داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهای همه جوره_داستانهایی درباره خدا_پیغمبران_امامان_عاطفی_ عشقانه_احساسی_ظنز_ غمگین_بی ادبانه و.............
















اسلام و عليكم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان: برای خواندن داستانها به آرشيو وبلاگ در سمت راست بريد و به ترتيب ماه كه در هر
ماه سی داستان گذاشته ام بخونيد

بلاخره از هزارمیش هم گذشتیم.بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و تنهایی که بیشتر سرمو با این وبلاگ میگذرونم منم زیاد نمیمونم وقتش برسه میرم.بگذریم

بچه ها هر کی داستان جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ میزارم البته داستانهایی که تو وبلاگم وجود نداره. هر کی دوست داره تو کامنت بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ ثبت بشه. دوست دار همتون شهرام

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 13 فروردين 1393برچسب:اسلام و عليكم,

و ساعت 18:46

داستان شماره 1107

 

مرگ بابك خرمدين

پیشگویان به بابک خرمدین، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد.او گفت: من سالها پیش از جان خود گذشتم. برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند. روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام
بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد این چنین به خاک و خون کشیده شد، خلیفه :عفوت میکنم ولی به شرطی که توبه کنی
بابک: توبه را گنهگاران کنند، توبه از گناه کنند
خلیفه: تو اکنو ن در چنگ ما هستی
بابک: آری، تنها جسم من در دست شما است نه روحم، دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است
خلیفه:جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم
بابک روی به جلاد، چشمانم را نبند بگذار با چشم باز بمیرم
خلیفه: یکباره سرش را از تن جدا مکن، بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن
جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت. خون فواره زد. بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود، زانو زده، خم شد و تمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد. شمشیر دژخیم بالا رفت و پایین آمد و دست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد. فرزند آزاده مردم به پا بود، استوار بود. خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست
خلیفه زهر خندی زد: کافر! این چه بازی اي بود که در آستانه مرگ در آوردی؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟
چه بزرگ بود مرد، چه حقیر بود مرگ، چه حقیر تر بود دشمن
بابك گفت: در مقابل دشمن نامرد، مردانه باید مرد، اندیشیدم که از بریده شدن دستانم، خون از تنم خواهد رفت. خون که رفت، رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است، خلق من نمی‌پسندند که بابک در برابرگله روباه صفتان ترسی به دل راه دهد
خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! و شمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگز پیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 فروردين 1393برچسب:مرگ بابك خرمدين,

و ساعت 16:15

داستان شماره 1106

 

توقع زياد

در زمان هاي قديم شخصي براي خريد كنيز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشاي حجره هاشد.به حجره اي رسيد كه برده اي زيبا در آن براي فروش گذارده و از صفات نيك و توانايي هاي او هم نوشته بود ند و در آخر هم نوشته بودند، اگر بهتر از اين را هم بخواهيد به حجره بعدي مرا جعه فرماييد
در حجره بعدي هم كنيزي زيبا با خصوصيات خوب و توانايي هاي بسيار در معرض فروش بود و ضمنا بر بالاي سر او هم همان جمله قبلي كه اگر بهتر از اين را مي خواهيد به حجره بعدي مراجعه نماييد
آن بندۀ خدا كه حريص شده بود از حجره اي به حجره ديگر مي رفت و برده ها را تماشا مي نمود و در نهايت هم همان جمله را مي ديد
تا اينكه به حجره اي رسيد كه هر چه در آن نگاه كرد برده اي نديد. فقط در گوشه حجره آينه ي تمام نماي بزرگي را نهاده بودند خوب دقت كرد و ناگهان خودش را تمام و كمال در آينه ديد.دستي بر سر و روي خود كشيد.چشمش به بالاي آينه افتاد كه اين جمله را بر بالاي آينه نوشته بودند: چرا اين همه توقع داري؟  قيافه خودت را ببين و بعد قضاوت كن

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 فروردين 1393برچسب:توقع زياد,

و ساعت 16:13

داستان شماره 1105

 

