدوبه آندوپولی بخشید،آنهاهم ابسال رابه دستوراومسموم نمودند. سلامان ازمرگ برادرش ابسال اندوهگین گشت وارسلطنت کناره گیری کردومسند پادشاهی رابه یکی ازنزدیکان خود واگذارنمود و به مناجات باخدا پرداخت.
دراین هنگام حقیقت مطلب به صورت الهام برسلامان آشکار می شود.واو همسر،آشپزوپیشخدمت راازآن سمی که به برادرش نوشاتده بودند،نوشاند،وهرسه آنهابه درک واصل شدند

پایان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 19 آذر 1393برچسب:داستان سلامان و آبسال,

و ساعت 14:30

داستان شماره 1338

 

داستان عهد و پیمان با خدا
 
در كتاب كیفر و كردار جلد دو آمده است
جوانى با خداى متعال عهد و پیمان بست كه به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز مى دارد
روزى از بازارى مى گذشت از جلوى جواهر فروشى رد مى شد دید كه كمربندى مُرصّع به دُرّ و جواهر است ، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانى به آن كرد و از زیبائى و حُسن آن تعجب نمود
صاحب جواهر فروشى دید كه آن جوان با دقت تمام به آن كمربند نگاه مى كند دل از آن نمى برد همینكه آن جوان قدرى از در مغازه جواهر فروشى رد شد صاحب جواهر فروشى كمربند را در دكان ندید فورا از در مغازه بریزآمد و با شتاب تمام خود را به جوان رسانید و دست او را گرفت و گفت اى عیّار تو كمربند را دزدیدى من از تو دست برنمى دارم تا كمربند مرا بدهى و كشان كشان او را به محضر حاكم آورد گفت اى حاكم این جوان دزد است و كمربند جواهرنشان را ربوده
حاكم نگاهى بسیماى آن جوان كرد و گفت گمان نكنم این جوان دزد باشد زیرا به او این كار نمى آید
صاحب كمربند گفت چرا او كمربند مرا دزدیده و ما جرا را براى حاكم شرح داد. حاكم دستور داد او را بازرسى كنند وقتى كه او را بازرسى كردند دیدند در زیر لباسهاى جوان كمربند بسته شده ، حاكم متعجب و خشمناك فریاد زد.
((یا فتى اَما نستحیى تلبس لباس الاخیار و تعمل عمل الفجار)) اى جوان آیا حیا نمى كنى و خجالت نمى كشى لباس خوبان را میپوشى و عمل بدكاران را انجام میدهى ؟
جوان وحشت زده و ناراحت گفت : مولاى من قدرى صبر كن تا مطب برایت واضح گردد. سپس رو به آسمان نمود و از صمیم دل گفت الهى لااعود الى مثلها خدایا دیگر به این عمل برنمى گردم مى دانم از یاد تو غافل شدم و به گناه افتادم از كرده خود پشیمان و نادمم توبه مرا بپذیر كه خیلى ناراحتم و آبروى مرا نبر
قاضى خیال كرد كه جوان عمل دزدى را مى گوید خیلى ناراحت شد و دستور داد او را عریان كنند و تازیانه بزنند (باینكه آن حكم بر خلاف قرآن بود زیرا حكم دزد پس از اثبات دست بریدن بود
ناگهان صدائى شنیدند ولى صاحب صدا را ندیدند كه فرمود: ادعو ولاتضربوه انما ارودنا تأ دیبه ) رهاكنید او را زیرا ما مى خواستیم او را تاءدیب نمائیم
حاكم منقلب گردید واز كرده خود پشیمان شد و از آن جوان عذر خواهى كرد و آمد بین دوچشم او را بوسید و گفت مرا از قصه خود آگاه كن .
جوان جریان عهد خود را با خدا بیان كرد و نقض عهد را نیز عنوان نمود و گفت نقض عهد و پیمان مرا به این رسوائى و بلیه دچار كرد.
صاحب كمربند وقتى از داستان آگاه شد پشیمان و نادم او را قسم داد كه تو را به خدا قسمت مى دهم كه این كمربند را از من قبول كن و مرا حلال نما
جوان گفت : اى مرد برو دنبال كارت من خودم باعث این كیفر شدم و گوش مالى هم شدم .

اى خدائیكه مكان یافته اى دردل دوست
باز از پنجه قدرت بنما مشكل دوست
اى خدائیكه گداى در تو بنده تست
جلوه ماه و خور از طلعت تابنده تست
اى خدائیكه بغیر از تو نداریم كسى
لطف تو مى طلبیم چون به همه دادرسى
از صفات توهمین ورد زبان ما را بس
خود بمیریم ، به فضل توبفریاد برس

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 18 آذر 1393برچسب: داستان عهد و پیمان با خدا,

و ساعت 22:5

داستان شماره 1337


مشک آب 

زن بيچاره ، مشك آب را بدوش كشيده بود ، و نفس نفس زنان به سوی‏ خانه‏اش می‏رفت . مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش بدوش كشيد . كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند . در خانه باز شد . كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسی همراه مادرشان‏ به خانه آمد ، و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد : " خوب معلوم است كه‏ مردی نداری كه خودت آبكشی می‏كنی ، چطور شده كه بيكس مانده‏ای ؟
 شوهرم سرباز بود . علی بن ابيطالب او را به يكی از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد . اكنون منم و چند طفل خردسال
    مرد ناشناس بيش از اين حرفی نزد . سر را به زير انداخت و خداحافظی‏ كرد و رفت ، ولی در آن روز آنی از فكر آن زن و بچه‏هايش بيرون نمی‏رفت . شب را نتوانست‏ راحت بخوابد . صبح زود زنبيلی ، برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما ، در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزی رفت و در زد
كيستی ؟
 همان بنده خدای ديروزی هستم كه ، مشك آب را آوردم ، حالا مقداری‏ غذا برای بچه‏ها آورده ‏ام
- " خدا از تو راضی شود ، و بين ما و علی بن ابيطالب هم خدا خودش‏ حكم كند
در بازگشت و مردناشناس داخل خانه شد بعد گفت : " دلم می‏خواهد ثوابی كرده باشم ، اگر اجازه بدهی ، خمير كردن و پختن نان ، يا نگهداری‏ اطفال را من به عهده بگيرم
بسيار خوب ، ولی من بهتر می‏توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه‏ها را نگاه دار ، تا من از پختن نان فارغ شوم
    زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقداری گوشت ، كه خود آورده بود ، كباب كرد و با خرما ، بادست خود به بچه‏ها خورانيد . به‏ دهان هر كدام كه لقمه‏ای می‏گذاشت : " می‏گفت : " فرزندم ! علی بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهی‏ كرده است
خمير آماده شد . زن صدا زد : " بنده خدا همان تنور را آتش كن
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد . شعله‏های آتش زبانه كشيد ، چهره‏ خويش را نزديك آتش آورد و با خود می‏گفت : " حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهی می‏ كند
    در همين حال بود كه زنی از همسايگان به آن خانه سركشيد ، و مرد ناشناس‏ را شناخت . به زن صاحب خانه گفت : " وای به حالت ، اين مرد را كه‏ كمك گرفته‏ای نمی‏شناسی ؟ ! اين اميرالمؤمنين علی بن ابيطالب است
    زن بيچاره جلو آمد و گفت : " ای هزار خجلت و شرمساری از برای من ، من از تو معذرت می‏خواهم
- " نه ، من از تو معذرت می‏خواهم ، كه در كار تو كوتاهی كردم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 17 آذر 1393برچسب:مشک آب,

و ساعت 22:1

داستان شماره 1336

 

پول با برکت

علی بن ابی طالب ، از طرف پيغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پيراهنی برای پيغمبر بخرد . رفت و پيراهنی به دوازده در هم خريد و آورد.
   رسول اكرم پرسيد : اين را به چه مبلغ خريدی ؟
به دوازده درهم
اين را چندان دوست ندارم ، پيراهنی ارزانتر از اين می‏خواهم ، آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد ؟
نمی دانم يا رسول الله
برو ببين حاضر می‏شود پس بگيرد ؟
علی پيراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . به فروشنده فرمود :  پيغمبر خدا ، پيراهنی ارزانتر از اين می‏خواهد ، آيا حاضری پول ما را بدهی و اين پيراهن را پس بگيری؟
فروشنده قبول كرد و علی پول را گرفت و نزد پيغمبر آورد . آنگاه رسول‏ اكرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند،در بين راه چشم پيغمبر به‏ كنيزكی افتاد كه گريه می‏كرد . پيغمبر نزديك رفت و از كنيزك پرسيد : چرا گريه می‏كنی ؟
اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خريد به بازار فرستادند ، نمی‏دانم چطور شد پولها گم شد . اكنون جرئت نمی‏كنم به خانه‏ برگردم.
    رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنيزك داد و فرمود :  -هر چه می‏خواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد
وسپس خودش به طرف‏ بازار رفت و جامه‏ای به چهار درهم خريد و پوشيد .  در مراجعت برهنه‏ای را ديد ، جامه را از تن كند و به او داد . دو مرتبه‏ به بازار رفت و جامه‏ای ديگر به چهار درهم خريد و پوشيد و به طرف خانه راه افتاد . در بين راه باز همان كنيزك را ديد كه حيران و نگران و اندوهناك نشسته‏ است ، فرمود : - چرا به خانه نرفتی ؟
 يا رسول الله خيلی دير شده می‏ترسم مرا بزنند كه چرا اين قدر دير كردی
بيا با هم برويم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت می‏كنم‏ كه مزاحم تو نشوند
    رسول اكرم به اتفاق كنيزك راه افتاد . همينكه به پشت در خانه رسيدندكنيزك گفت : همين خانه است
   رسول اكرم از پشت در با آواز بلندگفت : ای اهل خانه سلام عليكم
جوابی شنيده نشد . بار دوم سلام كرد ، جوابی نيامد . سومين بار سلام كرد، جواب دادند
السلام عليك يا رسول الله و رحمه الله و بركاته
چرا اول جواب نداديد ؟ آيا آواز مرا نمی‏شنيديد ؟
 رسول خدا: چرا همان اول شنيديم و تشخيص داديم كه شمائيد
 پس علت تأخير چه بود ؟
يا رسول الله خوشمان می‏آمد سلام شما را مكرر بشنويم ، سلام شما برای‏ خانه ما فيض و بركت و سلامت است
 اين كنيزك شما دير كرده ، من اينجا آمدم از شما خواهش كنم او رامؤاخذه نكنيد
 يا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، اين كنيز از همين ساعت‏ آزاد است
   پيامبر گفت :خدا را شكر ، چه دوازده درهم پر بركتی بود ، دوبرهنه را پوشانيد و يك برده را آزاد كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 16 آذر 1393برچسب:پول با برکت,

و ساعت 21:55

داستان شماره 1335

 

داستان رفاقت یک گناهکار با حضرت زهرا ( س

طولانیه ولی آدمو متحول میکنه

يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت
گفت شب عاشورا هرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند
نه نمازي، نه حسيني، هيچي
ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
ميگفت ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم
تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، دخترخانم چادري داشت ميرفت حسينيه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم با هر مکافاتي که بود، ميرسونمت و ....ـ خلاصه، بردمش توي اون خانه ي مجردي اينم مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد و ميگفت بابا مگه تو غيرت نداري؟ آخه شب عاشوراست!!!! بيا به خاطر امام حسين حيا کن
گفتم برو بابا امام حسين کيه؟ اينارو آخوندا درآوردند، اين عربها با هم دعواشون شده به ما ربطي نداره
گفت توي گريه يه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حيا کن!!! من اين کاره نيستم، من داشتم ميرفتم حسينيه
گفتم من فاطمه زهرا هم نميشناسم، من فقط يه چيز ميشناسم: جواني، جواني کردن

جواني، گناه
جواني، شهوت
اينارو هم هيچ حاليم نيست
گفت اين خانمه گفت: تو اگر لات هم هستي، غيرت لاتي داري يا نه؟ گفت: چطور؟

