داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید 

بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم

و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید

و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم

دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و این

وبلاگ.منم به زودی میرم. معلوم نیست کی و چه وقت!!! دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1393برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1600

 

بهلول و فیلسوف یونان

بسم الله الرحمن الرحیم


هارون مجلسی آراسته بود و فیلسوفی از فلاسفهء یونان نیز در آن مجلس حضور داشت. بهلول و دو تن از یارانش وارد شدند. خردمند یونانی سخن می گفت در آن مجلس که ناگاه بهلول در آن میان از او پرسید: کار شما چیست؟ خردمند یونانی می دانست که بهلول دیوانه است و بر آن بود تا دیوانگی او را عیان کند. گفت: من فیلسوفم و کارم این است که اگر عقل از سر کسی بپرد، عقل را به او بازگردانم. بهلول گفت: با این سخنان عقل از سر کسی مپران که بعد مجبور شوی بازش گردانی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 10 شهريور 1394برچسب:بهلول و فیلسوف یونان,

و ساعت 12:36

داستان شماره 1599

 

مایحتاج

بسم الله الرحمن الرحیم

هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟
بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم
اول آنکه تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی
دوم اینکه نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی
سوم آنکه نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی
ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند
ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچکترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 9 شهريور 1394برچسب:مایحتاج,

و ساعت 12:32

داستان شماره 1598

 

خلیفه و بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی هارون الرشید به بهلول خطاب کرد : آیا می خواهی خلیفه باشی؟
بهلول گفت: دوست ندارم
هارون گفت : چرا؟
بهلول پاسخ داد: برای اینکه من به چشم خود مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی خلیفه تا به حال فوت دو بهلول را ندیده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 8 شهريور 1394برچسب:خلیفه و بهلول,

و ساعت 12:31

داستان شماره 1597

 

حکایت سخن گفتن بهلول با مردگان

بسم الله الرحمن الرحیم
زاهدی گفت : روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟
گفت : با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند اگر از عقبی غافل شوم یاد آوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 7 شهريور 1394برچسب:حکایت سخن گفتن بهلول با مردگان,

و ساعت 12:29

داستان شماره 1596


حکایت زندگی از نگاه بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
شخصی از بهلول پرسيد
مي تواني بگويي زندگی آدميان مانند چيست ؟
بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است كه از يك طرفش سن آنها بالا مي رود و از طرف ديگر زندگی آنها پائين می آيد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 6 شهريور 1394برچسب:حکایت زندگی از نگاه بهلول,

و ساعت 12:26

داستان شماره 1595


حکایت آسان ترین راه بهلول برای کوه نوردی

بسم الله الرحمن الرحیم
شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از كوهی بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهی؟
بهلول جواب داد:  نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 5 شهريور 1394برچسب:حکایت آسانترین راه بهلول برای کوه نوردی,

و ساعت 12:24

داستان شماره 1594

 

حکایتی از بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم


روزي بهلول بر هارون وارد شد. در حالي كه
در ميان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول
گردش و تفريح بود . از بهلول خواست كه چند
جمله ناب روي اين بناي جديد بنويسند.
بهلول روي بعضي از ديوارها نوشت
اي هارون ! تو آب و گل را بلند داشتي و دين را
پايين آوردي و خوار كردي ،گچ را بالا بردي: ولی
فرمايش پبغمبر را پايين آوردي
اگر مخارج اين ساختمان از مال خودت است
خيلي اسراف كرد ه اي و خداوند اسراف كنندگان
را دوست ندارد و اگر از مال ديگران است ، بر
ديگران روا داشته اي ، خداوند ظالمان را دوست
ندارد
اي به دنيا بسته دل ! غافل ز عقبايي چرا ؟
رهروان رفتند و تو پابند دنيايي چرا ؟
برف پيري بر سرت باريده ابر روزگار
سر به خاك طاعتي، آخر نمي سايي چرا؟
صد هزار گل ز باغ ، پرپر مي شود
بی خبر بنشسته و گرم تما شايي چرا؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 4 شهريور 1394برچسب:حکایتی از بهلول,