تقلید از استاد

شاگردی که شيفته ی استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد.
استاد فقط لباس سفيد مي پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد. استاد بسيار رياضت می کشيد، شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روی بستری از کاه خوابيد
مدتي گذشت. استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد. رفت تا ببيند چه خبر است. شاگرد گفت: دارم مراحل تشرف را می گذرانم.
سفيدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است.گياهخواری جسمم را پاک می کند.رياضت موجب می شود که فقط به روحانيت فکر کنم
استاد خنديد و او را به دشتی برد که اسبی از آن جا می گذشت. بعد گفت: «تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده ای در حالی که اين کمترين اهميت را دارد. آن حيوان را آنجا می بينی؟ او هم با موی سفيد، فقط گياه مي خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد. فکرمی کنی قديس است يا روزی استادی واقعی خواهد شد؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 فروردين 1393برچسب:تقليد از استاد,

و ساعت 16:12

داستان شماره 1104

 

پيش نماز

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک احتیاج دارم
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند. پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می کنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 فروردين 1393برچسب:پيش نماز,

و ساعت 16:11

داستان شماره 1103

 

بادکنک فروش

در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند
پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد
زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم می شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 فروردين 1393برچسب:بادكنك فروش,

و ساعت 16:9

داستان شماره 1102


داستان خواستگاری( طنز

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي اف چهارده» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي اف يازده» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد دوهزار افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج

!!!!!!!!!!!!
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 22 فروردين 1393برچسب:داستان خواستگاری( طنز,

و ساعت 22:49

داستان شماره 1101

 

کارنامه ( طنز

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که یک پاکت به روی
بالش گذاشته شده و روش نوشته: «پدر». ...با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو
باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم ! با اندوه و افسوس فراوان برایت
می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختــــــر جدیدم فرار کنم می دونستم که تو اون رو
نخواهی پذیرفت به خـــاطر خالکوبی هاش ، لباسهای تنگش و به خاطر اینکه سنش از
من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است
ما یک رویای مشترک داریم. اون چشمـــــان من رو به روی حقیقت باز کرد که هرویین
واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برا ایدز پیدا
کنه. نگران نباش پدر، من 17 سالمه، می تونم از خودم مراقبت کنم
با عشق
پسرت
-----
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که تو دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه
مدرسه که روی میزمه. دوست دارم هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزنی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 21 فروردين 1393برچسب:كارنامه( طنز,

و ساعت 22:43

داستان شماره 1100

 

 زن و شوهر( طنز

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام

!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 20 فروردين 1393برچسب:زن و شوهر( طنز,

و ساعت 22:39

داستان شماره 1099

 

مرده ی سیگاری ( طنز

تا بیش از ظهر حالش خوب بود از دستشویی که بیرون آمد جلوی درب تنها اتاق خانه به زمین خورد.او را داخل آوردند.دکتر بهداشت را خبر کردند .او هم پس از معاینه با تاسف سری تکان داد و گفت :خدا رحمتش کند مرده ...سکته کرده
با گریه و جیغ وداد زنها همسایه ها ریختند توی خانه .چند نفر از بزرگترها زنگ زدند به شهر تا آمبولانس بفرستند جنازه را شب به سردخانه ببرد و فرداصبح تشیع کنند
نزدیکی ها ی غروب آمبولانس وارد روستا شد.جنازه را داخل آمبولانس گذاشتند .پسرش هم جلوتر به شهر رفته بود تا وقتی جنازه آمد آن را تحویل گرفته و در سردخانه بگذارد.راننده پشت آمبولانس نشست .وقتی می خواستند درب را ببندند بیژن گفت: منم می خواستم برم شهر می تونم همرا شون برم؟ ؟کربلایی که هنوز درب را نبسته بود گفت:برو بالا همون کنار جنازه بشین
راننده به طرف شهر حرکت کرد.خورشید کم کم داشت غروب می کرد .بیژن را همه ی اهل آبادی می شناختند .یه تخته اش کم بود .البته دیوانه نبود خیلی هم عاقل بود .توی همه مراسم ها بود در عروسی ها می رقصید در عزاداریها کمک می کرد .با همه شوخی می کرد مسخره بازی در می آورد خلاصه تو هر کاری که انجام می شد به نحوی حضور داشت ماهی یک بار هم حمام نمی رفت همیشه ژولیده بود.ماشین آبادی را پشت سر گذاشت .آن زمان ها ماشین خیلی کم بود وجاده هم تا نزدیکی های شهر خاکی بود و راننده مجبور بود آهسته حرکت کند .کمی که رفت سیگاری از جیبش بیرون آورد آتش زد .بیژن پارچه ها را کنار زد تا چهره مرده را ببیند .سرش را نزدیک آورد و گفت:چطوری اون طرفا چه خبر ؟دماغش را کشید: دردت نمی آد؟یکی از چشمای مرده رو با دست باز کرد و از ترس فورا"پارچه را کشید روش .بوی سیگار باعث شد هوس سیگار کند.نگاهی به راننده کرد که در حال کشیدن سیگار بود .خیلی هوس کرد .به شیشه عقب آمبولانس نزدیک شد و با دست به شیشه زد.راننده که از سوار شدن بیژن هیچ خبری نداشت ترمز زد و به عقب نگاه کرد .مردی با موهای شانه نکرده و پیراهن سفید
بیژن دو انگشتش را روی لبش گذاشت یعنی :بی زحمت یه نخ سیگار بده راننده از زنده شدن مرده چشمانش از حدقه در آمده بود محکمتر ترمز کرد.ماشین ایستاد.هنوز ماشین درست نایستاده بود درب ماشین را باز کرد و به طرف بیابان شروع به دویدن کرد.و فریاد میزد :مرده زنده شد بیایید مرده زنده شد .طوری از روی اسکنبیل ها می پرید که انگار حیوان درنده ای تعقیبش می کند .دوبار به زمین خورد اما فورا بلند شد .بیژن از ماشین پیاده شد .از جلوی ماشین سیگاری برداشت آتش زد و گفت:مگه من چی بهش گفتم که اینطوری شد؟راننده و دو کشاورز به طرف آمبولانس آمدند .راننده نیامد .همان دور ایستاد کشاورزان وقتی قضیه را فهمیدند از خنده روده بر شدند