 خودت داري ميگي من زمين تا آسمون پر گناهم ، اين همه گناه کردي، بيا امشب رو مردونگي لوتي وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاري دلت ميخواد بکن
گفت ما غيرتي شديم
لباسامو پوشيدم و گفتم: يالا چادرو سرت کن ببينم، امشب ميخوام تو عمرم براي اولين بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببينم اين زهرا ميخواد چيکار کنه مارو... يالا
سوار ماشينش کردم و اومدم نزديک حسينيه اي که ميخواست بره پياده اش کردم
از ماشين که پياده شد داشت گريه ميکرد
همينجور که گريه ميکرد و درو زد به هم، دم شيشه گفت: ايشاالله مادرم فاطمه دستتو بگيره، خدا خيرت بده آبروي منو نبردي، خدا خيرت بده...
ميگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خورديم
تو صحبت ها که داشتم ميبردمش تا دم حسينيه، هي گريه ميکرد و با خودش حرف ميزد، منم ميشنيدم چي ميگه
اما داشت به من ميگفت
ميگفت: اين گناه که ميکني سيلي به صورت مهدي ميزني، آخه چرا اينقدر حضرت مهدي رو کتک ميزني، مگه نميدوني ما شيعه ايم، امام زمان دلش ميگيره، اينارو ميگفت
منم سفت رانندگي ميکردم
پياده که شد رفت، آمدم خونه
ديدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اينا همه رفتند حسينيه
تو اينام فقط لات من بودم
گفت تلويزيونو که روشن کردم ديدم به صورت آنلاين کربلا را نشون ميده
صفحه ي تلويزيون دو تکه شده، تکه ي راستش خود بين الحرمين و گاهي ضريحو نشون ميده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ي تلويزيون يه تعزيه و شبيه خوني نشون ميداد، يه مشت عرب با لباس عربي، خشن، با چپي هاي قرمز، يه مشت بچه ها با لباس عربي سبز، اينارو با تازيانه ميزدند و رو خاکها ميکشوندند
ميگفت من که تو عمرم گريه نکرده بودم، ياد حرف اين دختره افتادم گفتم وااااااي يه عمره دارم تازيانه به مهدي ميزنم
ميگفت پاي تلويزيون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگير
زهراجان يه عمره دارم گناه ميکنم، دست منو بگير
من ميتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسي هم تو خونه نبود، ديگه هرچي دوست داشتم گريه کردم
گريه هاي چند ساله که بغض شده بود، گريه ميکردم، داد ميزدم، عربده ميکشيدم، خجالت که نميکشيدم ديگه، کسي نبود
ميگفت نزديکاي سحر بود، پدر و مادرم از حسينيه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، يه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودي؟
گفتم چطور؟ گفت بوي حسين ميدي
رضاجان بوي فاطمه ميدي، کجا بودي؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گريه.... تورو به حق اين شب عاشورا منو ببخش
من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گريه کن، مادرم گريه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسيني شده
صبح عاشورا، زنجيرو برداشتم و پيرهن مشکي رو پوشيدم و رفتم تو حسينيه
تو حسينيه که رفتم، ميشناختند، ميدونستند من هيچوقت اينجاها نميومدم
همه خوشحال
رئيس هيئت آدم عاقليه
آمد و پيشوني مارو بوسيد و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدي، منت سر ما گذاشتي
گفت منم هي زنجير ميزدم و ياد اون سيلي هايي که به مهدي زده بودم گريه ميکردم
هي زنجير ميزدم به ياد کتکايي که با گناهانم به مهدي زدم گريه ميکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خورديم، رئيس هيئت منو صدا زد
(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه
اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟
این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم
میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت: یا زهرا
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق . میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!! منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟ گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟ گفت: مادر میگه که.... دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 15 آذر 1393برچسب:,

و ساعت 21:49

داستان شماره 1334


 داستان طمع

روزی (شبلی) به مسجد رفت تا نماز بخواند ، در آن مسجد کودکان مشغول کتابت بودند . وقت نان خوردن آنها بود و با هم نان میخور دند
دو کودک ، نزدیک شبلی نشسته بودند ، یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری فرزند فقیری
پسر ثروتمند مقداری حلوا داشت و پسر فقیر ، مقداری نان خشک ، پسر ثروتمند حلوا می خورد و پسر فقیر از او حلوا می خواست
پسر ثروتمند به پسر فقیر گفت: اگر حلوا می خواهی باید سگ من باشی . و او قبول کرد
پسر ثروتمند گفت : پس صدای سگ در آور ! آن بیچاره ، صدای سگ در آورد و او مقداری حلوا پیش پسر فقیر انداخت . و این کار چند بار تکرار شد ..
شبلی به آنها نگاه میکرد و می گریست ! مریدان از او پرسیدند : برای چه گریانی ؟
گفت: نگاه کنید که طمع چه بر سر مردم می آورد ، اگر آن پسر فقیر به همان نان خشک قناعت می کرد و به حلوای آن پسر طمع نمی ورزید ، هرگز سگ فردی همانند خود نمی شد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 14 آذر 1393برچسب:داستان طمع,

و ساعت 21:47

داستان شماره 1333

 

داستان نمکو

یک مرد و زن بودند که هفت تا دختر داشتند و خانه شان هشت در داشت ، هر شب نوبت یکی از دختر ها بود که درها را ببندد و اگر یکی از درها را نمی بست دیو به خانه آنها می آمد و آنها را می برد . یک شب که نوبت نمکو بود مادرش گفت  :برو همه درها را ببند ، نمکو همه درها را بست اما یک در را یادش رفت ببندد .   شب داشتند چرخ می ریسدند که دیدند دیو آمد توی خانه شان .  دیو گفت : بریسید تا بریسید ماه دودان/         بیارید یک چایی بهر مهمان .    مادر و خواهر های نمکو گفتند : هفت در را بستی نمکو  یک در را نبستی نمکو    کورشو برو چایی بهش بده . نمکو گریه کنان رفت و دیو را چایی داد . دوباره دیو گفت : بریسید و بریسید ماه دودان /  بیارید یک شامی بهر مهمان       خواهرهایش گفتند : هفت در  را بستی نمکو    یک در را نبستی نمکو   کورشو برو شامش بده . نمکو رفت  دیو را شام داد . بعد دیو همدم خواست . خواهر هایش گفتند : هفت در را بستی نمکو   یک در را نبستی نمکو  کور شو برو همدمش باش . نمکو هم رفت و تو اتاق دیو خوابید . نصف شب دیو نمکو را برداشت و توی توبره گذاشت و پشت گرفت و رفت . نمکو در راه فکری به سرش زد به دیو گفت : دستشویی دارم ، دیو نمکو را از توبره بیرون آورد ، نمکو هم وقتی دیو حواسش نبود توبره را پر از سنگ کرد و خودش فرار کرد
دیو توبره را برداشت همینطور که می رفت گفت : نمکو اینقدر خودت را سنگین نکن . ولی صدایی نیامد . توی توبره را نگاه کرد دید پر از سنگ است . برگشت و رفت و نمکو را پیدا کرد . او را در توبره گذاشت و راه افتاد . دوباره نمکو گفت : دستشویی دارم . دیو توبره را زمین گذاشت و نمکو را بیرون آورد . نمکو این بار توبره را پر از خار کرد و خودش فرار کرد . دوباره دیو به راه افتاد و دید که توبره سیخ می زند . گفت نمکو اینقدر سیخ نزن . دید صدایی نیامد نگاه کرد دید توبره پر  از خار است . برگشت و نمکو را پیدا کرد و توی توبره گذاشت تا اینکه رسید به خانه اش . به نمکو گفت : من می رم شکار اگر اومدم و دیدم که آب حوض لجن بسته تو را به چنگه دار می زنم . نمکو ترسید و دید چندتا دختر دیگر را هم به چنگه دار زده .  دیو رفت بیرون . نمکو رفت دستاشو بشوره تا دست توی حوض برد دید آب حوض لجن بسته . با خودش گفت حالا چه کار کنم الان دیو میاد و مرا هم دار می زنه . یه فکری کرد و رفت مقداری نمک و سوزن و کبریت و پر مرغ برداشت و دخترهایی را هم که آویزان بودند آزاد کرد و خودش هم فرار کرد . همینطور که فرار می کرد دیو را دید که دنبالش می دود با خود گفت الان مرا می گیرد کبریت را روشن کرد و انداخت جلو پای دیو ، پای دیو می سوخت ولی دنبال نمکو می دوید . دوباره نمکو نگاه کرد دید دیو دارد به او می رسد سوزن را انداخت زیر پای دیو و سوزن توی پای دیو رفت بازهم دنبال نمکو می دوید و بعد نمکو نمکها را ریخت و پای سوخته و زخمی دیو پر از نمک و دردش بیشتر شد ولی نمکو دید باز هم دیو دارد دنبالش می آید . این بار پر را انداخت ، نمکو بال در آورد و پرواز کرد و رفت خانه شان دید پدر و مادر و خواهرهایش ازغصه نمکو  کور  شده اند . نمکو پرش را به چشم مادر و پدر و خواهر هایش کشید چشمشون روشن شد و دیو هم که پاهایش سوخته بود مرد  و همه از دست دیو راحت شدند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 13 آذر 1393برچسب:داستان نمکو,