و ساعت 12:21

داستان شماره 1593

 

جواب بهلول به زن بد كاره

بسم الله الرحمن الرحیم

زماني دل بهلول از اوضاع زمانه گرفته بود و
در خرابه اي مشغول ذكر خدا بود. در ضمن
لباسش را براي وصله زدن از تن در آورده بود
زن بي عفتي چشمش به او افتاد
بهلول را دعوت به كار بد كرد
بهلول گفت
وزن دستهاي من چقدر است؟
زن بد كاره ، وزن پاهاي من تا وزن تمام اعضا
را پرسيد
بهلول گفت
كدام عاقل حاضر است بخاطر لذت عضو كوچكي
تمامي اعضاي خود را در آتش جهنم بسوزاند
و از جاي برخاست و نعره اي كشيد و فرار كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 3 شهريور 1394برچسب:جواب بهلول به زن بد کاره,

و ساعت 12:19

داستان شماره 1592

 

تیکه در جواب تیکه

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی وزیر هارون به شوخی به بهلول گفت:مبارک است! خلیفه حکومت گرگها و خنزیرها(خوکها) را به تو واگذار کرد
بهلول بی درنگ گفت:خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی.از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی
حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 2 شهريور 1394برچسب:تیکه در جواب تیکه,

و ساعت 12:16

داستان شماره 1591

 

تلخ و شیرین

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي يكي از حاميان دولت از بهلول پرسيد: تلخ‌ترين چيز كدام است؟
بهلول جواب داد: حقيقت
آن شخص گفت: چگونه مي‌شود اين تلخي را تحمل كرد؟
بهلول جواب داد: با شيريني فكر و تعقل

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 1 شهريور 1394برچسب:تلخ و شیرین,

و ساعت 12:14

داستان شماره 1590

 

تقسیم عادلانه

بسم الله الرحمن الرحیم
گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند
ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت
سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد
عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت
سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند
و بدینگونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته‌اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه‌باف گنده دماغ و فقه‌خوان خشک‌مغز بود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 30 مرداد 1394برچسب:تقسیم عادلانه,

و ساعت 12:11

داستان شماره 1589

 

تعدادعاقلان

بسم الله الرحمن الرحیم
بهلول وقتي در بصره بود به او گفتند: ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار
گفت: "ديوانه هاي" شهرآنقدر زيادند كه نمي شود شمرد، اگر بخواهيد: "عاقلان و خردمندان" را براي شمامي شمارم كه: "اندكند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 29 مرداد 1394برچسب:تعداد عاقلان,

و ساعت 14:20

داستان شماره 1588


تشييع جنازه قاضی

بسم الله الرحمن الرحیم

قاضي شهر فوت كرد و جمعيت انبوهي به
تشييع آمده بودند . كسي بهلول را گفت: زمان
تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرار
گيرد يا عقب تابوت؟
بهلول گفت: جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد
بايد سعي كرد: توي تابوت قرار نگرفت؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 28 مرداد 1394برچسب:تشییع جنازه قاضی,

و ساعت 14:18

داستان شماره 1587

 

پس گربه کجاست ؟؟؟

بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز بهلول یک من ( سه کیلوگرم) گوشت خرید ، به خانه برد ، به زنش گفت : من امشب مهمان دارم این یک من گوشت را برای شام آنان کباب کن
پس از رفتن او ، زنش بلافاصله گوشت ها را کباب کرد و چند نفر از خانم های همسایه را دعوت کرد و با هم کباب سیری خوردند.
شب وقتی بهلول به خانه آمد و سراغ کباب را گرفت ، زن گفت: من در حال درست کردن آتش بودم که گربه آمد و تمام گوشت ها را برد و خورد!!
بهلول بدون درنگ رفت ، گربه را که در گوشه حیات نشسته بود گرفت : ترازویی آورد و گربه را وزن کرد. وزن گربه درست یک من ( سه کیلو ) بود. بهلول با عصبانیت رو به زنش کرد و گفت : اگر این گربه است پس گوشت کجاست؟
و اگر این گوشت است پس گربه کجاست؟؟؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 مرداد 1394برچسب:پس گربه کجاست؟,