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 19 فروردين 1393برچسب:مرده سيگاری( طنز,

و ساعت 22:35

داستان شماره 1098


داستان فوت سياستمدار( طنز

روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد،  با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد
فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست
سیاستمدار گفت
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید
سیاستمدار گفت:اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم
فرشته گفت: «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند
در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
 آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
 شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد  وشب لذت بخشی داشتند
به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد
در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت
گرچه به خوبی روز اول نبود 
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سیاستمدار گفت: «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید
پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند
سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید: «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
 آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 18 فروردين 1393برچسب:داستان فوت سياستمدار( طنز,

و ساعت 22:31

داستان شماره 1097

 

جهنم ايرانی( طنز

خشایار و بهروز خالی بند  را میبرن جهنم ، اما وسط راه میگن به شما یه آوانس میدیم ،، میگن چیه ،میگن اینجا 2 نوع جهنم داریم یکی جهنم ایرانی ها یکی جهنم خارجی ها ، میپرسن فرقش چیه ، میگن تو جهنم خارجی ها هفته ای یک بار قیـر داغ میریزن تو دهنتون اما تو جهنم ایرانی ها هر روز ،،،، خلاصه خشایار میگه من میرم تو جهنم خارجیا و بهروز هم میاد تو جهنم ایرانیا ..... یه چند ماهه بعد خشایار میبینه خیلی ناجوره اینجا میگه بیچاره بهروز خالی بند که هر روز قیر میخوره ، خلاص میره میبینه بهروز با رفیقاش نشستن دارن حال میکنن و چاخان  خبری هم از قیر داغ نیست ،خشایاره  میگه جریان چیه ، مگن بابا اینجا آخه جهنم ایرانی هاست یک روز قیرش نیست ، یک روز قیرش هست قیفش نیست ، یه روز  دو تاش هست یارو نمی یاد سر کار

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 17 فروردين 1393برچسب:جهنم ايرانی( طنز,

و ساعت 22:8

داستان شماره 1096

 

 حيوون حيوونه ديگه( طنز

پسره میره خواستگاری، اسم دختره پروانه بوده ولی پسره قاط زده بوده، یک بند بهش میگفته آهو خانوم! خلاصه وقتی دختره میاد چایی تعارف کنه، پسره میگه: دست شما درد نکنه آهو خانوم! دختره شاکی میشه، میگه: بابا اسم من پروانه‌ست نه آهو.پسره میگه: ای بابا فرقی نداره... حیوون حیوونه دیگه
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 16 فروردين 1393برچسب:حيوون حيوونه ديگه( طنز,

و ساعت 10:17

داستان شماره 1095

 