و ساعت 21:45

داستان شماره 1332


داستان قشنگ قدیمی

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیشکی نبود

جونم براتون بگه ، در زمان قدیم پادشاهی بود که بچه دار نمی شد و از این موضوع خیلی ناراحت بود . یک روز با وزیران و سپاهیان خودش به گردش و شکار رفته بود .در یک منطقه ی دور افتاده یک امامزاده دیدند. پادشاه به وزیرانش گفت: « داخل امامزاده شویم و نذری بکنیم ؛ شاید صاحب فرزندی شویم» . وارد شدند ، پیرزنی را دیدند که آن جا نشسته بود . پادشاه به پیرزن گفت: « من آمده ام نذری بکنم » گفت: «چه نذری » .پادشاه گفت: « من بچه دار نمی شم و حالا برای این که نذر بکنم به امازاده چه بگویم » ؟ . پیرزن گفت: « بگو ای امامزاده ی بزرگوار ! من تا سال دیگه همین موقع صاحب فرزندی بشم تا در اطراف تو در این ده ، یک جوی شیره و یک جوی روغن راه بیندازم تا مردم این منطقه استفاده کنند » . پادشاه نذر کرد و رفت
سال دیگر همان موقع یک پسر نصیب پادشاه شد . سال ها گذشت تا این که بچه هفت ساله شد و پادشاه در این مدّت عهد خود را با امامزاده به یاد نیاورد و نمی دانست که باید نذرش را ادا کند . از قضا یک روز دوباره گذارش به همان امامزاده افتاد . پیرزن او را دید ، جلو رفت و گفت : « ای پادشاه ! چرا نذرت را ادا نمی کنی مرادت که داده شده است ؟» پادشاه به خاطر آورد که نذرش را ادا نکرده و پیرزن راست می گوید . بلافاصله دست به کار شد و دستور داد یک جوی شیره و یک جوی روغن از سنگ های صاف تراشیده درست کردند . ممردم هم با خوشحالی می آمدند و از شیره و روغن برداشته و با خود می بردند ، بچه ی پادشاه هم سوار بر اسب با یک تیرو کمان به طرف پرندگان تیر می انداخت ، ناگهان تیر به کوزه ی پیرزنی خورد و کوزه اش شکست . پیرزن شروع به گریه و زاری و نفرین کرد . شاهزاده نزد او آمد و گفت : « پیرزن چه شده است؟ چرا سروصدا راه انداخته ای ؟ » پیرزن گفت : نمی دانم چه کسی کوزه ی مرا شکست » شاهزاده گفت : « ناراحت نباش » این سکه را بگیر و برای خودت کوزه ای دیگر تهیه کن » پیرزن خوشحال شد و گفت : « ای پسر! الهی دختر هفت نارنجی نصیبت شود » پسر پادشاه از اسب پایین آمد و پرسید «دختر هفت نارنجی کیه ؟ » پیرزن گفت: « اگر برایت بگویم به من چه می دهی ؟ » شاهزاده گفت : « کوزه ات را از سکه های طلا پرخواهم کرد » پیرزن گفت : در فلان سرزمین باغی است که هفت در دارد و در این باغ درخت نارنج بزرگی هست که هفت دانه نارنج دارد و در هرکدام از این نارنج ها یک دختر مانند قرص ماه طلسم شده است . دربان این باغ هفت دیو هستند که یک شبانه روز خواب هستند و یک شبانه روز بیدارند . تو اگر می خواهی این دختر ها را ببینی باید مواظب باشی که موقعی که دیوها در خواب هستند بروی و از یکی از درها وارد شوی و مقداری سوزن و تیغ هم باید در کنار درها بریزی تا اگر بیدار شدند و خواستند به دنبال تو بیایند پایشان زخم شود و نتوانند تو را تعقیب کنند . درضمن یک کاسه آب همراه داشته باش چون این دختر ها به محض این که طلسم شان شکسته شود می گویند : « آب ، آب »و اگر بلافاصله آب به دهانشان نگذاری می میرند و شاید از هفت دختر یکی هم زنده نماند
شاهزاده حرف های پیرزن را به دقت گوش داد و بعد سوار اسبش شد و رفت تا وسایل راه را فراهم کند و به باغی که پیرزن نشانی داده بود برود . پس از چند روز به راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا رسید به باغ . پشت بوته های خار و سنگ ها کمین کرد و دید دیوها در خواب هستند . اسبش را در سبزه زاری رها کرد و اطراف باغ را نگاه کرد و همان طور که راه می رفت پشت سر خود تیغ و سوزن می ریخت . تا این که در اصلی را پیدا کرد و به درون باغ رفت ، گشت و گشت و گشت ، تا درخت هفت نارنجی را پیدا کرد . اولین نارنج را چید و پوستش را باز کرد . دختر گفت : « چیدم چیدم » دیو بیدار شد و گفت : « کی چیدت؟ » دختر گفت : « آدمی زاد » دیو دوباره به خواب رفت و دختر گفت : « آب ، آب» تا پسر خواست کاسه ی آب را به دهان او بگذارد دختر افتاد و مرد . پسر به همین صورت نارنج های دوم و سوم و چهارم و پنجم وششم را چید. امّا تا می خواست آب به آن ها برساند دختر ها می مردند . تا این که نارنج هفتم را که چید بلافاصله آب را به دهانش ریخت نارنج تمام آب را نوشید و در یک لحظه به یک دختر خوشگل مثل قرص ماه تبدیل شد ، امّا دختر لخت مادر زاد بود و لباسی نداشت . شاهزاده او را کول کرد و به بیرون باغ برد او را روی درختی در همان نزدیکی گذاشت و به او گفت : «همین جا بمان تا من بروم به پدرو مادرم اطلاع دهم و وسایل عروسی را مهیا کنم و هم برای تو لباس بیاورم و تو را به شهر ببرم
 در آن نزدیکی دختر ثروتمندی بود که کلفتی داشت و این کلفت هرروز رخت و لباس ها و ظرف های خانه را در آب رودخانه می شست . این کلفت دختری زشت با دماغی ددرشت و رویی سیاه بود . آن روز کلفت در حال شستن ظرف ها وقتی خم شد تا ظرف را در آب بشوید عکس دختر هفت نارنجی را در آب دید . فکر کرد خودش است گفت : من با این زیبایی و ظرافت چرا باید ظرف و لباس دیگران را بشویم . ظرف ها را برزمین ریخت و به خانه رفت . خانم خانه به او گفت: پس ظرف ها کو؟ چرا زود برگشتی ؟ کلفت گفت : من به این قشنگی حیف است که ظرف بشویم و کارهای خانه ی تو را انجام دهم . خانم عصبانی شد و پس از تنبیه او لباس ها را داد تا ببرد و بشوید . دختر باز هم بادیدن عکس دختر هفت نارنجی در آب با خودش گفت : « چطور است که من در آینه این قدر زشتم ولی در این آب اینقدر زیبا می شوم ؟ » دختر هفت نارنجی بالای درخت حرفسش را شنید خندید و گفت : « حالا هم این عکس من است عکس تو که نیست؟ » کلفت سرش را بالا کرد و او رادید .پرسید تو کی هستی ؟ و این جا چه کار می کنی ؟ دختر هفت نارنجی قصه ی آزاد شدن خودش توسط شاهزاده را برای او گفت . کلفت گفت : خواهش می کنم مرا نیز با خودت ببر . دختر قبول کرد دست او را گرفت تا او را پهلوی خود بالای درخت بنشاند . کلفت از روی بدجنسی درخت را تکان داد و دختر هفت نارنجی در آب رودخانه افتاد و بلافاصله تبدیل به یک تکه طلا شد. فردای آن روز پیرزنی که لب رودخانه آمده بود طلا را پیدا کرد و با خود به خانه برد و آن را با دقّت در گرنکی گذاشت و در گنجه پنهان کرد . ناگهان طلا به شکل اول خود درآمد و تبدیل به دختر هفت نارنجی شد . پیرزن به او لباس پوشاند و غذا داد و دختر را پیش خود نگه داشت . دختر ناراحت بود و خود را به هیچ کس نشان نمی داد و تنها پیرزن از راز او باخبر بود
از آن طرف شاهزاده به سرعت خود را به شهر رسانید تا به پدرو مادرش اطلاع دهد که : من دختر هفت نارنجی را پیدا کرده ام و تا چند روز دیگر او را به شهر می آورم .» جارچی در شهر انداختند و به مردم مژده دادند که تا چند روز دیگر مراسم عروسی شاهزاده را راه خواهند انداخت . شاهزاده هم مقداری لباس و جواهرات برداشت و به تاخت آمد و آمد ، تا به درخت لب رودخانه رسید . ایستاد و سرش را بلند کرد ، دید دختری زشت و سیاه رو با دماغی بزرگ آن جا نشسته گفت : « تو دیگه کی هستی ؟» کلفت گفت : من دختر هفت نارنجی هستم ، وقتی تو رفتی باد گرم اومد و من افتادم دماغم بزرگ شد و پوستم را سوزاند
شاهزاده با خود فکر کرد این دختر کیست؟ من که نمی تونم او را باخود به شهر ببرم . ، امّا بلاخره مجبور شد که او را باخود ببرد ، ولی رغبتی نداشت تا با او زناشویی کند
پس از چند روز پادشاه و ملکه از او خواستند تا تکلیف دختر را معلوم کند . شاهزاده گفت : « این دختر هفت نارنجی نیست ، من نمی توانم با او ازدواج کنم » و پدر و مادرش چاره جویی کردند و بالاخره گفتند : برای این که بتوانیم او را پیدا کنیم یک راه وجود دارد و آن این است که مردم شهر را به قصر دعوت کنیم » فردای همان روز جارچی ها در شهر جار زدند که همه ی زنان شهر پیر و جوان در مقابل قصر حاضر شوند می خواهیم برای زن شاهزاده مروارید بند کنیم
همین کار را کردند و در روز مقرر همه به میدان آمدند . پیرزن و دخترهفت نارنجی هم آمدند . شاهزاده در میان مردم میگشت و به همه جا نگاه می کرد تا دختر هفت نارنجی را پیدا کند . دختر هفت نارنجی هم وقتی دید شاهزاده به دنبال اوست ، خودش را نشان داد و شاهزاده او را دید و با خود به قصر برد
از آن روز به مدت هفت شبانه روز ساز و دهل زدند و شهر را اذین بستند و چراغان کردند و شاهزاده با دختر هفت نارنجی عروسی کرد .
دختر زشت هم که خود را به جای دختر هفت نارنجی گذاشته بود ، لخت کردند و گیسش را به دم اسب سیاه چموشی بستند و در بیابان رها کردند

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 12 آذر 1393برچسب:داستان قشنگ قدیمی,

و ساعت 21:42

داستان شماره 1331

 

مینا و پلنگ

یکی از داستانهای قدیمی مازندران

داستان مینا و پلنگ مازندران

این داستان واقعی و تاریخی است.مینای سرخ چشم یا ورگ چشم( ورگ همان گرگ است)در حدود صد سال پیش میان سالهایهزارو دویست و هفتادو پنج تا هزارو دویست و هشتادو پنج در یکی از روستاهای ییلاقی مازندران به نام کندلوس در کوهستانهای چالوس در میان جنگلهای انبوه و دست نخورده آن زمان داستانی رخ داد که شاید در جهان بی نظیر بوده است
داستان عشقی میان پلنگ و دختری چشم سرخ به نام مینا که می تواند به یکی از زیباترین داستانهای رمانتیک جهان و یک اثر ماندگار ادبی و زیست محیطی در جایگاه یک میراث ماندگار بشری به جهانیان شناسانده می شود
این داستان جدای از محتوای عشقی بی مانند ، از دید زیست بوم(محیط زیست) و عشق به جانوران نیز مورد اهمیت است.اگر همه چون مینا بودند و چنین عشقی داشتند اکنون ببر مازندران برجای مانده بود و شیر، یوزپلنگ و پلنگ ایرانی با شتاب سوی نیستی نمی رفتند
ما ایرانی ها باید مینا و پلنگ را  نماد جهانی عشق به حیات وحش به جهانیان بشناسانیم.پیرمردها و پیرزن های کندولوس هفتاد تا هشتاد سال پس از ماجرا وقتی از عشق این دو تعریف می کردند از اندوه مینا و ستمی که بر او شده بود زیر گریه می زدند و به سینه خود می کوبیدند! آغاز داستان

