داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

1320
 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید

دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1394برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1900

داستان شماره 1900

تهمت از آسمان و کوه ها، سنگین تر است

 

بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز مردی که طالب دانش و معرفت بود برای دریافت پاسخ هفت مسئله، پس از پیمودن هفتصد فرسنگ راه، به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! من هفتصد فرسخ راه آمده ام تا از هفت مسئله سؤال کنم». امام (ع) فرمود: «هر سؤالی مایلی بپرس.»
آن مرد گفت: 1 - سنگین تر از آسمان، پهناورتر از زمین، بی نیازتر از دریا، سخت تر از سنگ، سوزان تر از آتش، سردتر از سرما و تلخ تر از زهر چیست؟
حضرت در پاسخ او فرمود:
- از آسمان سنگین تر، تهمت و افترا بر شخص بی گناه است؛
- از زمین پهناورتر، دامنه حق و حقیقت است؛
- از دریا بی نیازتر، دل مرد قناعت پیشه است؛
- از سنگ سخت تر، دل شخص منافق است؛
- از آتش سوزان تر، [ظلم و ستم ] پادشاه ستم کار است؛
- از سرما سردتر، درخواست کردن از شخص بخیل است؛
- و از زهر تلخ تر، صبر و بردباری است [ولی ثمره شیرین دارد].
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
به نقل از: آفات زبان در آیات قرآن، احادیث، قصص و حکایات، محسن غفاری

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 20:51

داستان شماره 1899

داستان شماره 1899

تربیت یافته امیرالمؤمنین‌علیه السلام‌


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
روزی مالک اشتر در حالی‌که لباس‌های فاخر به تن کرده بود از میان بازار گذشت. یک نفر بازاری که مالک را نمی‌شناخت به او جسارت کرد امّا مالک متعرض او نشد و از آنجا گذشت. پس از آن مرد بی‌ادب مالک را شناخت و از کرده خود به ترس و وحشت افتاد و گفت: مادرم به عزایم بنشیند که من مالک را نشناختم.
آن‌گاه به دنبال او رفت تا عذرخواهی کند، و وی را در مسجد یافت که نماز می‌گزارد. پس از نماز نزدیک مالک رفت و از او عذرخواهی نمود.
مالک گفت: واللَّه! من به داخل مسجد نیامدم مگر آن که برایت طلب مغفرت کنم.(1)
امیرالمؤمنین‌علیه السلام فرمود:
العَفْوُ زَینُ القُدرَةِ:
عفو زینت قدرت است.(2)
1) سفینةالبحار، ج 1 ، ص 314 ؛ منتخب التواریخ، ص 137 .
2) غررالحکم.
یکی از صفات ارزش مند و کلیدی که در زندگی فردی و اجتماعی انسان، نقش مهمی ایفا می کند، عفو و گذشت است. با عفو و گذشت، زندگی رنگ صفا و صمیمیت به خود می گیرد، اما با انتقام جویی و کینه توزی، نفرت و دشمنی حاکم می گردد.
عفو، یک نوع نرمش قهرمانانه و روش بزرگوارانه و برخورد مهربانانه است که از بلند نظری، سعه صدر، بردباری و متانت اخلاقی فرد حکایت می کند.
با توجه به جای گاه رفیع این صفت نیکو در بین مردم، شایسته است آن را بهتر و دقیق تر بشناسیم و روح و روان خود را با آن بیاراییم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 9 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 20:50

داستان شماره 1898

داستان شماره 1898

ترس از خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم
ابودرداء می گوید: شبی امیرمؤمنان(ع) را دیدم که از مردمان کنار گرفته و در مکان خلوتی مشغول مناجات با پروردگار و گریه و زاری است و می فرمود: بار خدایا! چه بسیار گناهانی که با بردباری از عقوبتش درگذشتی و چه بسیار جرایمی که به کرم و بزرگواری ات آن را آشکار نساختی! بار خدایا!…
ناگاه دیدم صدا خاموش شد, گفتم: حتماً حضرت را خواب برده است. رفتم تا آن حضرت را بیدار کنم. چون ایشان را حرکت دادم, دیدم همچون چوب خشک شده ای است. گفتم: إنّا لِلّهِ وَإنّا إلَیهِ راجِعُون. حضرت از دنیا رفت.
به خانه آن حضرت رفتم و فاطمه(س) را از این امر آگاه ساختم. فرمود: این حالتی است که از ترس خدا هر شب بر او عارض می شود. پس از اندکی, آب بر چهره او پاشیدم تا به هوش آمد.