سه تا مرغ( طنز

یه روز سه تا خانوم مرغه به هم میرسن اولی میگه چه روزگاری شده ، دیشب تو کیف دخترم یه عکس جوجه خروس پیدا کردم ..... دومی میگه این که چیزی نیست یه روز دیدم دخترم تو خیابون داره با یه خروسه میگه و میخنده .... سومی میگه اینها که چیزی نیست من دیشب تو کیف دخترم یه تخم مرغ پیدا کردم
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 15 فروردين 1393برچسب:سه تا مرغ( طنز,

و ساعت 10:14

داستان شماره 1094


غنچه( طنز

آقا غلام تو اتوبوس کنار یه خانم چاقی نشسته بود یه نیگاه به خانومه کرد و گفت : راستی خانم اسم شما چیه؟
خانمه گفت : غنچه
آقا غلام گفت : شما وا بشین دیگه چی چی ميشيد

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 14 فروردين 1393برچسب:غنچه( طنز,

و ساعت 10:13

داستان شماره 1093


ميدان انقلاب( طنز

پسره زنگ میزنه خونه دوست دخترش، بابای دختره گوشی رو ور میداره. پسره میگه: ببخشید غزال خونست؟!‌ باباهه هم شاکی میشه فحش خوار مادر رو میکشه به پسره ! چند روز بعد دختره پسره رو تو خیابون میبینه،‌ میگه: ‌بابا چرا ضایع بازی  در میاری؟!  وقتی بابام ور میداره، ‌یه چیزِ بی‌ربط سر هم کن بگو. پسره هم میگه ‌باشه . دفعه بعد که زنگ میزنه، باز باباهه گوشی رو ور میداره.‌ پسره هول میشه، میگه: ببخشید اونجا میدون انقلابه ؟! یارو میگه: آره چی کار داشتی؟!  میگه: ببخشید، غزال خانم
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 13 فروردين 1393برچسب:ميدان انقلاب,

و ساعت 10:11

داستان شماره 1092


ادعای پيغمبری( طنز

یه پشت کنکوری ادعای پیغمبری میکرده،رفیقاش بهش میگن: بابا همینجوری که نمیشه! باید بری چهل روز بشینی تو غار، تا از خدا برات وحی بیاد. خلاصه جوونک میره، دو روز بعد با دست و پای شکسته و خونی مالی برمیگرده!  رفیقاش میپرسن: چی شده؟! یارو میگه: ما رفتیم تو غار، یهو جبرئیل با قطار اومد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 12 فروردين 1393برچسب:ادعای پيغمبری,

و ساعت 10:8

داستان شماره 1091

 

داستان خودكشی( طنز

یه خونه خرابی پکر و ناراحت نشسته بوده تو یک عرق فروشی و همین جور یک ساعت تمام داشته گیلاس عرقشو نگاه می‌کرده. یارو جاهله با خودش میگه بگذار یکم بخندیم، میره جلوی طرف ، گیلاس عرقشو برمیداره، یه نفس میره بالا. یارو  اول یک نگاه غمناک به جاهله میکنه، بعد یهو میزنه زیر گریه! جاهله ناراحت میشه:‌میگه: بابا بیخیال،‌ شوخی کردم ! جون حاجی..اصلاً‌  الان یدونه مَشتی‌شو برات میگیرم، مهمون من! یارو در حین هق هق میگه: نه داداش، تقصیر تو نیست. اصلاً‌ امروز بدترین روز زندگی منه! اولش صبح خواب موندم دیر رسیدم سرکار،‌ رئیسم هم بیرونم کرد! ‌بعد اومدم برگردم خونه، ‌دیدم ماشینم رو دزد برده! رفتم کلانتری، ‌گفتن کاریش نمی‌تونن بکنن...بعد تاکسی گرفتم رفتم خونه یهو دیدم کیف پولم رو گم کردم، ‌یارو راننده تاکسیه هرچی از دهنش درومد بارم کرد

.......
بعد رفتم تو خونه، دیدم خانم با سه تا از همسایه‌ها تو رختخوابن! آخر تصمیم گرفتم خودمو بکشم، ‌که یهو تو اومدی لیوان سمم رو تا ته خوردی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 11 فروردين 1393برچسب:داستان خودكشی( طنز,

و ساعت 10:4

داستان شماره 1090

 