مینا چشمانی به سرخی یاقوت داشت. ولی مردم به او مینای گرگ چشم یا “ورگ چشم” می گفتند. بلند بالا زیبا و با آواز بسیار زیبا و دلنشین که معمولا کنار چشمه “ماه پره” می نشست و آواز می خواند و دخترهایی که برای گرفتن آب از چشمه می آمدند دور او جمع می شدند و به صدای دلنشین او گوش می دادند.مینا دختری تنها و یتیم بود و تنها در کلبه ای زندگی می کرد خانه او هنوز به صورت اثرفرهنگی به جامانده است. امروز نمی دانیم چرا مینا تنها و یتیم بوده و تنها زندگی می کرده است. او دختری زیبا بود و بسیاری از جوانها عاشق او بودند ولی خیلی ها جرات نمی کردند به چشم او نگاه کنند و بچه های کوچک حتی از او می ترسیدند و زیر گریه می زدند و فرار می کردند.او معمولا به دل جنگل می رفت و چوب (هیمه) می آورد و هنگام گردآوری با صدای بلند آواز می خواند. در جلوی خونه او پر از چوب بود که روی هم چیده شده بود
مینا در تنهایی جنگل شاید از روی ترس یا تنهایی با آوای بلند ترانه می خواند.روزی پلنگی این صدا شنید و عاشق صدای زیبای او شد و هر روز از پشت بوته ها او را می دید و به آواز او گوش می داد. پلنگ که به صدای او عادت کرده بود و عاشق او شده بود نتوانست شبها از دلتنگی طاقت بیاورد.بوی او را ردیابی کرد تا اینکه شبانگاه به کلبه مینا در روستا رسید و از روی درخت توتی که هنوز هست از درخت بالا رفت و پشت بام خونه اش رفت و از آنجا صدای معشوقه اش را می شنید. تا اینکه یکی از شبها مینا از پشت بام صدایی شنید و از نردبانی که اکنون در موزه کندلوس نگهداری می شود بالا رفت. پس از آنکه چشمش به پلنگ افتاد.پلنگ خرناسی کرد و مینا از ترس بیهوش شد! پلنگ آنقدر بالای سرش نشست تا به هوش بیاید و این بار که بهوش آمد نفسش در سینه بند آمد و به چشم پلنگ خیره شد . پلنگ گاهی خرناسی می کرد و سر خود را پایین می انداخت یا باز می گرداند.مینا با ترس و لرز فراوان و لکنت زبان پرسید تو اینجا چه میکنی؟ از من چی می خواهی؟ پلنگ هم با صدای خودش جوابشو می داد. کم کم مینا بر ترس خود چیره شد و مطمئن شد که دیگر پلنگ به سوی او حمله نخواهد کرد.تا این زمان چشمان سرخ مینا موجب شده بود مینا همیشه تنها و فراری باشد. ولی پلنگ که مینا را دید مبهوت و حیران چشمان او شد و آرام شد. چون چشم هر دو یک رنگ بود! مینا کم کم که آرامش او را دید جلو رفت و نوازشش کرد.با هم نشستند و دوستی بین آنها در حال پدید آمدن بود که شاید خود نمی دانستند در صد سال آینده به یکی از زیباترین و واقعی ترین رمانهای عاشقانه جهان تبدیل خواهد شد.پلنگ مدتها عاشق مینا بود ولی مینا نمی دانست! ولی میوه درخت عشق پلنگ بالاخره به بار آمد و مینا نیز عاشق او شد! آن دو آن شب تا نزدیک صبح کنار هم بودند و هر یک با زبان خود با دیگری صحبت می کردند. نزدیک صبح پلنگ به جنگل باز گشت. مینا هم فردا دوباره به بهانه جمع آوری چوب به جنگل می رفت تا پلنگ را ببیند و این کار را مدتها انجام داد.در جنگل پلنگ در گردآوری چوب به مینا کمک می کرد. مینا چوبهایی که جمع می کرد بر پشت پلنگ می نهاد تا بخشی از راه از سنگینی بار مینا کم شود. غروب مینا به خانه بر می گشت . پلنگ نیزهر شب به دهکده کندلوس می آمد و به خانه مینا می رفت و منتظر می ماند تا پلنگ بیاید.آنها روز به روز بهم وابسته تر می شدند و بهم عادت کردند. هر دو در کنار هم بودند و مینا او را نوازش می کرد و برایش آواز می خواند. تا اینکه زمستان امد و برف سنگینی بارید. همه جا سفید شده بود. مردم کندلوس هر روز صبح ردپای پلنگ را روی برفها می دیدند. ردپا دنبال کردند و دریافتند که ردپا به سوی خانه میناست. ولی هنوز کسی خود پلنگ را ندیده بود و مینا هم چیزی به روی خود نیاورد.تا اینکه ننه خیرالنسا یکی از دوستهای نزدیک مینا که همسایه او بود شبی از شبها خوابش نمی برد. از خونه بیرون آمد تا قدم بزند. هنگامی که بیرون آمد صدای مینا را شنید. گویا روی کسی فریاد می زد و دعوا می کرد. با خود گفت او که کسی را ندارد و اهل دعوا هم نیست. به سوی خونه اش رفت و به درون حیاطش نگاه کرد.مینا را دید که نشسته و به دیوار تکیه داد و با تکه چوبی که در دست داشت در حالیکه بازی می کرد و گاهی سرش را بالا می آورد و در جلوی او پلنگ غول پیکری نشسته در حالیکه دستها جلویش خم نشده بود و مانند کودکی از دعوای مادرش شرمسار باشد سر و گوشش را پایین انداخته و پس از هر دعوا و سرزنش مینا یه زوزه و آه شرمساری می کشد.معلوم نبود چه کرده بود که مینا از دست او عصبانی بود شاید دیر آمده بود و مینا را در انتظار گذاشته بود. مینا ناراحت شده بود. مینا در جهان کسی جز این پلنگ را نداشت. هر دو عاشق و شیفته هم شده بودند. خیرالنسا داستان را نزد خود نگه داشت و برای کسی باز گو نکرد. تا اینکه پس از مدتی خود مینا داستان را برایش تعریف کرد.پلنگ شیفته جادوی چشمان سرخ ستاره گون مینا و آواز زیبایش شده بود به طوری که هر شب به دیدارش می آمد و سر خود را از پنجره به درون کلبه مینا می انداخت. کم کم داستان عشق مینا و پلنگ در روستا پخش شد و مردم از رفت و آمد پلنگی به ده آگاه شدند.روزها مینا به جنگل می رفت و شبها پلنگ خونه او می اومد. مردم که فهمیدند هر شب کمین می کردند پلنگ را ببیند. برخی ها هم با تفنگ منتظرش بودند.ولی وقتی به عشق مینا و او پی بردند از کشتنش منصرف شدند. خیلی ها هم می ترسیدند شبها بیرون بروند. بعضی ها هم می دیدند که پلنگ بعضی وقتها که می اومد با خود شکاری مانند تیرنگ (تذرو یا همان قرقاول) ، کبک و یا شوکا به خانه مینا می آورد.برخی پسرهای جوون ده که مینا را دوست داشتند در جای رقیب پلنگ خود را می دیدند و حسادت می کردند. یکی از آنها هر شب پشت در خانه مینا می رفت تا سایه و شبح مینا را روی پرده اتاق پنجره اش ببینید و اینکه هر شب تا دیر وقت چراغ خانه اش روشن بود برایش عجیب بود فکر می کرد که مینا عاشق اوست و به خاطر او بی خواب است. تا اینکه فهمید او منتظر پلنگی هست و بعد از آن حسرت می خورد که کاش پلنگی بود.پلنگ دیگر یکی از اهالی کندلوس شده بود. بعضی از بستگان مینا هم از روی شرم تلاش می کردند داستان را پنهان نگاه دارند. مدتی گذشت تا اینکه در روستای کناری کندلوس یعنی نیچکوه عروسی دختری به نام آهو خانم بود.همه اهالی کندلوس به عروسی دعوت شده بودند. دخترها و زنهای ده از روی دلسوزی واسه مینا که تنها زندگی می کرد یا از روی ترس که مبادا با پلنگ تنهاش بگذارند او را به زور و کشان کشان بدون آنکه لباس نویی بر تنش کند به عروسی بردند. دل مینا در کندولوس جا مانده بود می دانست حتما پلنگ امشب می آید.در شب عروسی بیشتر مردان تفنگ به دست بودند و خطر بزرگی پلنگ را تهدید می کرد. چون او حتما رد و بوی او را می گرفت و به نیچکوه می آمد
شب هنگام پلنگ به روستا آمد ولی مینا را نیافت. بوی مینا را دنبال کرد و به سوی روستای نیچکوه به راه افتاد.به نزدیک ده که رسید سگهای ییلاقی که خیلی بی باک و سهمگین هستند از آمدن او آگاه شدند و به سویش دویدند و به او حمله کردند. پلنگ پس از جنگ و درگیری بسیار خونین و زخمی شد. با اینحال خود را به روستا رساند و به خانه ای رسید که مینا در آنجا بود. پلنگ سر خود را از پنجره اتاق عروس به درون برد و نعره ای کشید و مینا را صدا زد .زنان جیغ زدند و فریاد زدند. بعضی هم از حال رفتند و مردان هم که دستپاچه شده بودند تفنگ بدست بسویش حمله کردند و چند تیر بسویش انداختند و پلنگ به تاریکی شب بازگشت و فرار کرد. ولی هنگام فرار تیری به او برخورد کرد. زمستان بود و برف و کولاک خیلی سنگین می بارید. مجلس عروسی تا ساعتی بهم خورد و همه می ترسیدند پلنگ باز گردد. یکی از بستگان و خویشاوندان مینا که از بزرگان کندلوس بود تلاش کرد مهمانی را آرام کند.مهمانها و زنهای ترسیده را دلداری داد و برای آنکه مردم نیچکوه از عشق مینا و پلنگ آگاه نشوند و شرمسار نشوند به مهمانها گفت پلنگی بود که از گرسنگی به نیچکوه آمد. او همان شب عروسی پلنگ را در نزدیکی خود دید ولی دلش نیامد پلنگ را با تفنگ بکشد.اما جوان دیگری از کندلوس که رقیب عشقی پلنگ بود تیر کاری را به پلنگ زده بود. مردم محل چون پلنگ چون عاشق صدای مینا شد و مینا هم پاک و بی گناه بود و همه می دانستند به خاطر عشق مینا به روستا می آید با او کاری نداشتند.دلشان نمی آمد پلنگ را بکشند و مینا را عزادار کنند. پس از آنکه پلنگ از نیچکوه فرارکرد پس از آرام شدن، دوباره همه مشغول شادی قلیان و چای و چپق شدند و درباره اینکه چرا پلنگ به روستا آمد با هم حرف می زدند. فکر نمی کردند که پلنگ کشته شده باشد یا تیری خورده باشد.فردای عروسی جوانی کاسه ای از خون پلنگ را درون چاله ای از برف نزدیک کندلوس دید. رنگ خونش مثل گل شقایق بود. از قدیم می گفتند رنگ خون عاشق با خون دیگران فرق دارد. خون عاشق(مقدس است) هرجا که بریزد گل در می آبد. به گوش مینا رساندند. وقتی که فهمید پلنگ شاید مرده باشد آنچنان سر و صدا و شیون و زاری در کندلوس به راه انداخت که همه مردم ده حیرت زده و مبهوت شدند.مینا مدام نام پلنگ را صدا می سزد و بر سر و روی خود می زد! کسی هم جرات نمی کرد نزدیک او برود. او یکپارچه خشم و آتش شد. صدای آه و ناله های تا آخر عمر کسانی که این صحنه را دیده بودند در گوششان مانده بود و با یاد آن اشک می ریختند.همه مردم ده از اندوه او ناراحت شدند و گریه می کردند. می گویند جوانی که پلنگ را با تیر زد رقیب عشقی پلنگ بوده و با شنیدن شیون هراسناک مینا به هراس افتاد و به جنگل گریخت و دیگر برنگشت و هیچ کس او را ندید! می گویند سالها بعد یکی او را در “غار انگلسی” دیده بود.موهایش بسیار بلند شده بود به طوریکه روی دوشش ریخته شده بود و با دیدن جوان کندلوسی فرار کرد! مردم روستا تا 3 روز اطراف ده را گشتند تا شاید لاشه پلنگ را بیابند یا او را نیمه جان پیدا کنند و نجاتش دهند تا دل مینا را آرام کنند. حتی تا نوک کوه بالا رفتند. رد پایش در جایی روی برفها گم می شد.بالاخره لاشه پلنگ پیدا نشد. برخی شایع کرده بودند که شاید خود جوان رقیب پلنگ لاشه پلنگ را با خود به جنگل برده باشد. مینا جامه عزای سیاه بر تن کرد و در خانه نشست و مجمع بزرگی از حلوا و خرما در پیش نهاد. مردم دسته دسته از روستاها و خانه های اطراف برای سرسلامتی و دلداری و تسلیت به خانه او می آمدند و همراه با او گریه می کردند.هر مهمانی که تازه می آمد او شروع به مویه و موری می کرد. مردم ده و دوستان و بستگان مینا دیگهای بزرگ برنج بار نهادند. تا سه روز و سه شب مردم ده نهار و شام به میهمان و مردم روستا دادند! مینا تا پایان زمستان خود را در خانه زندانی کرد و کسی را نمی پذیرفت

بستگانش گاهی برای او غذا می آوردند. تا اینکه زمستان سپری شد. در یکی نخستین روزهای بهار با آمدن جشن نوروز باستانی ایرانیان یک روز صبح زود مه بسیار غلیظی آمد.گفته می شد هیچیک از مردم ده در همه عمر خود چنین مه ایی ندیده بود وقتی مه آمد مینا در خانه خود را گشود و بیرون آمد. گویا صدایی از جنگل او را فرا خوانده بود. آرام ارام بودن آنکه سخنی به لب گشاید و به کسی چیزی بگوید و پاسخ پرسش کسی را بدهد به سوی جنگل رفت و در مه گم شد. مردم روستا شگفت زده شدند با خود گفتند شاید او می خواهد به زندگی عادی خود برگردد و شاید رفته جنگل برای خود هیمه(چوب)بیآورد.اما نیمروز(ظهر) شد او نیامد شب شد باز نگشت. مردم و بستگان نگران شدند و آتش و فانوس گرفتند و در جستجوی او به جنگل جاهای که او پیش از این به آنجا ها می رفت رهسپار شدند و دنبال او گشتند ولی هرگز او را نیافتند. تا چندین روز گشتند او را نیافتند و دیگر هیچ وقت پیدا نشد.از این زمان به بعد افسانه های مردم شروع شد. همه مردم کندولوس آن زمان تا پایان مرگ می گفتند از خانه متروک مینا صدای و ساز او آواز می آید وقتی از جلوی خانه او می گذشتند پای شان سست می شد. کم کم بر این باور و خیال شدند که شاید پلنگ، یک جن یا پری بوده که به شکل پلنگ هر شب به خانه او می آمده است.دوست نزدیکش خیرالنسا تا مدتها به جنگل می رفت تا او را بیابد حتی شایع شده بود تنها اوست که جایش را می داند. ولی او انکار می کرد و همیشه تا پایان عمر با نام و یاد مینا گریه می کرد. همچنین شایع شده بود که پلنگ زنده مانده بود و برگشت و او را با خود به جنگل برد تا همیشه با هم زندگی کنند.چهل سال بعد جوانی گفت که در جنگل پیرزنی دیده که موهای بسیار بلندی با چشمانی سرخ داشت. وقتی مینا جلوی او را قرار گرفت از ترس سرجای خشکش زد و نمی توانست واژه ای بگوید.مینا با دیدن او بیدرنگ فرار کرد. جوان پس از آنکه به روستا برگشت لکنت زبان گرفت و چند روز مریض شد تب شدید گرفت و با همان بیماری مرد! با این حال مینا برای همیشه رفت و تنها داستانی شگفت انگیز از او برجای ماند.مینا نشان داد که عشق رام کننده وحشی گری هر موجود زنده ای است. مینا به مردمی که با دیدن هر درنده ای می خواهند بیدرنگ آنها را بکشند، آموخت که می شود میان انسان و حیات وحش دوستی و عشق باشد. خانه مینا تا به امروز در کندلوس برجای مانده است و جهانگردان فراوانی به روستای او می روند.سه مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه همزمان با آغاز سال مازندرانی هزارو پانصدو بیست و یک و جشن نیمه شعبان نوشته مهرداد رضایی“منظومه مینا و پلنگ”: روایتی مستند از دامنه های البرزفرهود جلالی کندلوسی
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 11 آذر 1393برچسب:مینا و پلنگ یکی از داستانهای قدیم ایران,

و ساعت 21:28

داستان شماره 1330

 

 داستان آقا معلم و پسرهای خوشگل کلاس   

اومد توی کلاس و بساطش رو انداخت روی میز. گفت امروز میخوام امتحان بگیرم. سر و صدای بچه ها بلند شد که “آقا اجازه صفر میشیم؛ نه آقا شما که نگفته بودین؛ آقا تو رو خدا نه؛ ما هیچی نخوندیم؛ و