به نقل از: اسرار الصلوة, ص214ـ

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 8 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 20:48

داستان شماره 1897

داستان شماره 1897

توحید راستین


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در حدیث است که جاثلیقی (یکی از علمای مسیحی) به حضرت علی (ع) فرمود: به من بگو چهره حق که قرآن می گوید به هر طرف رو کنید رو به خدایید و روی خدا با شماست، یعنی چه؟
حضرت علی (ع) دستور داد هیزم و آتش آوردند. هیزم را آتش زد، مشتعل شد و فضا را روشن کرد. آن گاه پرسید: چهره این آتش کدام طرف است؟ گفت: همه جا و همه طرف، چهره آن است، فرمود: این آتش با این کیفیت که دیدی مصنوعی و مخلوقی است از مخلوقات خدا و همه طرف روی اوست، تو می خواهی خداوند جهت معیّن داشته باشد.

بیست گفتار، شهید مرتضی مطهری، ص 368

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 7 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:46

داستان شماره 1896

داستان شماره 1896

از علی (علیه السلام ) بیاموزید

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

صاحب دررالمطالب مینویسد که علی (ع ) در بین راه متوجه زن فقیری شد که بچه های او از گرسنگی گریه میکردند و او آنها را به وسائلی مشغول میکرد و از گریه بازمیداشت . برای آسوده کردن آنها دیگی که جز آب چیز دیگری نداشت بر پایه گذاشته بود و در زیر آن آتش میافروخت تا آنها خیال کنند برایشان غذا تهیه میکند. باینوسیله آنها را خوابانید. علی علیه السلام پس از مشاهده این جریان با شتاب بهمراهی قنبر بمنزل رفت . ظرف خرمائی با انبانی آرد و مقداری روغن و برنج بر شانه خویش گرفت و بازگشت قنبر تقاضا کرد اجازه دهند او بردارد ولی حضرت راضی نشدند. وقتی که بخانه آنزن رسید اجازه ورود خواست و داخل شد، مقداری از برنجها را با روغن در دیگ ریخت و غذای مطبوعی تهیه کرد آنگاه بچه ها را بیدار نمود و با دست خود از آن غذا بآنها داد تا سیر شدند.
علی علیه السلام برای سرگرمی آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمین گذاشت و صدای مخصوص گوسفندان را تقلید نمود (بع بع !) بچه ها
نیز یاد گرفتند و از پی آنجناب همینکار را کرده و می خندیدند مدتی آنها را سرگرم داشت تا ناراحتی قبلی را فراموش کردند و بعد خارج شد.
قنبر گفت ای مولای من امروز دو چیز مشاهده کردم که علت یکی را میدانم سبب دومی بر من آشکار نیست اینکه توشه بچه های یتیم را خودتان حمل کردید و اجازه ندادید من شرکت کنم از جهت نیل بثواب و پاداش بود و اما تقلید از گوسفندان را ندانستم برای چه کردید؟
فرمود وقتی که وارد بر این بچه های یتیم شدم از گرسنگی گریه میکردند خواستم وقتی خارج میشوم هم سیر شده باشند و هم بخندند


سفینه البحارج 1 ص 66

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 6 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 20:29

داستان شماره 1895

داستان شماره 1895  

آبروى مؤمن


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنان (ع ) مقدار پنج وسق (حدود پنج بار) خرما براى مردى فرستاد، آن مرد شخصى آبرومند بود و از كسى تقاضاى كمك نمى كرد، شخصى در آنجا بود به على (ع ) گفت : ((آن مرد كه تقاضاى كمك نكرد، چرا براى او خرما فرستادى ؟ بعلاوه يك وسَق براي او كافى بود.)) امير مؤمنان على (ع ) به او فرمود: خداوند امثال تو را در جامعه ما زياد نكند، من مى دهم تو بخل مى ورزى ، اگر من آنچه را كه مورد حاجت او است ، پس از سؤ ال(درخواست) او، به او بدهم ، چيزى به او نداده ام بلكه قيمت چيزى (آبروئى ) را كه به من داده ، به او داده ام ، زيرا اگر صبر كنم تا او سؤ ال كند، در حقيقت او را وادار كرده ام كه آب رويش را به من بدهد، آن روئى را كه در هنگام عبادت و پرستش خداى خود و خداى من ، به خاك مى سائيد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 5 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:27