بخت که برگردد ( واقعی و طنز

بی محابا از خواب پرید. زنش هم بیدار شد. پرسید چی شده کاووس؟
عرق کرده بود گفت :چیزی نیست خواب بدی دیدم
-خیرباشه ... چی بود حالا؟
کاووس در حالی که من و من می کرد گفت :زن هرکس یک روز میمیره. فکر کنم من دارم به اون روز نزدیک می شم.
زن که هول برش داشته بود گفت :خدا نکنه این چه حرفیه مگه خواب عزارئیل دیدی؟
کاووس که خودش هم ترسیده بود گفت :بدتر... فیروز و می شناسی؟
- فیروز کیه ؟
-فیروز مرده شور دیگه
-آهان خوب؟
- خواب دیدم وسط غسالخانه دراز کشیدم .فیروز هم داره منو می شوره.همه بیرون درب منتظرن. عباس و کاظم و برادرتو ناصر هم توغسالخانه بودن.من همشونو می دیدم ،حرفاشونو می شنیدم ،اما اونا منو فقط به عنوان یه مرده می دیدن.هرچه حرف میزدم اصلا کسی گوشش بدهکار نبود .یه ظرف آب گرم ریخت روم اما اونقدر گرم بودن که سوختم و فریادم بلند شد و از خواب بیدار شدم
زنش که او هم کمی ترسیده بود گفت :فکروخیالاته بگیر بخواب
کاووس دراز کشید اما مگر خواب می رفت.کمی که گذشت گفت :صفورا
صفورا صورتش را برگرداند و گفت :چیه ؟
- ماشین رو بده به رضا حق اونه .هرچه نباشه پسر بزرگه .زمینا رو هم سه قسمت کن یک سهم مال خودت دو قسمت دیگه هم بده به بچه ها.اگه خواستی شوهر کنی صبر کن بچه ها داماد بشن. به هر صورت اختیار زندگی دست خودته. من به تو اطمینان دارم که حق ناحق نمی کنی صفورا
اما صدای خروپف صفورا صدایش را قطع کرد
موقع صبحانه ناصر هم آمده بود جریان خواب دیشب را برای او هم گفتند
ناصر گفت : اینکه کاری نداره .یه نفر که تاحالا کشتی سوار نشده بود خیلی از کشتی می ترسید و همش بیقراری می کرد یه آدم دانایی گفت :بندازینش تو دریا ... انداختنش توی دریا بعد که اومد بیرون ترسش ریخت و اروم شد
کاووس گفت : خب حالا این یعنی چی ؟
ناصر گفت :برای اینکه ترست بریزه برو بده فیروز بشورتت
صفورا گفت :خاک توی سرم همینطور زنده زنده ؟
ناصر گفت : نه خیر پس میخوای بکشیمش .خواهرم این کار فقط بخاطر اینه که ترسش بریزه
کاووس گفت :بدفکری ام نیست
روز بعد کاووس وارد غسالخانه شد .فیروز را دید که اتفاقا سرش خلوت خلوت بود .جریانش را به او گفت .فیروز هم که از پول بدش نیامده بود،قبول کرد که او را بشورد
کاووس لباس هایش را در آورد و روی سکوی غسالخانه خوابید .پارچه ای سفید رویش انداخت.و به فیروز گفت :منو با این کیسه هایی که به بدن مرده ها زدی نشور برو یک کیسه نو بیار.و پارچه را روی صورتش کشید تا خوب عرق کند فیروز هم برای آوردن کیسه نو به طرف انبار رفت
از قضا در همان لحظه شخصی که برای شستن مرده اش آمده بود وارد غسالخانه شد و چون دید درب باز است داخل شد.مرده ای را دید که خوابیده ولی کسی آنجا نیست .کاووس هم که صدای پا شنیده بود خیال کرد فیروز وارد شده پارچه را از روی صورتش کنار نزد .مرد وارد شد و دوبارصدا زد فیروز ... آقا فیروز کجایی؟
کاووس که فهمید فیروز نیست پارچه را کنار زد و گفت :رفته کیسه بیاره منو بشوره
مرد تا چشمش به کاووس افتاد وحشت برش داشت خیال کرد مرده او را می ترساند خواست فرار کند.کف غسالخانه هم با آب و صابونی که ریخته بودند حسابی لیز شده بود.مرد همینکه خواست در برود لیز خورد و از پشت به زمین خورد و سرش محکم به گوشه ی سکوی سمت راست برخورد کرد و خون کف غسالخانه به راه افتاد.کاووس بلند شد فیروز هم آمد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و مرد دار فانی را وداع کرده بود.ساعتی بعد کاووس در حالی که دستبند به دستش بود سوار ماشین نیروی انتظامی شد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 10 فروردين 1393برچسب:بخت كه برگردد,