................…
وسط هیاهوی بچه ها، میلاد هم یه چیزی میگفت ولی واضح نبود. آقا معلم هم تلاش میکرد بفهمه میلاد چی میگه ولی سر و صدا نمیذاشت. آقا معلم عصابی شد و گفت بچه ها ساکت میلاد میخواد یه چیزی بگه. بعدش یه لبخند ملیح زد و به میلاد گفت “بگو عزیزم، بگو ببینم چی میگی؟
میلاد گفت “آقا اجازه، نمیشه به همه ی بچه ها همینطوری یه نمره ای بدین؟
آقا معلم با همون خنده ی ملیحش چند ثانیه فکر کرد و بعدش گفت “چرا نمیشه؟! الان همینکارو میکنم
نشست روی صندلیش و در حالی که چهره ی بچه ها رو رصد میکرد اسم چند تاشون رو صدا زد: “میلاد، امید، رضا، محمد، محسن، بهنام، مسعود” و گفت “بیایین پای تخته
خودکارشو برداشت و در حالی که انگار قند تو دلش آب میشد گفت “باریکلا میلاد جان، تو از همه خوشگل تری، بیست برو بشین! مسعود و بهنام شما هم بیست! به تو هم بیست میدم محمد اما امید تو نوزده میشی. به رضا هم به خاطر اینکه لباسای قشنگی داره و موهاش طلاییه بیست میدم و گرنه به خاطر اضافه وزنش باید بهش نوزده میدادم. برید بشینید. ماشالا، ماشالا، آفرین پسرای خوب
بچه ها در حالی که همه با تعجب به هم نگاه میکردندآقا معلم بازم شروع به صدا زدن اسم کرد. “علی، حسین، بهزاد، سهیل، مرتضی، محمد حسین، نیما، مهدی، جابر، احسان” بچه ها اومدن پای تخته. آقا معلم گفت: شماها همه تون تو مایه های هفده هجده هستید. بهتون میدم هفده اما به مهدی واسه موهای اتو کرده اش و مرتضی به خاطر چشمای درشتش میدم هیجده ٫ برید بشینید. آفرین
“خوب، بقیه دیگه زیر شانزده هستید ولی خوب اونایی که لباساشون قشنگ و نو باشه شانزده و نیم میدم. لباس قشنگا بیان پای تخته.” چندتا از بچه ها رفتن پای تخته و آقا معلم گفت ” خوب نمره هاتونو دادم فقط حمید تو بیا ببینم جنش شلوارت چیه؟ نه خوبه! به تو میدم هفده. خوب بشینید. بقیه هم که موندن اسماشونو بخونن بر اساس خوشگلی و خوشلباسی بهشون نمره میدم
 آقا اجازه، بهداد؟        معلم: چهارده
 آقا اجازه، حسن؟         معلم:حسن هم .پانزده
 آقا، حسین؟         معلم:باریکلا حسین. شانزده
 آقا اجازه، غلام ؟        معلم:بشین بابا .دوازده
 آقا اجازه، محمود؟  معلم:محمود جان ببینم کفشاتو؟ خوبه. فشن موهاتم خوبه. بشین .هفده
آقا اجازه، موسی؟ معلم:چه وضعشه؟ تو دهات شما شونه اختراع نشده؟ بشین ببینم عتیقه .ده

و اینطور گذشت اون روز امتحان. بچه ها بر اساس قیافه، مو، لباس و کفششون نمره گرفتن. خیلیا خندیدن، خیلیا ناراحت شدن

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 10 آذر 1393برچسب:آقا معلم و پسرهای خوشگل کلاس,

و ساعت 21:17

داستان شماره 1329

 

تربت سیدالشهدا

نقل شده است که : در بغداد مردی فاسق و فاجر و خمار بود که عمر خود را در اعمال نامشروع صرف کرده بود و مال بسیار داشت . چون اجلش در رسید وصیت کرد که : ( چون مرگ را دریابد ، بعد از تجهیز و تکفین ، در نجف اشرف دفنم کنید ، شاید از برکت حضرت علی علیه السلام خداوند عالم گناهان گذشته را ، بدان حضرت ببخشد ) . این را گفت و جان به حق تسلیم کرد . خویشان و اقوام او به وصیت او عمل نموده ، بعد از تجهیز نعش ، او را برداشته متوجه نجف اشرف شدند
خدام روضه شاه ولایت در آن شب حضرت علی علیه السلام را در خواب دیدند که آن حضرت بر سر صندوق حاضر شد و جمیع خادمان آستان ملایک پاسبان را طلبیده و فرمود : ( فردا صبح مردی فاسق را به اینجا خواهند آورد . مانع شوید و نگذارید که او را در نجف دفن کنند که گناهان او از عدد ریگ صحراها و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است ) . این بفرمود و غایب شد
چون صبح شد جمیع ملازمان آستان بر سر قبر امیرالمو منین علیه السلام حاضر شدند و خواب خود را به یکدیگر بیان کردند . همه این خواب را دیده بودند . پس برخاستند و چوبها و سنگها به دست گرفته ، بیرون دروازه جمع شده ، همگی تا دیر وقت به انتظار نشستند ، ولی کسی پیدا نشد . از این جهت برگشتند و متفکر بودند که چرا این واقعه به عمل نیامد
از قضا آن جماعتی که تابوت همراهشان بود ، در آن شب راه را گم کرده به بیابان کربلای معلی افتادند . چون روز شد از آنجا راه نجف اشرف را پیش گرفته ، روانه شدند . چون شب دیگر شد ، باز حضرت شاه ولایت را در خواب دیدند که خدام را طلبیده ، فرمودند ( چون صبح شود همه بیرون روید و آن تابوتی که شب پیش شما را به ممانعت او امر کرده بودم ، با اعزاز و اکرام هر چه تمامتر بیاورید و ساعتی در روضه من بگذرانید . بعد از آن او را در بهترین جا دفن کنید
خدام از شنیدن این دو سخن منافی بسیار متعجب بودند . از این جهت به شاه ولایت عرض کردند : ( ای پادشاه دین و دنیا ! دیشب ما را منع فرمودی و امشب به خلاف آن در کمال شفقت و مهربانی امر فرمودید ، در این چه سری است ؟
حضرت فرمود : ( شب گذشته آن جماعت راه را گم کرده ، به دشت کربلا افتادند؛ باد ، خاک کربلا را در تابوت آن مرد افشاند؛ از برکت خاک کربلا و از برای خاطر فرزندم حسین علیه السلام خداوند از جمیع تقصیرات او درگذشت و بر او رحمت کرد
پس خادمان همگی بیدار شدند و از شهر بیرون رفتند . بعد از ساعتی تابوت آن مرد را آوردند و پس از تعظیم تمام ، آن را به روضه مقدس امیرالمو منین علیه السلام حاضر کردند و صورت واقعه را آن طور که اتفاق افتاده بود بر آن جماعت نقل نمودند

منبع.کتاب داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا ( ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 9 آذر 1393برچسب:تربت سید الشهدا,

و ساعت 22:19

داستان شماره 1328

 

مسلمان شدن جوان یهودی

امام رضا ( ع ) از پدرانش نقل می کند که : جوانی یهودی پیش ابوبکر آمد و گفت : السلام علیک یا ابابکر ! مردم به او هجوم آوردند و گفتند : چرا او را خلیفه نخواندی ؟ ابوبکر گفت : چه می خواهی ؟ گفت : پدرم بر دین یهود مرده و اموال زیادی بر جای نهاده است ، ولی ما جای آنها را نمی دانیم . اگر جای آن اموال را بگویی ، به دست تو مسلمان می شوم . و غلامت می گردم و یک سوم مالم را به تو می دهم و یک سوم آن را به مهاجر و انصار می بخشم و یک سوم دیگر را خودم بر می دارم . ابوبکر گفت : ای خبث ! جز خدا ، هیچ کس از غیب خبر ندارد . ابوبکر برخاست و رفت
یهودی پیش عمر رفت و بر او سلام کرد و گفت : پیش ابوبکر رفتم و از او چیزی را سو ال کردم ولی مایوس برگشتم ، و اکنون از تو می پرسم و جریان را گفت . عمر نیز گفت : غیر از خدا کسی غیب را نمی داند
عاقبت ، جوان یهودی در مسجد پیامبر پیش علی ( ع ) رفت و گفت : السلام علیک یا امیرالمو منین ! و این سخن را به گونه ای گفت که ابوبکر و عمر نیز شنیدند
مردم او را زدند و گفتند : ای خبیث ! چرا بر علی ، همچون ابوبکر سلام نمی کنی ، مگر نمی دانی که ابوبکر خلیفه است ؟ یهودی گفت : به خدا سوگند از طرف خود این گونه نگفتم ، بلکه در تورات اسم او را این گونه دیدم . حضرت فرمود : چه می خواهی ؟ جوان گفت : پدرم بر دین یهود مرد و اموال زیادی را باقی گذاشت ولی جای آن را به ما نگفت . اگر آنها را بیرون بیاوری به دست تو ایمان می آورم . حضرت فرمود : به آن چه می گویی پایبند هستی ؟ جوان گفت : بلی خدا و ملایکه و تمام حاضران را شاهد می گیرم
حضرت برگ سفیدی خواست و چیزی در آن نوشت . سپس فرمود : ( آیا می توانی خوب بنویسی ؟ جوان یهودی گفت : بلی
فرمود : لوحه هایی را با خودت بردار و به طرف یمن برو ، وقتی آنجا رسیدی صحرای برهوت را بپرس . وقتی که آنجا رفتی ، هنگام غروب خورشید ، بنشین . کلاغ هایی می آیند که منقارشان سیاه و سروصدا می کنند و دنبال آب می روند . وقتی که آنها را دیدی اسم پدرت را ببر و بگو : ای فلانی ! من فرستاده وصی محمد ( ص ) هستم ، با من سخن بگو ! پدرت جوابت را می دهد از گنجینه ها سو ال کن ، جایش را می گوید و هر چه گفت بنویس . وقتی که به خیبر برگشتی ، هر آنچه در آنها نوشته ای عمل کن
یهودی رفت تا این که به یمن رسید و در جایی که علی ( ع ) فرموده بود نشست و کلاغ های سیاهی آمدند و صدا کردند . جوان یهودی نام پدرش را برد . پدرش جواب داد و گفت : وای بر تو چه چیزی تو را به اینجا آورده ؟ چون اینجا یکی از جاهای اهل جهنم است
پسرش گفت : آمدم جای گنج ها را از تو بپرسم که کجا مخفی کرده ای
گفت : در فلان باغ در فلان مکان در فلان دیوار . جوان همه را نوشت . آن گاه پدرش گفت : وای بر تو ! از محمد ( ص ) پیروی کن . کلاغ ها برگشتند . و جوان یهودی به سوی خیبر روانه شد و غلامان و نوکران و شتر و جوال ها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت و گنج هایی که در ظرف های نقره و ظرف های طلا بود را بیرون آوردند ، سپس آنها را بر دراز گوش بار کردند و خدمت علی ( ع ) آوردند . جوان نزد علی ( ع ) شهادتین را گفت و مسلمان شد و گفت : براستی که تو وصی محمد ( ص ) هستی و به حق امیرالمو منین هستی ، چنانچه این گونه نامیده شده ای . این کاروان و درهم ها و دینارها را در جایی که خدا به تو دستور داده مصرف کن .مردم جمع شدند و گفتند : این را چگونه دانستی ؟ حضرت فرمود : ( از رسول خدا ( ص ) شنیده ام . اگر می خواهید بالاتر از این را نیز به شما خبر دهم ؟گفتند : بلی
فرمود : ( روزی با رسول خدا ( ص ) زیر یک سقف نشسته بودیم ، و من شصت و شش جای پا شمردم که همه آنها مال ملایکه بودند و تمام جای پای آنها را می شناختم و اسم و خصوصیات و زبان یک یک آنها را هم می دانستم

منبع.کتاب داستان از معجزات و کرامات امام علی ( ع
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 8 آذر 1393برچسب:مسلمان شدن جوان یهودی,

و ساعت 22:14

داستان شماره 1327

 