داستان شماره 1894

داستان شماره 1894

آن فقیر کجاست؟(ساده زیستی امیرالمومنین


بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید علی همدانی در کتاب ذخیرةالملوک آورده است: امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه اعتکاف کرده بود که بادیه نشینی هنگام افطار به محضر او رسید. حضرت مقداری آرد جو همراه داشت. به او تعارف کرد و او نتوانست میل کند. از آن جا به خانه حسن و حسین(علیهم السلام) رفت و با آن ها غذا خورد. به هنگام غذا گفت: فقیری را دیدم که دلم برایش سوخت و نمی توانم چیزی تناول کنم و از آن ها خواست مقداری غذا برای آن فقیر ببرند.
امام حسن(ع) پرسید: آن فقیر کجا و کیست؟ آن مرد داستان را تعریف کرد. صدای گریه امام حسن(ع) بلند شد و فرمود: او پدرم علی(ع) امیرمؤمنان و خلیفه مسلمانان است.

به نقل از: ینابیع الموده، نوشته الحافظ سلیمان، ص147

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 4 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:26

داستان شماره 1893

داستان شماره 1893

بهترين فرد امت من



بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت زهرا عليهاالسلام بيمار شده بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ديدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است ؟ چرا غمگين هستى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر كسالت دارم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا به چيزى ميل دارى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد به انگور ميل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنين كرد اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله خدايا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است نزد ما بفرست . چند لحظه اى نگذشت كه على (عليه السلام ) وارد خانه شد و ديدند زنبيلى و زير عبا به دست گرفته است . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدايا همانگونه كه دعاى مرا (در مورد بهترين فرد امت ) به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده فاطمه زهرا عليهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت.

احقاق الحق ، ج 4، ص 295

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 3 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:24

داستان شماره 1892

داستان شماره 1892

بهترین ویژگی زن


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امیر المؤ منین علیه السلام می فرماید: من و عده ای از اصحاب نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بودیم، آن حضرت فرمود: بهترین ویژگی زنان چیست؟
هیچیک از ما نتوانستیم جواب دهیم تا اینکه جلسه به پایان رسید و از یکدیگر جدا شویم
من بسوی فاطمه علیها السلام رفتم و از سوالی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله از ما پرسیده بود او را مطلع کردم و گفتم کسی از ما نتوانست به آن پاسخ دهد
فاطمه علیها السلام فرمود: ولی من جواب آن را می دانم، بهترین ویژگی زنان این است که به مردها نگاه نکنند و مردها آنان را نبینند
نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا! شما سوال کردید چه چیزی برای زنان بهتر است. بهترین صفت زنان این است که به مردها نگاه نکنند و مردها آنها را نبینند
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: تو وقتی نزد من بودی جواب آن را نمی دانستی چه کسی جواب سوال را به تو آموخت؟ عرض کرد: فاطمه
پیامبر صلی اللّه علیه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستی که فاطمه پاره تن من است
بنابر گفته فاطمه علیها السلام زن باید پوشش کامل خود را مراعات کند تا نامحرم او را نبینند و خود از نگاه به نامحرم بپرهیزد تا عفت و سلامت او محفو
ظ بماند

 

بحار النوار، ج 43، ص 91

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 2 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:22

داستان شماره 1891

داستان شماره 1891

پرسش بى پاسخ 


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مسافرى از كوفه به بغداد مراجعت مى كند، و به خدمت ((اسماعيل بن على حنبلى )) امام حنابله عصر مى رسد. اسماعيل از مسافر مى خواهد آنچه را كه در كوفه ديده است شرح دهد
مسافر در ضمن نقل وقايع با تاءسف زياد جريان انتقادهاى شديد شيعه را در روز عيد غدير از خلفا اظهار كرد
فقيه حنبلى گفت : تقصير آن مردم چيست ؟ اين در را خود على (ع ) باز كرد
آن مرد مسافر گفت : پس تكليف ما در اين ميان چيست ؟
آيا اين انتقادها را صحيح و درست بدانيم يا نادرست ؟
اگر صحيح بدانيم يك طرف را بايد رها كنيم و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را!
اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حركت كرد و مجلس را به هم زد. همين قدر گفت :اين پرسشى است كه خود من هم تاكنون پاسخى براى آن پيدا نكرده ام