و ساعت 16:50

داستان شماره 1089

 

تونل( طنز

یه پیرمرده و یه پیرزنه و یه پسره و یه دختره تو یه کوپه قطار با هم بودن،‌ قطار میره تو تونل و همه جا تاریک میشه،‌ یهو یه صدای ماچ و بعد هم یه صدای کشیده میاد! قطار از تونل میاد بیرون همه نشسته بودن سر جاشون. پیرزنه با خودش میگه: عجب دختر متین و باحیاییه! با اینکه جوونه و دلش میخواد ولی به کسی راه نمیده، تا یارو بوسیدش ، گذاشت زیر گوشش! دختره با خودش میگه: عجب پیرزنه نجیبیه! با اینکه سنش بالاست و کسی تحویلش نمیگیره، بازم  نمیذاره کسی ازش سوء استفاده کنه. پیرمرده هم با خودش میگه:‌ بابا عجب بدبختیه‌ها! یکی دیگه حالش رو میکنه ما کشیده رو می‌خوریم! پسره هم با خودش میگه: چه حالی میده آدم کف دستش رو ببوسه محکم بزنه تو گوش بغلی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 9 فروردين 1393برچسب:تونل ( طنز,

و ساعت 16:49

داستان شماره 1088

 

دهگان فداكار( طنز

یه بابائی  تو یک شب برف و بورانی داشته از سر  زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. رانندة قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، یارو یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه یارو  رو میگیرن میبیرن  بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه که: مرتیکة خر! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! طرف میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 8 فروردين 1393برچسب:دهگان فداكار,

و ساعت 16:47

داستان شماره 1087

 

فولكس قورباغه ای ( طنز

هفت دو نفر میرن تهران یک فولکس قورباغه ای میخرن، برمیگردن طرف خونه . نزدیکای شهرشون یهو فولکسه خاموش میشه، هرکار میکنن دیگه روشن نمیشه. یکیشون برمیگرده به اون یکی میگه: برو نگاه کن ببین ماشین چه مرگش زده. طرف میره درِ کاپوتو باز میکنه، یک نگاه میکنه با تعجب میگه: اوه کریم ! بیا که ماشین موتور ا! نداره!  خلاصه اولی پیاده میشه میاد یک نگاه میندازه، میگه: برو از صندوق عقب ابزار بیار، خودم درستش میکنم! خلاصه یارو میره درِ صندوق عقب رو وا میکنه، یهو داد میزنه: اوه کریم ! بیا که از تهران تا اینجا دنده عقب اومدیم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 7 فروردين 1393برچسب:فولكس قورباغه ای,

و ساعت 16:43

داستان شماره 1086

 

خشايار گه چهره(طنز

طرف خیلی شاکی میره ثبت‌احوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایعه ، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ طرف میگه: خشایارِ گهُ‌چهره ! کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟  خشایار میگه: خشایار ان‌چهره

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 6 فروردين 1393برچسب:خشايار گه چهره(طنز,

و ساعت 16:41

داستان شماره 1085

 

جناب سروان(طنز

بهروز خالی بند تصادف میکنه، ملت علاف میریزن دورش و شروع میکنن نظر کارشناسی دادن. بالاخره بعد یک مدت افسر راهنمایی میاد، منتها اونقدر ملت هرکدوم واسه خودشون چرت و پرت میگفتن که صدای افسره به جایی نمیرسیده. بهروز خالی بند شاکی میشه، داد میزنه: ساکت.. ساکت...  دیگه اینجا کسی جز جناب سروان حق گه خوردن نداره ها

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 5 فروردين 1393برچسب:جناب سروان( طنز,

و ساعت 16:37

داستان شماره 1084

 

بخاری ( طنز

به یکی میگن یک معما بگو، میگه اون چیه که زمستونا خونه رو گرم میکنه تابستونا بالای درخته ؟! یارو هرچی فکر میکنه جوابشو پیدا نمیکنه، میگه: نمیدونم، حالا بگو چیه؟ همون یکی  میگه بخاری!  یارو کف می‌کنه، میگه: باباجان بخاری زمستونا خونه رو گرم میکنه ولی تابستونا چه جوری بالای درخته ؟  باز هم همون یکی میگه: بخاریِه خودمه دوست دارم   بگذارمش بالای درخت!   اکـــــی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 4 فروردين 1393برچسب:بخاری( طنز,