وحشت یکی از یاران در جنگ صفین

زاذان و  عده دیگری از اصحاب علی ( ع ) نقل می کنند که با آن حضرت در جنگ صفین بودیم و هنگامی که با لشکر معاویه می جنگید ، مردی از سمت راست لشکر آمد و گفت : یا امیرالمو منین ! در این سمت آشوب به پا شده است . حضرت فرمود : ( به جای خود برگرد
مرد برگشت و بار دوم آمد و همان جمله را تکرار کرد
باز هم حضرت فرمود : ( به جای خود برگرد
بار سوم نیز آمد و مثل این که زمین بر او تنگ شده بود ، جمله قبلی را تکرار کرد
حضرت فرمود : بایست . مرد ایستاد . علی ( ع ) فرمود : مالک کجاست ؟
مالک گفت : لبیک یا امیرالمو منین
حضرت فرمود : سمت چپ لشکر معاویه را می بینی ؟ گفت : بلی
فرمود : ( آن شخص سوار بر اسب تربیت شده را می بینی ؟ گفت : بلی
فرمود : برو و سر او را بیاور
مالک اشتر به آن شخص نزدیک شد و گردنش را زد و سرش را آورد و جلو امیرالمو منین ( ع ) انداخت
حضرت رو کرد به آن مرد و فرمود : تو را به خدا قسم ! آیا این شخص را دیدی و ترس او در قلبت افتاد و آشوبی در میان یاران خود دیدی ؟
گفت : بلی .
حضرت فرمود : رسول خدا ( ص ) از این واقعه خبر داده بود . آن گاه به آن مرد فرمود : ( برگرد به جای خود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 7 آذر 1393برچسب:وحشت یکی از یاران در جنگ صفین,

و ساعت 22:10

داستان شماره 1326

 

اعتراف زیبای جبرائیل درباره قدرت بازوان امیرالمومنین( ع

روایت بسیار زیبا و خواندنی از قدرت و شجاعت امیرالمونین را در گفت وگوی پیامبر با جبرائیل بخوانید

در روز جنگ خیبر پس از آنکه مرحب خیبری (مرحب بن حارث یهودی،مردی بلندقامت، عظیم الجثه و بسیار شجاع) به دست امیرالمونین به دو نیم گردید و بر زمین افتاد جبرائیل در حالی که خنده تعجب بر لب داشت بر پیامبر فرود آمد. رسول خدا به او فرمودند: از چه تعجب کردی؟
عرض کرد: همانا فرشتگان در مراکز و جایگاههای آسمانی ندا می کنند: لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
ولی تعجب من بدان جهت است که آن زمان که امر شدم قوم لوط را هلاک کنم ، شهرهای انان را که هفت شهر از زمین هفتم زیرین تا زمین هفتم بالا بود بر پری از بالهایم قرار دادم و آنقدر آنرا بالا بردم که حاملان عرش صدای خروسها و اطفال ( روی زمین) را می شنیدند و تا صبح در انتظار امر خدا ایستادم و آنرا جابجا نکردم. اما امروز که علی ضرب هاشمی را فرود آورد من مامور شدم زیادی قبضه او را نگه دارم تا به زمین فرود نیاید و به زمین نرسد و آنرا به دو نیم نکند تا زمین و اهل آنرا واژگون گردد
در این هنگام فشار زیادی شمشیر علی سنگین تر از شهرهای قوم لوط بود و این درحالی بود که اسرافییل و میکائیل بازوی علی را در هوا به قبضه خویش گرفته بودند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 6 آذر 1393برچسب:اعتراف زیبای جبرائیل در باره قدرت بازوان حضرت علی ( ع,

و ساعت 22:6

داستان شماره 1325


داستان حمله شیر

از حضرت باقر ( ع ) نقل است که چون جویریه عازم حرکت از کوفه شد علی ( ع ) باو فرمود آگاه باش در راه برخورد می کنی به شیری . عرض کرد : چه بایست کرد ؟ آن حضرت فرمود : به او بگو مرا امیرالمو منین امان داده است از تو
پس جویریه خارج شد از کوفه در بین راه ناگاه مشاهده کرد شیری به سمت او می آید جویریه گفت : ای شیر بدرستی که امیرالمو منین علی بن ابیطالب ( ع ) مرا امان داده است از تو . جویریه گفت : چون کلام امیر ( ع ) را رساندم آن حیوان برگشت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود و همهمه می کرد تا آنکه در نی زار غایب شد
و جویریه به دنبال حاجت خود رفت چون برگشت به محضر علی ( ع ) و قضیه را نقل کرد حضرت فرمود : چه گفتی با آن شیر و چه گفت به تو .
جویریه عرض کرد : هر چه دستور داده بودی به او گفتم و به برکت فرمایش شما از من منصرف شد و اما آن چیزی که آن حیوان گفت ، پس خدا و رسول و وصی او به آن داناترند . امیر ( ع ) فرمود : پشت کرد آن حیوان از تو در حالتی که همهمه می کرد . جویریه عرض کرد : درست فرمودی یا امیرالمو منین ( ع ) جریان همین است که فرمودی . پس علی ( ع ) فرمود : آن حیوان به تو گفت : وصی محمد ( ص ) را از من برسان

منبع کتاب داستان از معجزات و کرامات امام علی ( ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 5 آذر 1393برچسب:داستان حمله شیر,

و ساعت 22:3

داستان شماره 1324


علی( ع) و زهد

علی علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد. در خلال ایامی كه در بصره بود، روزی به عیادت یكی از یارانش ، به نام علاء بن زیاد حارثی رفت . این مرد، خانه مجلل و وسیعی داشت . علی همین كه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت :این خانه به این وسعت ، به چه كار تو در دنیا می خورد، در صورتی كه به خانه وسیعی در آخرت محتاج تری ؟! ولی اگر بخواهی می توانی كه همین خانه وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی به اینكه در این خانه از مهمان ، پذیرایی كنی ، صله رحم نمایی ، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنی ، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی . علاء: یا امیرالمؤمنین ! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم چه شكایتی داری ؟
تارك دنیا شده ، جامه كهنه پوشیده ، گوشه گیر و منزوی شده همه چیز و همه كس را رها كرده . او را حاضر كنید . عاصم را احضار كردند و آوردند. علی علیه السلام به او رو كرد و فرمود:ای دشمن جان خود! شیطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش ‍ رحم نكردی ؟ آیا تو خیال می كنی كه خدایی كه نعمتهای پاكیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی می شود از اینكه تو از آنها بهره ببری ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از این هستی . عاصم : یا امیرالمؤمنین ! تو خودت هم كه مثل من هستی ، تو هم كه به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت می گیری ، تو هم كه جامه نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری ، بنابراین من همان كار را می كنم كه تو می كنی و از همان راه می روم كه تو می روی . اشتباه می كنی ، من با تو فرق دارم ، من سمتی دارم كه تو نداری ، من در لباس  پیشوایی و حكومتم ، وظیفه حاكم و پیشوا وظیفه دیگری است خداوند بر پیشوایان عادل فرض كرده كه ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند. و آن طوری زندگی كنند كه تهیدست ترین مردم زندگی می كنند تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نكند، بنابراین ، من وظیفه ای دارم و تو وظیفه ای

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 4 آذر 1393برچسب:علی ( ع ) و زهد,

و ساعت 21:58

داستان شماره 1323

 

مشتى كه بر سينه على زدند

روزى على عليه السلام كنيزى را ديد كه محزون و گرايان است، و چون از علتش پرسيد، جواب داد: صاحبم مرا براى خريد گوشت مأمور ساخت، و چون گوشت را خريدم مورد پسند وى واقع نشد، لذا آن را برگرداندم، دوباره قصاب گوشت را عوض كرد و گفت: چنانچه بار ديگر بياورى عوض نمى كنم، ولى صاحبم اين گوشت را نيز نپسنديد، نمى دانم چه كار كنم؟ 
حضرت فرمودند: من حاضرم تو را به پيش صاحب ببرم، و از او تقاضا كنم كه آزارت ندهد، و يا از قصاب بخواهم گوشت را براى بار دوم عوض كند، كدام را انتخاب مى كنى؟
به درخواست كنيز آن حضرت به مغازه قصابى وارد شد، و از قصاب خواست كه گوشت را عوض كند، و يا معامله را اقاله نمايد. قصاب اميرالمؤمنين را نمى شناخت، و لذا مشتى بر سينه آن حضرت زد و گفت: برو بيرون به شما مربوط نيست!! على عليه السلام با آن همه توان و شجاعت و قدرتى كه داشت، مشت قصاب را تحمل كرد و چيزى به او نگفت!! و كنيز را به خانه اش برگرداند، و به ارباب سفارش كرد كه وى را آزار ندهد
چون صاحب كنيز، مولاى متقيان را شناخت، كنيز را به شكرانه تشريف آوردن آن حضرت آزاد ساخت. ولى از سوى ديگر چون مردم، آن حضرت را هنگام وارد شدن به مغازه قصابى ديده بودند، لذا به سراغش آمدند و گفتند: اميرالمؤمنين چه شد و كجا رفت؟  قصاب كه مردى غريب و از عاشقان مولا بود، و اساسا براى ديدار آن حضرت به كوفه آمده بود، ولى على عليه السلام هنگام ورود وى به كوفه، در مسافرت به سر مى برد، جواب داد: من كجا و على كجا؟ من كه مدتها است كه در انتظار على هستم . گفتند: همان عربى كه با كنيز گريان وارد مغازه ات شد على عليه السلام بود!!قصاب كه ديد كه به چه بزرگوارى جسارت كرده است، گرفتار غم و اندوه شديدى شد،و لذا دستش را با ساطور قصابى قطع كرده و بى هوش افتاد
على عليه السلام چون از اين جريان آگاه گشت بر بالين قصاب آمده، و دست قطع شده را از زمين برداشت، و بلافاصله آن را در جاى خود قرار داد، و از خدا خواست سلامتى را به وى برگرداند، در نتيجه دست قطع شده به بركت انفاس ملكوتى آن حضرت خوب شد...نظير اين جريان با كمى تفاوت در مورد 'بقالى' پيش آمد، كه حضرت در شفاعتش از كنيزى مشت او را نيز تحمل كرد
از اين قضايا نتيجه مى گيريم كه على عليه السلام داراى جاذبه هاى عجيبى بود، و دوست و دشمن، مسلمان و كافر را جذب مى كرد، تا جايى كه كسانى در اين راه دست خود را قطع مى كردند، و از آئين خود منصرف گرديده، آئين بحق على عليه السلام را مى پذيرفتند

داستانی از کتاب بحار الانوار

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 3 آذر 1393برچسب:مشتی که بر سینه علی ( ع ) زدند,