سيرى در نهج البلاغه ، صفحه 158 - 157

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 1 تير 1395برچسب:داستانهای امام علی ( ع,

و ساعت 16:18

داستان شماره 1890

داستان شماره 1890

از کجا فهمیدید؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم
در سالن غذا خوری مشتری گفت: من گفتم برایم جوجه بیاورید شما مرغ پیر آوردید؟
مدیر گفت: شما از کجا فهمیدید  که این مرغ پیر است؟
مشتری گفت: از دندان
مدیر گفت: مرغ که دندان ندارد
مشتری گفت : ولی من که دارم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 30 خرداد 1395برچسب:داستانهانهای طنز ( خوب_ 5,

و ساعت 18:30

داستان شماره 1889

داستان شماره 1889

به معتمد محل خواهم گفت


بسم الله الرحمن الرحیم

 

جوانی بسیار شرور و بیعار بود . بطوریکه اهل محل از دست او به تنگ آمده بودند و به معتمد محل شکایت کردند . تدبیر چنین شد که او را زنی بگیرند شاید از شرارت باز دارد، زنی را برای او عقد کردند
چند روزی گذشت به بازار آمد قدری نان به دست راست گرفته می آمد، که سگی بر او حمله کرد هر چه خواست آن را از خود براند نتوانست پس گفت : ای سگ دست از شرارت بردار ، و الا به معتمد محل خواهم گفت که تو را هم زن بدهد تا مانند من شوی ، سگ تا اسم زن را شنید فرار را بر قرار ترجیح داد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 29 خرداد 1395برچسب:داستانهانهای طنز ( خوب_ 5,

و ساعت 18:29

داستان شماره 1888

داستان شماره 1888

تا می بینند

 

بسم الله الرحمن الرحیم
مردی زنش بار حمل داشت شبی چراغی روشن کرده نشسته بود که زن را درد زایمان گرفت و یک طفل زائید. و لحظه ای نگذشت طفلی دیگر زائید . باز لحظه ای نگذشت که طفل سوم فرود آمد . مرد ترسید فورا چراغ را خاموش کرد و گفت : تا روشنایی را می بیند پی در پی بیرون خواهد آمد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 28 خرداد 1395برچسب:داستانهانهای طنز _ عالی_4,

و ساعت 18:28

داستان شماره 1887

داستان شماره 1887

درست بخوانید

 

بسم الله الرحمن الرحیم
مردی اتومبیل اهل بوق و بسیار قراضه اش را به بنگاه معاملاتی برد و گفت: می خواهم این را بفروشم
صاحب بنگاه نگاهی به ماشین قراضه انداخت و گفت: با اینکه اتومبیلتان به درد اوراق کردن می خورد اما اگر قیمت منصفانه بگویید می خریم
مرد قیمت گرانی گفت. صاحب بنگاه گفت: نه آما ما نمی خریم
مرد گفت: شما که نمی خرید پس چرا نوشته اید اتومبیل شما را می خریم
صاحب بنگاه گفت: تابلو را درست بخوانید ما نوشته ایم می خریم ننوشته ایم « خریم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 27 خرداد 1395برچسب:داستانهانهای طنز _ عالی_4,

و ساعت 18:26

داستان شماره 1886

داستان شماره 1886

 زود کار کن زود بیا

 

بسم الله الرحمن الرحیم
خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید
غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد
خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را برای کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی نه آنکه چون پی چند کار روی دیر بیایی تو یک کار کنی
غلام گفت: به چشم از این به بعد
بعد از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد . او را پی طبیب فرستاد و زود برگشت و چند نفر همراه آورد خواجه گفت: اینها چه کسانند؟
غلام گفت:تو به من گفتی چون پی کارت فرستم چند کار بکن و زود بیا، اکنون این طبیب است که برای معالجه ات آوردم و این غسال است آورده ام که اگه مردی، غسلت دهد . و این نماز خوان است که نماز میت بخواند، و این تلقین خوان است و این قبر کن و این قرآن خوان

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در شنبه 26 خرداد 1395برچسب:داستانهانهای طنز _ عالی_4,

و ساعت 18:24

داستان شماره 1885

 

محاسبه


بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابلهی گوسفندی دزدیده آن را کشت و گوشتش را صدقه داد . پرسیدند چرا چنین کردی؟
گفت:ثواب صدقه با گناه دزدی برابر است در این میان پیه و دنبه و پوست گوسفند هم منفعت ما است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 25 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_5,