و ساعت 16:34

داستان شماره 1083

 

بابای من پاسبونه( طنز

سه تا پسره با هم کل گذاشته بودن، اولی میگه: بابای من مهم‌ترین آدم مملکته. دوتای دیگه میپرسن: مگه بابات چیکارس؟ میگه: بابای من رئیس‌جمهوره. هر قانونی که بخواد گذاشته بشه رو باید اول بابای من امضا کنه. دومی میگه: برو بابا حال نداری. بابای من عمری پوز بابای تورو میزنه! اولیه میگه: مگه بابات چیکارس؟ پسره میگه : بابای من نماینده مجلسه.. تا بابای من رای نده، عمری قانونای بابای تو تصویب نمیشن. سومی برمیگرده میگه: باباهای شما جلوی بابای من پشم هم نیستن! اون دو تا میپرسن: مگه بابات چیکارس؟ پسره میگه: بابای من پاسبونه... جلوی خیابون وامیسته، پونصدتومن میگیره، میشاشه به قانون باباهای هردوتون
 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 3 فروردين 1393برچسب:بابای من پاسبونه,

و ساعت 16:31

داستان شماره 1082

 

زن پلنگ( طنز

تاجری ، زنی خوشگل داشت بنام زهره. عزم سفر کرد و برای زهره
لباس سفیدی خرید و ظرف پر از رنگ و نیل به خادم داد و گفت
هر وقت از زهره حرکت بدی سر زد، یک انگشت ،رنگ نیلی به او بزن
تا بعد از اومدنم ، از اعمالش با خبر شم
بعد از مدتی خادم به بازرگان نوشت

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
تا آمدنش زهره ، پلنگی باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 2 فروردين 1393برچسب:زن پلنگ( طنز,

و ساعت 18:45

داستان شماره 1081

 

دو آفريقايی( طنز

دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن
آفریقایی میگه: منو سفید کن
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن
دوباره سومی میزنه زیر خنده
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 1 فروردين 1393برچسب:دو آفريقايی( طنز,

و ساعت 18:44

داستان شماره 1080

 

سوال دانش آموز( طنز

خانم معلمه سر کلاس از یه بچه تخسه می پرسه:‌ اگه سه تا گنجشک سر یه شاخه درخت نشسته باشن،‌ بعد ما یکیشون رو با تیر بزنیم، چند تا گنجشک رو درخت میمونه؟ بچهه میگه:‌ هیچی! معلمه میگه: نخیر دو تا میمونه. بچهه میگه: خوب اون دو تا هم از صدای تیر فرار میکنن دیگه.‌ معلمه یکم فکر میکنه، میگه: جوابت درست نبود ولی از طرز فکرت خوشم اومد! بعد شاگرده میگه:‌ خانم حالا ما یه سوال بپرسیم؟! معلمه میگه : بپرس. پسره‌ میگه: اگه سه تا خانم تو خیابون بستنی بخورن، اولی گاز بزنه، ‌دومی لیس بزنه و سومی میک بزنه، کدومشون ازدواج کرده؟! معلمه یکم فکر میکنه، میگه:‌ خوب معلومه،‌ سومی! بچهه میگه:‌ نه...جوابتون درست نبود. اونی که حلقه دستشه ازدواج کرده، ولی از طرز فکرت خوشم اومد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 30 اسفند 1392برچسب:سوال دانش آموز( طنز,

و ساعت 18:43

داستان شماره 1079

 

خانم مسن( طنز

خانمی با اینکه سن وسالی ازش گذشته بود ، خودش رو خیلی خوشگل می دونست.

تو یک مهمونی به مرد بغل دستیش گفت: اون آقا کیه که داره ده دقیقه،
همش من رو نگاه میکنه. می شناسیش؟

مرد گفت: آره. خوب هم می شناسمش. اون مرده که داره تو رو ده دقیقه نگاه می کنه

" عتیقه فروشه"

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 29 اسفند 1392برچسب:خانم مسن( طنز,

و ساعت 18:43

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.15سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

شهرام شيدايی

»تعداد بازديدها:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 191
بازدید هفته : 554
بازدید ماه : 1581
بازدید کل : 1891
تعداد مطالب : 1108
تعداد نظرات : 40
تعداد آنلاین : 14



Alternative content


چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
آهنگ آنشرلی آهنگ آنشرلی ایرانی