و ساعت 21:53

داستان شماره 1322


ماجراي غصب فدك حضرت فاطمه زهرا ( س
 
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: چون ابوبكر كار خلافت را محكم نمود و از اكثر مهاجرين و انصار بيعت گرفت ، كسى را فرستاد تا وكيل و كارگران حضرت فاطمه عليهاالسلام را از باغ فدك بيرون كند، آن حضرت به نزد ابوبكر آمد و فرمود: به چه سبب وكيل مرا از فدك بيرون كردى و حال آنكه پدرم به فرمان خدا آن را به من داده است ؟ ابوبكر گفت : بر آنچه مى گويى گواه بياور!! فاطمه عليهاالسلام ام ايمن را آورد وام ايمن به ابوبگر گفت : من تا حجت بر تو تمام نكنم گواهى نمى دهم ترا به خدا سوگند آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حق من گفته است كه ام ايمن اهل بهشت است ؟ ابوبكر گفت : بلى .ام ايمن گفت : من گواهى مى دهم كه حق تعالى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وحى فرستاد كه حق ذى القربى را به او بده و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به امر خدا به فاطمه عليهاالسلام داد حضرت على (عليه السلام ) نيز آمد و به همين نحو گواهى داد و به روايتى حسنين (عليه السلام ) نيز شهادت دادند. ابوبكر نامه اى درباره فدك نوشته و به فاطمه داد. آنگاه عمر پيدا شد و گفت : اين چه نامه اى است ؟ ابوبكر گفت : فاطمه عليهاالسلام دعوى فدك را نمود وام ايمن و على (عليه السلام ) بر او گواهى دادند، لذا من نيز اين نامه را نوشتم . عمر نامه را گرفت و پاره كرد و گفت فدك فى ء همه مسلمين است و گذشته از اين على (عليه السلام ) شوهر فاطمه عليهاالسلام است و به نفع او گواهى دهد، روز ديگر خود حضرت امير (عليه السلام ) در حالى كه مهاجرين و انصار در نزد ابوبكر جمع بودند در آنجا حضور يافت و فرمود: اى ابابكر چرا وكيل فاطمه عليهاالسلام را از فدك بيرون كردى ؟ در صورتى كه در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه مالك و متصرف فدك بود. ابوبكر گفت : فدك فى ء همه مسلمين است اگر فاطمه عليهاالسلام اقامه شهود كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به او داده است من هم فدك را به او مى دهم و الا او را در آن حقى نباشد!
على (عليه السلام ) فرمود: اى ابابكر آيا درباره ما بر خلاف حكم خداوند كه در مورد مسلمين است حكم مى كنى ؟ گفت : نه . حضرت فرمود: بگو ببينم اگر در دست مسلمانى چيزى باشد، مالك و متصرف آن است و من بيايم و آن را براى خود ادعا كنم تو از چه كسى طلب بينه (دليل و مدرك ) مى كنى ؟ گفت : از تو. حضرت فرمود: پس چرا در مورد فدك از فاطمه عليهاالسلام بينه و شاهد طلب مى كنى در حالى كه فاطمه عليهاالسلام مالك فدك بوده است . ابوبكر سكوت كرد. عمر گفت : اين سخنان را واگذار ما را توانايى احتجاج با تو نيست ، اگر گواهان عادلى بياوريد فدك را مى دهيم و الا تو و فاطمه عليهاالسلام را در آن حقى نيست . على (عليه السلام ) به ابوبكر فرمود: آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى . فرمود: مرا خبر ده از گفتار خداى تعالى :
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شده يا ديگران ؟ ابوبكر گفت : در حق شما. حضرت فرمود: پس اگر دو نفر نزد تو شهادت دهند كه فاطمه عليهاالسلام كار زشتى مرتكب شده چه مى كنى ؟ گفت : مانند ساير مردم اقامه حد مى كنم . فرمود: اگر چنين كنى در نزد خدا از كافران محسوب شوى . ابوبكر گفت : چرا؟ على (عليه السلام ) فرمود: براى آنكه شهادت خدا را به طهارت فاطمه صلى الله عليه و آله و سلم رد كرده و شهادت مردم را پذيرفته اى همچنانكه حكم خدا و رسولش صلى الله عليه و آله و سلم را كه فدك را به فاطمه عليهاالسلام داده اند و او در حال حيات پدرش آن را تصرف كرده است را رد كردى و شهادت يك نفر اعرابى را كه بر پاشنه خود بول مى كند مى پذيرى و فدك را از فاطمه عليهاالسلام گرفتى ... در اين موقع صدا و همهمه از ميان مردم برخاست و همگى سخنان على (عليه السلام ) را تاءييد كردند در اينجا بود كه عمر و ابوبكر توطئه قتل على (عليه السلام ) در سر نماز را توسط خالد بن وليد طراحى كردند.( علل الشرايع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 2 آذر 1393برچسب:ماجرای غضب فدک حضرت فاطمه زهرا ( س,

و ساعت 21:47

داستان شماره 1321


ماجراي جسدی در محراب مسجد
  
ابن عباس مى گويد: روزى عمر در زمان خلافتش براى اداى فريضه صبح به مسجد آمد ديد كسى در محراب خوابيده است ، عمر به غلام خود گفت : او را براى نماز خواندن بيدار كن ، غلام پيش رفت ، ديد لباس زنانه به تن دارد، تصور كرد زنى از انصار است او را حركت داد، ولى حركت نكرد، معلوم شد مردى است در لباس زنان كه سرش بريده شده است .
عمر دستور داد كشته را در گوشه اى از مسجد قرار دهند و نماز صبح به جاى آورد، پس از نماز به حضرت امير عليه السلام عرضه داشت : نظرتان در اين قضيه چيست ؟ آن حضرت فرمود: بگو كشته را دفن كنند و منتظر باش تا كودكى را در همين محراب ببينى . عمر گفت : از كجا مى گويى ؟
على عليه السلام : برادر و حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا از اين ماجرا خبر داده است . و چون نه ماه گذشت روزى عمر براى نماز صبح وارد مسجد شد، ناگهان صداى گريه طفلى به گوشش رسيد. گفت : راست گفته خدا و رسول خدا و پسر عم رسول خدا، و آنگاه به غلام خود گفت : نوزاد را از ميان محراب بردارد و پس از اداى نماز، طفل را آورد و در پيش روى حضرت على عليه السلام گذاشت . اميرالمومنين فرمود: دايه اى از انصار پيدا كنند تا از طفل نگهدارى نمايند. تولد كودك در ماه محرم بود و به غلام عمر فرمود: دايه طفل را پس از نه ماه در روز عيد فطر بياوريد
دايه طفل را در موقع مقرر، دايه طفل را در موقع مقرر، نزد حضرت امير عليه السلام آورد، حضرت به او فرمود: كودك را در محل نماز عيد ببر و بنگر هر زنى را كه كودك را از تو گرفت و صورتش را بوسيد و به وى گفت : اى ستمديده ، فرزند زن ستمديده ! و اى فرزند مرد ستمگر! او را بگير و به نزد من بياور! دايه ، طفل را در آن جا برد، ديد زنى از پشت سر او را صدا مى زند و مى گويد: تو را به حق محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله اندكى توقف كن ! دايه ايستاد آن زن رسيد و طفل را از او گرفت و صورتش را بوسيد و به او گفت : اى مظلوم ، فرزند مظلومه ! و اى فرزند مرد ظالم ! چقدر به كودك مرده من شباهت دارى ، و آن زن بسيار زيبا بود، و هنگامى كه طفل را به دايه رد كرد و خواست برود، دايه دامنش را چسبيد. زن گفت : مرا رها كن
دايه گفت : تو را رها نمى كنم تا به نزد على بن ابيطالب ببرم ، زن مضطرب شد و گفت : على مرا در ميان مردم رسوا مى كند و اگر چنين كنى در روز قيامت با تو مخاصمه خواهم كرد، دايه حرفش را گوش نكرد و خواست او را ببرد در اين موقع زن به دايه گفت : مرا رها كن تو را به خانه مى برم و دو برد يمنى و يك حله صنعايى و سيصد درهم هجرى به تو مى دهم ، دايه قبول كرد و با زن به خانه رفت ، و اموال را گرفت ، آنگاه به دايه گفت : اگر طفل را در روز عيد قربان بازآورى همين هدايا را به تو خواهم داد. و چون مردم از نماز عيد برگشتند اميرالمومنين عليه السلام دايه را طلبيده به وى فرمود: اى دشمن خدا! سفارش مرا چه كردى ؟ دايه گفت : كسى را نديدم
آن حضرت به وى فرمود: به حق صاحب اين قبر (اشاره به قبر پيغمبر) دروغ مى گويى . آن زن آمد و طفل را از تو گرفت و بر صورتش بوسه زد و به تو رشوه اى داد و گفت : اگر در روز عيد قربان او را بياورى همين هدايا را نيز به تو خواهم داد. دايه بر خود لرزيد و گفت : اى پسر عم رسول خدا! مگر غيب مى دانى ؟
على عليه السلام فرمود: جز خدا كسى غيب نمى داند وليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله اين قضيه را به من خبر داده است
زن گفت : بهترين گفتار، گفتار راست است . و ماجرا همان بود كه فرموديد، اكنون اگر دستور دهيد زن را حاضر كنم
على عليه السلام فرمود: هنگامى كه آن زن تو را به خانه برد از آن منزل به منزل ديگرى منتقل شد، حال بايد صبر كنى تا روز عيد قربان او را بياورى تا خداوند از سر تقصير تو درگذرد. زن گفت : اطاعت مى كنم . و چون روز عيد قربان شد دايه به آن محل رفت و زن نيز آمد و طفل را گرفت و صورتش را بوسيد و آنگاه به دايه گفت : با من بيا تا آنچه به تو وعده داده ام به تو بدهم
دايه گفت : هرگز تو را رها نمى كنم ، در اين موقع زن سر به سوى آسمان بلند كرده به درگاه الهى عرضه داشت : اى فريادرس درماندگان ! و اى پناه دردمندان
و آنگاه با دايه به مسجد رفت . و چون بر حضرت على عليه السلام وارد گرديد، آن حضرت به وى فرمود: تو مى گويى يا من بگويم ؟
زن : خودم مى گويم . على عليه السلام پس بگو
زن : من دختر مردى از انصارم ، پدرم عامر بن سعد خزرجى در يكى از غزوات رسول خدا صلى الله عليه و آله در ركاب آن حضرت كشته شد. مادرم نيز در عهد خلافت ابوبكر از دنيا درگذشت و من خود تنها مانده با زنان همسايه انس مى گرفتم ، و يك روز كه با چند تن از زنان مهاجر و انصار نشسته بودم ، پيرزنى فرتوت كه تسبيحى در دست داشت ، عصا زنان به نزد ما آمد و از نام همه زنان پرسش نمود. تا اين كه به من رسيد گفت : اسم تو چيست ؟گفتم : جميله . امام علی گفت :دختر كيستى ؟دختر عامر انصارى . امام علی گفت:پدر دارى ؟دختر گفت:خير. امام علی گفت:ازدواج كرده اى ؟دختر گفت: نه
پس به حال من ترحم نموده گريه كرد و گفت : مايل نيستى زنى نزد تو آمده به تو كمك كند و انيس و مونس تو باشد؟ دختر: بله مايلم
پيرزن : من حاضرم براى تو مادرى مهربان باشم ، من خوشحال شده گفتم : بفرما خانه خانه توست و امر امر تو، آنگاه آبى از من خواست وضو گرفت و من در موقع غذا نان و شير و خرما برايش مهيا كردم و چون آنها را ديد گريه كرد، گفتم : چرا گريه مى كنى ؟
پيرزن : دخترم ! خوراك من عبارت است از يك نان جو يا اندكى نمك و باز هم گريه كرد و گفت : حالا هم وقت غذا خوردنم نيست ، و من پس از خواندن نماز عشاء غذا مى خورم پس برخاست و به نماز مشغول شد تا اين كه از نماز عشاء فارغ گرديد، من يك قرص نان جو و مقدارى نمك برايش آوردم آنگاه به من گفت مقدارى خاكستر برايم بياور، چون آوردم خاكسترها را با نمك مخلوط نموده با سه لقمه نان افطار كرد و باز به نماز ايستاد و تا سپيده دم نماز خواند و من چون اين رفتار را از او ديدم به وى نزديك شده بر سرش بوسه زدم و گفتم : برايم دعا كن ، خداوند مرا بيامرزد؛ زيرا دعاى تو مستجاب است . در اين موقع به من گفت : تو دخترى زيبا هستى و من هنگامى كه از خانه خارج مى شوم بر تو مى ترسم تنها بمانى ، بايد زنى در كنار تو باشد، و من دخترى عابده و خردمند دارم كه از تو بزرگتر است ، اگر بخواهى او را نزد تو بياورم تا يار و همراز تو باشد؟ گفتم : چرا نخواهم ؟
پس برخاست و از خانه بيرون رفت ولى پس از زمانى خود تنها برگشت . گفتم : چرا خواهرم را به همراه نياوردى ؟
گفت : دختر من با كسى انس نمى گيرد و زنان مهاجر و انصار به خانه تو زياد رفت و آمد مى كنند و مزاحم انجام عباداتش ‍ مى شوند. گفتم : تا موقعى كه دختر تو در خانه من است نمى گذارم كسى به خانه بيايد، پيرزن رفت و پس از ساعتى برگشت و زنى با او بود كه تمام بدن را در لباسش پيچانده بود و فقط چشمانش ‍ پيدا بود، و بر در اتاق ايستاد، گفتم : چرا داخل نمى شوى ؟
عجوزه گفت : از ديدار تو چنان خوشحال شده كه از خود بيخود گشته است . گفتم : الان مى روم در خانه را مى بندم تا كسى وارد نشود، رفتم در را بستم و به دختر چسبيده و گفتم صورتت را باز كن ، ولى قبول نكرد، پس رويش را از سرش برداشتم ناگهان ديدم جوانى است با ريش سياه و دست و پا خضاب بسته با لباس  زنان ، پس من زارى و فزع نموده به او گفتم : چرا مرتكب چنين جنايتى شدى ؟! برخيز و از خانه بيرون شو! مگر از سطوت عمر نمى ترسى ؟ و خواستم از او دور شوم كه بناگاه به من چسبيد و من در دستش مانند گنجشكى بودم در چنگال عقابى پس با من مباشرت نمود و از شدت مستى كه داشت بر زمين افتاد و بيهوش گرديد، و من با كاردى كه بر كمرش بسته بود سر از بدنش جدا كردم و به درگاه خدا عرضه داشتم : خدايا! تو مى دانى كه اين مرد به من ستم نموده و مرا رسوا كرده است و من بر تو توكل مى كنم ، اى خدايى كه هرگاه بنده اى بر او توكل كند او را كفايت نمايد! اى خدايى كه نيكو پرده پوشى . و چون شب شد جسدش را برداشته و در محراب مسجد انداختم ، و از او آبستن شدم . و چون فرزند را زاييدم ، خواستم او را بكشم ولى گفتم خطاست او را قنداق نموده در محراب مسجد افكندم . اين ماجراى من بود اى پسر عم رسول خدا
عمر گفت : گواهى مى دهم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود: من شهر علمم و على در آن است . و نيز فرمود: برادرم على بحق سخن مى گويد. و آنگاه گفت : يا اباالحسن ! حكم آنان چيست ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: مقتول ديه اى ندارد؛ زيرا مرتكب گناهى بزرگ شده است و بر زن حدى نيست ؛ زيرا بدين عمل مجبور شده ، و سپس به زن فرمود: عجوزه را بياور تا حق خدا را از او بگيرم
زن گفت : سه روز به من مهلت بدهيد، اميرالمومنين به دايه فرمود: فرزند را به مادرش رد كن ! زن فرزند را به خانه برد و فردا در جستجوى پيرزن از خانه بيرون رفت و ناگهان او را در كوچه اى ديد، پس او را بگرفت و كشان كشان به نزد على عليه السلام آورد، چون به نزد حضرت رسيدند، حضرت على عليه السلام به پيرزن فرمود: اى دشمن خدا! مى دانى كه من على بن ابيطالب هستم و علم من علم پيامبر صلى الله عليه و آله است اكنون حقيقت حال را بگو
پيرزن گفت : من اين زن را نمى شناسم و از قضيه اطلاعى ندارم ! اميرالمومنين به وى فرمود: قسم مى خورى ؟ پيرزن : آرى
حضرت به او فرمود: دستت را روى قبر رسول خدا بگذار و سوگند ياد كن ، و چون پيرزن سوگند ياد كرد ناگهان صورتش ‍ سياه شد. اميرالمومنين عليه السلام دستور داد آيينه اى آوردند، و چون پيرزن در آيينه نگاه كرد و صورت خود را سياه ديد از روى ندامت صيحه زد، على عليه السلام به درگاه خدا عرض كرد: بار خدايا! اگر اين زن راستگوست صورتش را سفيد گردان ، ولى آن سياهى برطرف نشد، حضرت به وى فرمود: چگونه توبه كرده اى با آن كه خداوند از سر تقصير تو نگذشته است ؟
آنگاه عمر دستور داد پيرزن را از مدينه خارج كرده سنگسارش  نمايند
ابن ابى الحديد اين قضيه را بطور اختصار نقل كرده و مى گويد: اين ماجرا در زمان عمر اتفاق افتاده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 1 آذر 1393برچسب:ماجرای جسدی در محراب مسجد,