و ساعت 17:43

داستان شماره 1884

 

کم است


بسم الله الرحمن الرحیم

 

کودکی از مادرش قهر کرده بود . وقت شام هر قدر او را به خوردن خواندند امتناع کرد . مادر از خوراک در ظرفی می کشید تا شاید فردا صبح میل به خوردن کند کودک که از زیر چشم می دید سر برداشت و گفت : من که نمی خورم اما برای هر که می کشید کم است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 24 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_5,

و ساعت 17:33

داستان شماره 1883

 

قول میدهم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی به همسایه خسیس گفت: چرا هیچ وقت مرا به نهار دعوت نمی کنید؟
خسیس گفت: برای اینکه اشتهای شما زیاد است و هنوز لقمه ای به دهان نگذاشته لقمه دیگر بر میدارید
مرد گفت: تو مرا میهامن کن قول می دهم در بین هر دو لقمه دو رکعت نماز بخوانم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 23 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( عالی_4,

و ساعت 17:32

داستان شماره 1882

 

قدم مبارک

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از امرای مشهور مدت یک هفته به یکی از شهرهای نزدیک سفر کرده بود پی از مراجعت اهل شهر به دیدنش رفتند رندی نیز همراه آنها بود
در ضمن صحبت رند پرسید: انشاالله که در این سفر به شما خیلی خوش گذشت و چیزهای تازه ای دیدید
امیر گفت: بله در طول هفته هر روز به چیزی مشغول بودیم. روز دو شنبه حریق بزرگی در شهر اتفاق افتاد که چندین نفر در آن سوختند و محله ای ویران شد . روز سه شنبه سگ هاری دو نفر را گاز گرفت که مجبور شدیم برای جلوگیری از سرایت مرض آنها را داغ کنیم روز چهارشنبه سیلی عظیم در دهکده نزدیک شهر راه افتاد و به کلی آن را برد و همه ساکنینش غرق شدند و ما تا غروب با آنها مشغول بودیم . روز پنجشنبه گرگی در اطراف شهر پیدا شد و دو نفر را درید و خورد روز جمعه یک نفر دچار جنون شد و زن و بچه خود را کشت روز شنبه نیز زنی خور را از درخت آویخت و جان سپرد
رند گفت: خدا رحم کرد که سفر شما بیش از یک هفته طول نکشید و الا با این قدم مبارک سنگ روی سنگ باقی نمی ماند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 22 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_5,

و ساعت 17:30

داستان شماره 1881

 

سبب چیست


بسم الله الرحمن الرحیم

 

مردی با جمعی از دوستان از بیابانی می گذشت. گاوی صدا کرد گفتند: گاو تو را صدا می زند ببین چه می گوید؟ مرد نزدیک گاو رفته برگشت و گفت : گاو می گوید سبب اینکه با خرها به گردش آمده ای چیست

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 21 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( عالی_4,

و ساعت 17:29

داستان شماره 1880


خدا می داند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

کسی به خانه خسیسی مهمان رفت . صاحبخانه برای او کمی عسل آورد . میهمان شروع به خوردن عسل کرد و ته ظرف را هم با انگشت لیسید
صاحبخانه گفت : بهتر بود عسل را با نان می خوردید چون عسل خالی دلتان را می سوزاند
گفت: خدا میداند که عسل خوردن من دل کی را می سوزاند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 20 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:25

داستان شماره 1879

 

پایم را شکسته است

بسم الله الرحمن الرحیم

واعضی بالای منبر گفت:مردانی که از زنان خویش راضی اند بنشینند و دیگران برخیزند
همه برخاستند جز یک تن که همچنان نشسته بود
واعظ گفت:تو از زن خویش خرسندی؟
گفت:نه من هم راضی نیستم اما نمیتوانم بلند شم چون زنم پایم را شکسته است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 19 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:23

داستان شماره 1878

 

بود یا نه

بسم الله الرحمن الرحیم

دو نفر به شکار گرگ رفته بودند در صحرا گرگی را دیدند و به تعقیبش پرداختند تا اینکه گرگ وارد لانه اش شد . اولی که حاظر نبود دست از سر گرگ بردارد سرش را تا نیمه بدن در لانه کرد و مدتی به همان حال باقی ماند . دومی چون خسته شد و دید که دوستش بیرون نمی آید جلو رفته بدن او را گرفته بیرون کشید . دید سر در بدن ندارد با کمال تعجب به شهر برگشته و به خانه دوستش رفت و از زنش پرسید : امروز صبح که شوهرتون از خانه خارج شد سرش روی بدنش بود یا نه؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 18 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:21

داستان شماره 1877

 

بهتر از تو

بسم الله الرحمن الرحیم

دهگانی از ظلم عالمی به حاکم شکایت برد .  حاکم شروع به نفرین گفتن عامل کرد . دهگان با نا امیدی برگشت برود . حاکم گفت: کجا می روی؟
گفت: نزد مادرم چون  او بهتر از تو نفرین می کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 17 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:19

داستان شماره 1876

 

برای اینکه

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی با اشتهای فراوان عذا می خورد کسی پرسید: چرا با پنج انگشت عذا می خوری؟

مرد گفت: برای اینکه شش انگشت ندارم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 16 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:17

داستان شماره 1875

 

افسوس که ریسمان را

بسم الله الرحمن الرحیم

حاکمی ابله در مجالس و معابر سخنان نامربوط  و احمقانه می گفت و وزیر را ندیدیم هر بار او را در خلوت ملامت می کردند . بلاخره ندیم ریسمانی بر نشیمنگاه او بست که از زیر جامه می گذشت و سر رشته به نهانی در دست ناصح بود تا هر گاه او بر خلاف مصلحت سخنی گوید ریسمان را بکشی و حاکم از گفتار باز ایستد
روزی بر سر جمعی سخنان ناصواب آغازید و ندیم ریسمان را بجنباند
حاکم به صدای بلند به حاضرین گفت : افسوس که ریسمان را کشیدند و الا باز می گفتم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 15 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب_4,

و ساعت 17:13

داستان شماره 1874

 

ماجرای کت دکتر

بسم الله الرحمن الرحیم

آقای رضا پور دکتر بیمارستان بود پس از اتمام عمل پیچیده که بر روی یکی از بیمارانش انجام داد با خستگی و عجله بسیار به سوی منزل روانه شد پس از کمی استراحت همسرش او را برای نهار صدا زد گفت: رضا پور زود بیا نهارتو بخور که سرد میشه
رضا پور گفت : خیلی خب باشه الان میام یه خورده صبر کن لباسامو در بیارم
همسرش گفت: ببینم تو صبح که از خونه رفتی کت تنت نبود؟
رضا پور گفت: دیدی چی شد ای داد بی داد کتم رو تو شکم بیمارم جا گذاشتم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 14 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( عالی _4,

و ساعت 17:37

داستان شماره 1873

 
یه سر

بسم الله الرحمن الرحیم

اولی : سلام آقای وثوقی عزیز حالت چطوره؟
دومی : قربون تو آقای شهری یه خورده بلندتر صحبت کن گوشی تلفن خرابه
اولی : خواستم بپرسم که وقت داری امروز یه سری بهت بزنم
 دومی : وقت که دارم ولی خواهشن یه خورده ای یواش بزن

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 13 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب _4,

و ساعت 17:36

داستان شماره 1872

 

هوش کودک

بسم الله الرحمن الرحیم

در مجلسی سخن از هوش و استعداد کودکی بود که در آنجا حضور داشت. پیر مردی گفت : اغلب کسانی که در کودکی زیاد با هوشند همینکه پا به سن می گذارند کم هوش و کودن می شوند
کودک گفت : پس معلوم میشود که شما در کودکی خیلی با هوش بودید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 12 خرداد 1395برچسب:داستانهای طنز ( خوب _4,

و ساعت 17:32

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 64 صفحه بعد

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای شیوانا ( 1

داستانهای شیوانا ( 2

داستانهای شیوانا ( 3

داستانهای شیوانا ( 4

داستانهای شیوانا ( 5

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بهلول ( 1

داستانهای بهلول ( 2

داستانهای بهلول ( 3

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای زندگی

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 1

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 2

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 4

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 5

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6

داستانهای طنز ( خوب_5

شهرام شيدايی

اسفند 1394

بهمن 1394

دی 1394

آذر 1394

آبان 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

»تعداد بازديدها:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 942
بازدید دیروز : 803
بازدید هفته : 942
بازدید ماه : 6643
بازدید کل : 294272
تعداد مطالب : 1893
تعداد نظرات : 465
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك ... گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
... کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک لیگ برتر ایران ... .... ... .... ... ....