و ساعت 14:16

داستان شماره 1586

 

بهلول وشاعر

بسم الله الرحمن الرحیم
شاعری که درحضوربهلول به یاوه سرایی مشغول بود ، گفت: می خواهم اشعارم رابه دروازه های شهرآویزان کنم .
بهلول در جواب گفت: کسی چه می داند که این اشعار را شما سروده اید،مگر اینکه تو راهم با اشعارت به دروازه ها آویزان کنند تا مردم بدانند که این اشعار راشماگفته اید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 مرداد 1394برچسب:بهلول و شاعر,

و ساعت 14:14

داستان شماره 1585

 

بهلول ودعای باران

بسم الله الرحمن الرحیم
بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند سالی بودباران نیامده بود
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند
بهلول پرسید که : اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند: چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 مرداد 1394برچسب:بهلول و دعای باران,

و ساعت 13:20

داستان شماره 1584

 

بهلول وداروغه

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
دو همسایه بانزاع کرده نزد داروغه آمدند
داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :  لا شه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید
آن را از کوچه بردارد
اتفاقا بهلول هم درآن محضربود
داروغه ازبهلول سوال کرد :دراین باب عقیده شما چیست؟

بهلول گفت :کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز میان کوچه فوری بردارند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 مرداد 1394برچسب:بهلول و داروغه,

و ساعت 13:17

داستان شماره 1583

 

بهلول و محمد بن سلیمان عباسی

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی بهلول در مجلس «محمد بن سلیمان عباسی»، پسر عموی هارون الرشید حاضر بود و یك نفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن عطاء العدوی» كه از اولاد عمر بن خطاب بود نیز در مجلس حضور داشت

«عمر بن عطاء العدوی» از والی اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و مذاكره شود، آنگاه از بهلول پرسید:«حقیقت ایمان چیست؟

بهلول گفت:«قال مولانا الصادق ـ علیه السّلام ـ: ألایمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ قَولٌ باللّسانِ وَ عَمَلٌ بالْجوارحِ وَ الأركانِ

یعنی:«ایمان عبارت است از عقیده قلبی و گفتن با زبان و عمل كردن با اعضاء و جوارح

عمر گفت: «از اینكه گفتی «قال مولانا الصّادق» معلوم می‎شود كه غیر از جعفر بن محمد دیگر هیچ كس صادق و راستگو نیست، چون تو لقب صادق را اختصاص به او دادی

بهلول گفت: «این اشكال اول به جدّ تو «عمر بن الخطاب» وارد است كه به رفیقش ابوبكر لقب «صدّیق» داد. مگر در زمان او كسی دیگر راستگو نبود؟

عمر بن عطاء گفت: «نه، در آن زمان تنها كسی كه راستگو بود فقط ابوبكر بود

بهلول گفت: «دروغ می‎گویی، زیرا خداوند در كلام مجیدش می‎فرماید:«والَّذینَ آمَنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أولئكَ هم الصدّیقونَ
یعنی: «آنچنان كسانی كه ایمان به خداوند و پیامبران او آورده‌اند، آنها همه، صدّیق می‎باشند.»
پس با این همه مؤمنی كه در زمان ابوبكر بودند چطور می‎شود فقط صدیقیّت را به ابوبكر اسناد داد؟

عدوی گفت: «او را صدّیق می‎گفتند برای آنكه او اول كسی بود كه به پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ ایمان آورد

بهلول گفت: «این جواب تو از دو جهت باطل است‌،‌ هم از جهت لغت، زیرا لغتاً به كسی كه اول به كسی ایمان آورد صدّیق نمی‎گویند و هم از این جهت باطل است كه به شهادت تمام مسلمین، ابوبكر اول كسی نبوده كه اسلام آورده، بلكه اسلام او را در مرتبه پنجم یا هفتم گفته‎اند

«عمر بن علاء عدوی» دید، الان است كه آبروی او در مجلس ریخته شود، لذا خلط در مباحثه كرد و از بهلول پرسید: «از امام زمانت بگو

بهلول گفت: «إمامی مَنْ سبَّح فی كَفِّهِ الحِصی وَ كَلَّمَهُ الذّئبُ اذا عَوی و رُدَّت الشَّمْسُ لَهُ بَیْنَ الَمَلاءِ وَ أوجَبَ الرَّسولُ عَلیَ الخَلْقِ لهُ الوَلا، فذْلكَ إمامی و إمامُ الْبرّیاتِ
یعنی: «امام من كسی است كه سنگ ریزه در دست او تسبیح می‎كند و گرگ با او سخن می‎گوید و خورشید در ما بین مردم پس از غروب كردن بخاطر او دوباره طلوع می‎كند و ولایت او را پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ در میان مردم بارها تصریح كرده و جمیع صفات پسندیده در او مجتمع و از جمیع صفات رذیله مبرّا است، آن شخص، امام من و امام تمام مردم است

عمر عدوی گفت: «وای بر تو ای بهلول! امیرالمؤمنین هارون را تو، امام خویش نمی‎دانی؟

بهلول گفت: «وای بر تو ای ملعون! تو می‎گویی هارون از این اوصاف كه بر شمردم خالی است؟ پس تو دشمن خلیفه‎ای و به دروغ او را خلیفه می‎خوانی

«محمد بن سلیمان عباسی» از مناظره بهلول خنده‎اش گرفت و او را تحسین كرد و به عمر عدوی گفت: «رسوا شدی، دیگر حرف نزن» و او را از مجلس بیرون كرد و آنگاه با بهلول در امر خلافت صحبت كرد و بهلول حقانیّت علی ـ علیه السّلام ـ را به او اثبات كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 مرداد 1394برچسب:بهلول و محمد بن سلیمان عباسی,

و ساعت 13:13

داستان شماره 1582

 

بهلول و وزير

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است . بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 22 مرداد 1394برچسب:بهلول و وزیر,

و ساعت 12:53

داستان شماره 1581


بهلول و سرکه

بسم الله الرحمن الرحیم

مریضی از بهلول برای دفع مرضش سرکه هفت ساله خواست

بهلول گفت : سرکه هفت ساله دارم ولی به کسی نمی دهم

مریض پرسید چرا نمی دهی ؟

بهلول در جواب گفت: اگر می خواستم بدهم هفت سال نمی ماند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 21 مرداد 1394برچسب:بهلول و سرکه,

و ساعت 12:47

داستان شماره 1580

 

بهلول و تقسیم عادلانه

بسم الله الرحمن الرحیم

گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند
ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت
سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد
عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت
سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند
و بدینگونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته‌اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه‌باف گنده دماغ و فقه‌خوان خشک‌مغز بود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 20 مرداد 1394برچسب:بهلول و تقسیم عادلانه,

و ساعت 12:44

داستان شماره 1579

 

بهلول و قبرستان

بسم الله الرحمن الرحیم

بهلول هر روز یک ساعت رو در قربستان شهر میگذروند و یک مرد همیشه اون رو دنبال میکرد
و شاهد حرکات بهلول در قبرستان بود.. که چه کارهای انجام میده ....... هر وقت که تعقیبش میکرد
میدید بهلول میره روی قبرها میشینه و با خودش صحبت میکنه
روزی اون مرد تو راه رفتن بهلول به قبرسون جلوشو میگیره و ازبهلول دلیل این کارشو میپرسه
....که چرا هر روز یک ساعت به قبستون میره و با خودش حرف میزنه
بهلول در جواب اون مرد میگه ....اینجا ادمهاش منو دیونه خطاب نمیکنند ...و مثل شما ها منو نمیزنند
و بهم دروغ نمیگن...و خبری از عالم بعد مرگ بهم میدن که همنشینی با اونها برام خیلی بهتره از همنشینی با شماها

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 19 مرداد 1394برچسب:بهلول و قبرستان,

و ساعت 12:41

داستان شماره 1578

 

بهلول و سر تراشی

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی بهلول سر شخصی را مشغول به تراشیدن شد
در حین کار دستش لرزید و سر آن شخص زخم برداشت
آن مرد شروع به داد و فریاد کردن که سر مرا بریدی
بهلول گفت : خفه شو ! سربریده که حرف نمی زند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 18 مرداد 1394برچسب:بهلول و تقسیم عادلانه,

و ساعت 18:56

داستان شماره 1577

 

بهلول و تقسیم پول میان نیازمندان

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند
هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 17 مرداد 1394برچسب:بهلول و تقسیم پول میان نیازمندان,

و ساعت 18:53

داستان شماره 1576

 

بهلول و بوی غذا

بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟
آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 16 مرداد 1394برچسب:بهلول و بوی غذا,

و ساعت 18:51

داستان شماره 1575

 

بهلول و الاغ

بسم الله الرحمن الرحیم
جمعي در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه وخنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند
در گوشه ی میدان الاغی ایستاده و خاموش در هیاهوی آنان مينگريست
بهلول به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت:اینان را ببخشائيد كه نام خود را بر شما نهاده اند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 15 مرداد 1394برچسب:بهلول و الاغ,

و ساعت 18:49

داستان شماره 1574

 

بهلول در سر سفره

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره با همدیگر غذا می خوردند

ناگهان خلیفه در لقمه بهلول موئی دید و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگیر

در جواب گفت : سر سفره کسی که بدست مهمان نگاه می کند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 14 مرداد 1394برچسب:بهلول سر سفره,

و ساعت 18:47

داستان شماره 1573

 

داستان قبرستان

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی وزیر هارون الرشید از کنار قبرستان رد می‏شد; دید جناب بهلول، استخوان‏ها را در قبرستان جابجا می‏کند، و دنبال چیزی می‏گردد، گفت: بهلول! اینجا چه می‏کنی؟ بهلول گفت: امروز آمده‏ام این‏ها را از هم جدا کنم . فرق بگذارم بین وزیر، دبیر، سرهنگ، سرتیپ، تاجر، حمال و ... . می‏خواهم ببینم داخل این‏ها کدامشان وزیر است! هر چه نگاه می‏کنم می‏بینم تمام مثل هم هستند . این‏ها بیخود در دنیا بر سر هم می‏زدند (مرد آخرت بین مبارک بنده‏ای است
یا حق

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 13 مرداد 1394برچسب:داستان قبرستان,

و ساعت 18:46

داستان شماره 1572

 

بزرگترین جانور

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام این هم یک داستان جالب و تیکه دار دیگه
روزی خلیفه بهلول را پرسید:بزرگترین جانور دریا کدام است؟گفت:نهنگ
پرسید:بزرگترین جانور خشکی کدام است؟
گفت:استغفرا....کدام جانور را جرئت آن باشد که خود را از حضرت خلیفه بزرگتر پندارد؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در پنج شنبه 12 مرداد 1394برچسب:بزرگترین جانور,

و ساعت 18:44

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای بهلول ( 1

داستانهای بهلول ( 2

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای شیوانا

داستانهای زندگی

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 1

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 2

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 4

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 5

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6

شهرام شيدايی

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

»تعداد بازديدها:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 117
بازدید دیروز : 2055
بازدید هفته : 2172
بازدید ماه : 21539
بازدید کل : 87743
تعداد مطالب : 1602
تعداد نظرات : 334
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك .................. چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک نظر سنجی فوتبال ایران فوتبال اسپانیا فوتبال انگلیس فوتبال ایتالیا فوتبال آلمان فوتبال فرانسه لیگ آزادگان ( گروه الف لیگ آزادگان ( گروه ب سخنی از بهشت ترجمه متن تقویم شمسی تقویم میلادی