و ساعت 21:36

داستان شماره 1320

 

داستان پسر کوچولو و تقاضای پول از پدر

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت، دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:سلام بابا! یک سؤال از شما بپرسم؟پدر گفت:بله حتماً چه سؤالی؟
بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سؤالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم: بیست دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید٬ بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشود به من ده دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت: من هر روز سخت کار می کنم و پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست. بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدنش به ده دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.گفت:خوابی پسرم؟
پسر گفت:نه پدر، بیدارم
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ده دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا . بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا بیست دلار دارم
آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 30 آبان 1393برچسب:داستان پسر کوچولو و تقاضای پول از پدر,

و ساعت 21:47

داستان شماره 1319

 

 چند نمونه از قضاوت حیرت انگیز حضرت علی(ع

یک ) مردی سنگی بر چشم سالم یک مرد  یک چشمی زد واو را کور کرد.  حضرت علی(ع) به مرد یک چشمی گفت :میتوانی یک چشم او را کور کرده نصف دیه را از او بگیری.چون یک چشم تو به منزله دو چشم است

دو ) مردی نذر کرده بود پیاده به خانه خدا برود چون در راه مجبور بود از رودخانه  عبور کند از حضرت علی(ع) حکم ان پرسید.  حضرت علی (ع)گفت :در قایق سر پا بایست

سه ) درباره شکستن قسم که کفاره اش طعام دادن به فقیر است از حضرت علی (ع) پرسیدند. اگر ده فقیر یافت نشود چه باید کرد. ایشان فرمودند:یک فقیر را ده روز ودو فقیر را پنج روز و.......باید طعام داد

چهار ) گروهی گاو سرکشی را تعقیب میکردند و بسم الله گویان او را با شمشیر کشتند . از حضرت علی (ع) حکمش را پرسیدند .علی (ع) گفت:این یک نوع تزکیه سریع است

پنج ) حضرت علی (ع) گفته است خوردن گوشت مرغ نجاست خوار جایز نیست مگر اینکه سه روز غذای پاک بخورد  ومرغابی پنج روز و گوسفند ده روز  وگاو بیست روز وشتر چهل روز

شش ) کفن دزدی رادر عهد معاویه نزد او اوردند معاویه به اطرافیان خود گفت :حال چه باید کرد.؟ گفتند او را باز خواست کرده رها کن از ان میان مردی گفت :علی ابن ابیطالب چنین نکرده است. معاویه گفت پس چه کرده است . ان مرد گفت: حضرت علی (ع) می گفت دست کفن دزد  باید قطع شود. زیرا هم دزد است و هم پرده در احترام مردگان است

هفت ) دزدی را نزد حضرت علی (ع) اوردند دستش را قطع کرد.دفعه دیگر باز دزدی کرده بود اورا اوردند حضرت پایش را برید. دفعه سوم که دزدی کرده بود حضرت علی (ع) گفت :چون یک دست و یک پایش بریده شده است  باید او را حبس کرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 29 آبان 1393برچسب:قضاوتهای حیرت انگیز امام علی ( ع,

و ساعت 20:40

داستان شماره 1318

 

جلوگیری از دو بار قصاص

مردی مرد دیگری را كشت ، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بكشند، برادر مقتول قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته است . اولیای قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم ، مرد فریاد برآورد تو یك بار مرا كشته ای و حقی بر من نداری . مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت امیر علیه السلام رفته و از او داوری خواستند. علی علیه السلام به قاتل فرمود: شتاب مكن ، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست . عمر گفت : پس حكمشان چیست ؟ علی علیه السلام : ابتدا قاتل شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد. برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرف نظر كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 28 آبان 1393برچسب:جلوگیری از دو بار قصاص,

و ساعت 20:37

داستان شماره 1317


حکایت ردالشمس ( برگشتن خورشید

یکی از معجزات و براهین روشن الهی که خداوند به خاطر امیرمؤمنان علی -علیه السلام- آن را آشکار نمود، حادثه "رد الشمس" (برگشتن خورشید) است که روایات آن بسیار و سیره‌نویسان و مورخین آن را نقل کرده‌اند و شاعران آن را به شعر در آورده‌اند و موضوع "رد الشمس" برای علی-علیه السلام- دو بار اتفاق افتاد: یکی در زمان زندگی رسول خدا –صل االله علیه آله- و دیگری پس از وفات رسول خدا -صل الله علیه و آله

بازگشت خورشید در زمان رسول خدا

در مورد بازگشت خورشید در زمان رسول خدا – صل الله علیه و آله- اسماء بنت عمیس و ام سلمه همسر رسول خدا – صل الله علیه و آله- و جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و جماعتی از اصحاب نقل کرده‌اند: «روزی رسول خدا –صل الله عیه و آله- همراه علی –علیه السلام- در خانه‌اش بود، در این هنگام حضرت جبرئیل –سلام الله علیه- از جانب خداوند سبحان نزد پیامبر - صل الله علیه و آله- آمد و با او با رازگویی پرداخت، وقتی که سنگینی وحی، وجود پیامبر - صل الله علیه و آله- را فراگرفت، آن حضرت که می‌بایست به جایی تکیه کند، زانوی علی را بالش خود قرار داد و سرش را روی زانوی آن حضرت گذارد.این موضوع از وقت نماز عصر تا غروب خورشید ادامه یافت و امیرالمؤمنین – علیه السلام - ،چون نمی‌توانست سر رسول خدا - صل الله علیه و آله- را به زمین بگذارد، نماز عصر را در همان حال نشسته خواند و رکوع و سجده را با اشاره انجام داد، وقتی که رسول خدا - صل الله علیه و آله- از حالت وحی بیرون بیرون آمد و به حال عادی برگشت به علی – علیه السلام- فرمود: «آیا نماز عصر تو فوت شد»؟
علی – علیه السلام- عرض کرد: «به خاطر آن حالتی که بر اثر وحی بر شما عارض شده بود، نتوانستم سر شما را به زمین بگذارم و برخیزم نماز را بخوانم
پیامبر - صل الله علیه و آله- فرمود: «از خدا بخواه تا خورشید را برای تو باز گرداند تا تو نماز عصر را ایستاده در وقت خود بخوانی». امام علی – علیه السلام- این موضوع را از خدا خواست و خدا دعایش را مستجاب کرد و خورشید که غروب کرده بود بازگشت و در همان فضای آسمان که هنگام عصر قرار می‌گیرد، قرار گرفت. امیرالمؤمنین – علیه السلام- نماز عصر خود را در وقتش خواند، سپس خورشید غروب کرد
اسماءبنت عمیس می‌گوید: « سوگند به خدا! هنگام غروب خورشید صدایی همچون اره هنگام کشیدن روی چوب، از آن شنیدم
(در مورد بازگشت خورشید، بعضی آن را از نظر علمی و انظام در منظومه شمسی چنین ترسیم کرده‌اند: خداوند توده‌ی عظیم و فشرده‌ی ابر را در فضا، در همان نقطه‌ای که وقتی خورشید قرار می‍‌گرفت نشان دهنده‌ی وقت عصر بود، قرار داد. خورشید از پشت کوه به آن تابید و نور آن از توده‌ی فشرده‌ی ابر بر زمین تابید و روز را همچون وقت عصر نشان داد، علی - علیه السلام- نماز را خواند، سپس بی‌درنگ آن توده‌ی ابر رد شد و خورشید ناپدید گشت و در ظاهر چنین تصور می‌شد که خورشید بازگشته و پس از دقایقی، غروب نموده است و الله اعلم و روشن است که ایجاد توده‌ی فشرده‌ی ابر و تابش خورشید بر آن و نشان دادن وقت نماز عصر، سپس غروب غیر عادی خورشید در آن وقت که علی – علیه السلام- به دستور پیامبر - صل الله علیه و آله- دعا کرده، همه و همه معجزه است

بازگشت خورشید در زمان خلافت علی (ع

وقتی که امیرالمؤمنین علی - علیه السلام- خوست در سرزمین بابل، نزدیک کوفه، از این سوی رود فرات و آن سو بگذرد و به سوی جبهه‌ی صفین یا نهروان حرکت کند، بسیاری از همراهان آن حضرت به عبور دادن چهارپایان و اثانیه خود از آب فرات سرگرم بودند. علی - علیه السلام- با گروهی نماز عصر خود را به جماعت خواند ولی هنروز همه‌ی یارانش از آب نگذشته بودند، خورشید غروب کرد. با توجه به این که نماز عصر بسیاری از آن‌ها قضا شد و عموم آنها از فضیلت نماز جماعت با علی - علیه السلام- محروم گشتند، وقتی به محضر علی - علیه السلام- رسیدند، با او در این باره سخن گفتند. آن حضرت وقتی گفتار آن‌ها را شنید از درگاه خدا خواست تا خورشید را برگرداند و به اندازه‌ای که همه‌ی یارانش نماز عصر با جماعت در وقت عصر بخوانند. خداوند دعای امیرمؤمنان علی - علیه السلام- را به استجابت رساند و خورشید به همان نقطه‌ی فضایی که هنگام وقت عصر در آن قرار می‌گرفت بازگشت. مسلمین، نماز عصر را با آن حضرت به جماعت خواندند و پس از سلام نماز، خورشید غروب کرد و هنگام غروب صدای هولناک و بلندی از آسمان برخاست که مردم از ترس وحشت‌زده شدند و ذکر "سبحان الله و لا اله الا الله و استغفرالله و الحمد لله" را بسیار به زبان آوردند، و خدای بزرگ را به خاطر این نعمت (رد الشمس) که بر ایشان آشکار نمود، حمد و سپاس گفتند و خبر این حادثه به همه جا از شهرها و نقاط دوردست رسید و در میان مردم شایع گردید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 27 آبان 1393برچسب:حکایت رد الشمس( برگشتن خورشید,

و ساعت 20:32

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای شاهنامه ( 1

داستانهای شاهنامه ( 2

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای شیوانا

داستانهای زندگی

داستانهای بهلول

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

شهرام شيدايی

»تعداد بازديدها:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 368
بازدید هفته : 1676
بازدید ماه : 5069
بازدید کل : 9772
تعداد مطالب : 1347
تعداد نظرات : 216
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک