داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید 

بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم

و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید

و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم

دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و این

وبلاگ.منم به زودی میرم. معلوم نیست کی و چه وقت!!! دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1393برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1658

 

داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
 
روزی جبرئیل و میکائیل با هم مناظر میکردند
جبرئیل گفت : مرا عجب اید که با این همه بی حرمتی و جفاکاری خلق رب العزه بهشت از بهر چه افریدند
میکائیل چون این بشنید گفت : مرا ان عجب میاید که با ان همه فضل و کرم و رحمت که الله بر بندگان است دوزخ از بهر چه افرید  ؟
از حضرت عزت و جناب جبروت ندا آمد : از گفت شما هر دو ان دوست تر دارم که به من , ظن نیکوتری ببرد ان کس که رحمت را بر غضب برتری دهد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 8 آبان 1394برچسب:مناظره جبرائیل و میکائیل,

و ساعت 11:10

داستان شماره 1657

 

مجلس اهل سنت

بسم الله الرحمن الرحیم

يک روز بهلول عاقل وارد مجلس اهل سنت شد، بهلول کفشهاي خود را از پايش در آورده و زير بغل گرفت و در بالاي مجلس جايي را براي نشستن انتخاب کرد
بزرگان مجلس که از سني هاي متعصب نيز بودند،به وي گفتند: چرا بالاي مجلس نشستي و چرا كفشهايت را زير بغل گرفتي؟
بهلول گفت: اين کار داستاني دارد: يک روز پيامبر خدا وارد مجلسي شد و کفشهايش را در آورد. ابو حنيفه کفشهاي پيامبر را دزديد، گفتند: دروغت واضح است. چون ابوحنيفه با پيامبر هم زمان نبوده. بهلول گفت: ببخشيد،مالکي دزديده بود. گفتند باز هم دروغ گفتي چون مالكي هم با پيامبر هم زمان نبوده. بهلول گفت:ببخشيد، شافعي کفشهاي پيامبر را دزديد، گفتند: باز هم دروغ گفتي چون شافعي هم با پيامبر هم زمان نبوده. آها، حنبلي کفشهاي پيامبر را دزديد، گفتند: باز هم دروغ گفتي، چون حنبلي هم با پيامبر هم زمان نبوده

بهلول گفت:و اينجا بود که بهلول عاقل صدا زد: اي نا مرداني که همه قبول داريد اين 4 احمق با پيامبر خدا همزمان نبوده اند، پس چه طور احکام دين خود را از اين 4 پدر سوخته ميگيريد و علي( ع ) و اولاد برحقش را رها ميكنيد؟؟؟؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 7 آبان 1394برچسب:مجلس اهل سنت,

و ساعت 15:23

داستان شماره 1656

 

بهلول و ارادت به امام موسی کاظم ( ع

بسم الله الرحمن الرحیم

هارون جاسوسی را ماموریت داد تا در اطراف مرام و مذهب بهلول تحقیق نمایند .
پس از چندی آن جاسوس بعرض هارون رسانید که چنانچه بازرسی نمودم بهلول از محبان اهل بیت و از دوستان خاص موسی بن جعفر (ع) میباشد . هارون بهلول را طلبید و به او گفت : شنیده ام تو از دوستان و محبان موسی بن جعفر (ع) می باشی و بنفع او علیه من تبلیغ می نمائی و برای فرار از مجازات خود را به جنون زده یی ¿ بهلول جواب داد : اگر چنین باشد با من چه میکنی ؟ هارون از این سخن در غضب شد و به (مسرور) میر غضب خود دستور داد تا لباسهای بهلول را بیرون آورید و در عوض پالان الاغی به او بپوشانید و دهنه و افسار الاغ به او زنید و در قصرها و حمام خانه ها بگردانید و سپس در حضور من گردن او را بزنید . ( مسرور )لباسهای بهلول را درآورد و پالان الاغ به او پوشانید و دهنه و افسار به سر و کله او گذارد و او را در قصرو حرم خانه بگردانید و سپس او را با همان حالت بحضور هارون آورد تا گردن بزند
اتفاقا در آنوقت جعفربرمکی حاضر بود و چون بهلول را با آن حال دید پرسید :بهلول . چه تقصیر داری ؟
بهلول جواب داد :چون حرف حق زدم ، خلیفه در عوض لباس فاخر خود را به من هدیه نموده است
هارون و جعفر و حاضرین از این سخن بهلول خنده بسیار نمودند و آنگاه هارون بهلول را بخشید و امر نمود تا افسار و پالان الاغ را از او بردارند و لباسهای فاخر حاضر نمودند تا به بهلول بدهند ، ولی قبول ننمود و خرقه خود را برداشت و قصر هارون را ترک کرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 6 آبان 1394برچسب:بهلول و ارادت به امام موسی کاظم (ع,

و ساعت 15:19

داستان شماره 1655

 

کله آدمی

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتي هارون الرشيد به سر وقت بهلول رسيد ديد که در سايه گوري نشسته و چوبي در دست گرفته و کله آدمي در پيش نهاده، هارون پرسيد که: اي ديوانه! در چه کاري؟ گفت: درين کله مي نگرم. فرق نمي توانم کرد که کله هم چون من گداييست يا کله هم چون تو فرمانروايي ؟
هارون گفت: اين چوب چيست؟ گفت: زمين را قسمت مي کنم و عرصه خاک را مي پيمايم. هارون پرسيد که چون يافتي؟
گفت: قسمتي تو راست و بخشي مراست. مرا سه گز رسيد با گدايي، و تو را نيز سه گز رسيد با پادشاهي

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 5 آبان 1394برچسب:کله آدمی,

و ساعت 15:16

داستان شماره 1654

 

هارون الرشيد و بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
روزى هارون بهلول را ملاقات كرد و گفت مدتى است آرزوى ديدارت را داشتم . بهلول پاسخ داد كه من به ملاقات شما به هيچ وجه علاقه ندارم . هارون از او تقاضاى پند و موعظه اى كرد. بهلول گفت چه موعظه اى تو را بكنم ؟ آنگاه اشاره بسوى عمارتهاى بلند و قبرستان كرد و گفت اين قصرهاى بلند از كسانى است كه فعلا در زير خاك تيره در اين قبرستان خوابيده اند. چه حالى خواهى داشت اى هارون ، روزى كه براى بازخواست در پيشگاه حقيقت و عدل الهى بايستى و خداوند به اعمال و كردار تو رسيدگى كند. با نهايت دقت از تو حساب بگيرد و چه خواهى كرد در آن روزى كه خداوند جهان به اندازه اى دقت و عدالت در حساب بنمايد كه حتى از هسته خرما و پرده نازكى كه آن هسته را فرا گرفته و از آن نخ باريكى كه در شكم هسته است و از آن خط سياهى كه در كمر آن هسته مى باشد بازخواست كند. و در تمام اين مدت تو گرسنه و تشنه و برهنه باشى در ميان جمعيت محشر، روسياه و دست خالى . در چنين روزى خواهى شد و همه به تو مى خندند، هارون از سخنان بهلول بى اندازه متاءثر شد و اشك از چشمانش فرو ريخت

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 4 آبان 1394برچسب:هارون و بهلول,

و ساعت 15:15

داستان شماره 1653

 

متلک جالب بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از خاصان خلیفه از مسیری رد می شد.بهلول بی هوا تنه ای به او زد.آن فرد برآشفت و گفت:می دانی من کی هستم؟
بهلول گفت:بله خوب میدانم.چون قبلا هم تو را دیده ام
پرسید:درکجا؟
بهلول گفت:در دارالمجانین
آن شخص فریاد زد که:دیوانه! من در بارگاه خلیفه هستم و از خاصان درگاه اویم
بهلول گفت:من هم همین را گفتم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 3 آبان 1394برچسب:متلک جالب بهلول,

و ساعت 15:12

داستان شماره 1652


فلسفه كفشهاي بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم

بهلول روزي به مسجد رفت و از ترس آن كه مبادا كفش هايش را بدزدند يا با ديگري عوض شود ، آنها را زير لباد ه اش پيچيد و در گوشه اي نشست. شخصي كه كنارش بود چون بر آمدگي زير بغل او را ديد گفت: به گمانم كتاب پر قيمتي در بغل داري؟ چه نوع كتابي است؟
بهلول گفت: كتاب فلسفه
غربيه پرسيد: از كدام كتاب فروشي خريده اي؟
بهلول گفت: از كفاشي خريده ام

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 2 آبان 1394برچسب:فلسفه کفشهای بهلول,

و ساعت 15:5

داستان شماره 1651


شرح جهنم

روزی بهلول بالای منبر به شرح و بسط بهشت پرداخته مفصلاً در این باب صحبت کرد، به طوریکه حوصله عده ای از مستمعین سرآمد. فضولی از مستمعین فریاد زد، ای بهلول : از بهشت گفتی، مقداری هم از جهنم تعریف کن
بهلول جواب داد: جهنم را احتیاج نیست برای شما شرح دهم، زیرا جهنم را با چشم خواهید دید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 1 آبان 1394برچسب:شرح جهنم,

و ساعت 15:3

داستان شماره 1650

 

هلول در نزد خلیفه

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی بهلول پیش خلیفه((هارون الرشید)) نشسته بود،جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند،طبق معمول، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. دراین هنگام صدای شیعۀ اسبی از اصطبل بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو به بین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.بهلول رفت و برگشت و گفت:این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این خرها نشسته ای . زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که خریت آن ها در تو اثر کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 30 مهر 1394برچسب:هلول در نزد خلیفه,

و ساعت 15:2

داستان شماره 1649

 

وجه تشابه

بسم الله لرحمن الرحیم
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد. به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست
مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است، بگو! بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 29 مهر 1394برچسب:وجه تشابه,

و ساعت 15:0

داستان شماره 1648


گفتگوی بهلول با مرد عرب

بسم الله الرحمن الرحیم

بهلول روزی با عربی همراه شد
از عرب پرسید :اسم شما چیست ؟
عرب در جواب گفت :مطر .یعنی باران
بهلول گفت : کنیه تو چیست ؟
عرب گفت :ابوالغیث . یعنی پدر باران
بهلول پرسید : پدرت نامش چیست ؟
عرب گفت : فرات . بهلول پرسید : کنیه پدرت چیست ؟
عرب گفت : ابوالفیض . یعنی پدر اب باران
بهلول پرسید :نام مادرت چیست ؟
عرب جواب داد : سحاب . یعنی ابر
بهلول پرسید : کنیه او چیست ؟
عرب گفت : ام اابحر. یعنی  مادر دریا
بهلول گفت : تو رو به خدا صبر کن تا کشتی پیدا کنم و سوار شوم ، وگر نه می ترسم در همراهی تو غرق شوم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 28 مهر 1394برچسب:گفتگوی بهلول با مرد عرب,

و ساعت 14:57

داستان شماره 1647


قصۀ سنگ زدن

بسم الله الرحمن الرحیم

سهل بن منصور می گوید: روزی دیدم که بچه ها به سمت بهلول سنگ می انداختند. سنگی به او خورد و خون جاری شد. بهلول این ابیات را زمزمه می کرد:خدا مرا کفایت می کند، به او توکل کردم که پیشانی های مردم در دست اوست. هیچ سیر کننده ای در سیرش راحتی نمی بیند، مگر اینکه به سوی او حرکت کند. زیادند که سنگ اهانت به من می زنند و من نمی توانم با آنها مهربانی نکنم
گفتم: تعجب است، تو را سنگ می زنند و تو مهربانی می کنی؟
گفت: ساکت باش. خدا آگاه است از ناراحتی و غم و غصۀ من و من از شادمانی این بچه ها. خدا بعضی از ما را به بعضی دیگر بخشیده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 مهر 1394برچسب:قصه سنگ زدن,

و ساعت 14:55

داستان شماره 1646

 

 به دنبال شخص خردمند

بسم الله الرحمن الرحیم

شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم . یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند
آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید: ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند
آن مرد می گوید: می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است: دو نوع آن باعث رنج و ناراحتی است و نوع سوم مانند گنج سرشار از ثروت و مکنت . از این سه قسم زن ، یک قسم آن ، کاملا در اختیار تو است و همه مواهب و خوبی های آن برای تو . و قسم دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیم دیگر آن در اختیار تو نیست . ولی قسم سوم به قدری از تو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد . حالا که جواب سئوالت را شنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش بر زمینت کند
عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت و شتابان به میان کودکان رفت و مشغول بازی شد . ولی از این طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرفها چیزی سر در نیاورده بود . از اینرو ملتسمانه او را صدا کرد و گفت: بیا مقصودت را از این حرفها بیان کن . عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت: آن زن که به طور کامل به تو تعلق دارد ، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو می شود . و آن زن که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد ، بیوه زن فاقد فرزند است . ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد ، بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز دارد، زیرا وجود این فرزند ، همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد . حالا که این حرفها را شنیدی ، برو کنار که اسبم به تو لگد نزند . این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت
آن مرد دوباره فریاد زد: ای خردمند فرزانه ، یک سئوال دیگر دارم . خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم . عاقل دیوانه نما می گوید: زود سئوالت را بیان کن . مرد می پرسد: تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی؟ پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند، من خیلی کوشیدم که زیر بار این کار نروم ، ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه ظالم قاضی نشوم
حال به باطن داستان نیز مقداری توجه می کنیم . این داستان می گوید که وقتی عقل جزئی ، حجاب روح شود ، دست در دیوانگی باید زدن . چنانکه وقتی سئوال کننده از آن عاقل مجنون نما می پرسد که تو با این عقل و ادب چرا همچون کودکان و دیوانگان رفتار می کنی؟ جواب می دهد: شماری از اوباش می خواهند مرا قاضی شهر کنند و چون عذر مرا نمی پذیرند خویشتن را به دیوانگی زده ام . پس برای حفظ پاکی درون و عدم آلایش روح ، گاه باید عقل در سودای جنون در باخت . این گونه عاقلانِ دیوانه وش را بهلول گویند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 مهر 1394برچسب:داستانهای بهلول,

و ساعت 14:49

داستان شماره 1645

 

ماجرای گردوها

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی شخصی به بهلول چند عدد گردو داد وازش خواست در قبال این گردوها وقتی اونها رو میخوره برای پدرش که به تازگی از دنیا رفته بود فاتحه ی قرائت کنه بهلول قبول کرد و شروع کرد به شکستن گردوها و مشغول خوردن شد و اون شخص به بهلول اعتراض کرد که چرا به قولی که دادی عمل نکردی...؟
بهلول درجواب گفت تو صدای شکستن گردوها رو شنیدی .. اون شخص گفت اره... بعد در جواببهلول گفت خدا هم نیتی که کردی وخیراتی که انجام دادی رو شنید... و من هم در دلم برای اون فاتحه خوندم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 25 مهر 1394برچسب:ماجرای گردوها,

و ساعت 1:6

داستان شماره 1644

 

سكته نافص

روزي بهلول را خبر آوردند كه فلاني سكته ناقص كردهاست

بهلول گفت:اگر او را" مغزي كامل بودي " ، سكته ناقص ننمودي...؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 24 مهر 1394برچسب:سکته ناقص,

و ساعت 1:4

داستان شماره 1643

 

وجود مبارک خلیفه

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی خلبفه بهلول را پرسید : زمین را روشنی از چه باشد؟
 
گفت: از آفتاب
 
پرسید : شب را سیاهی از چه باشد؟
 
گفت : از وجود مبارک خلیفه

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 23 مهر 1394برچسب:وجود مبارک خلیفه,

و ساعت 1:2

داستان شماره 1642

 

جواب قاطعانه بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی داروغه بهلول را گفت : تا چند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند . اینک از همه خداحافظی میکنم
گفت : این مصیبتی عظیم است
پرسید برای شما؟
گفت : نه برای آن شهر دیگر

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 22 مهر 1394برچسب:جواب قاطعانه بهلول,

و ساعت 1:0

داستان شماره 1641

 

بهلول شکم سیر

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید
ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است ؟
بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است
هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟
بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 21 مهر 1394برچسب:بهلول شکم سیر,

و ساعت 23:58

داستان شماره 1640


سوال هارون از بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس کنار هارون نشست . هارون از رفتار بهلول رنجیده خاطر گشت و خ واست بهلول را در انظار کوچک نماید و سوال نمود آیا بهلول حاضر است جواب معماي مرا بدهد ؟
بهلول گفت : اگر شرط نمایی و مانند دفعات پیش پشت پا نزنی حاضرم . سپس هارون گفت اگر جواب معماي مرا فوري بدهی هزار دینار زر سرخ به تو میدهم و چنانچه در جواب عاجز مانی امر م ی نمایم تا ریش و سبیل تو را بتراشند و بر الاغی سوارت نمایند و در کوچه و بازار بغداد با رسوایی تمام بگردانند . بهلول گفت که من به زر احتیاجی ندارم ولی با یک شرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم . هارون گفت آن شرط چیست ؟
بهلول جواب داد : اگر جواب معماي تو را داد م از تو میخواهم که امر نمایی مگس ها مرا آزار ندهند . هارون دقیقه اي سر به زیر انداخت و بعد گفت : این امر محال است و مگس ها مطیع من نیستند . بهلول گفت پس کسی از که در مقابل مگس هاي ناچیز عاجر است چه توقعی می توان داشت . حاضران مجلس بر عقل و جرات بهلول متحیر بودند . هارون هم در مقابل جواب هاي بهلول از رو رفت ولی بهلول فهمید که هارون در صدد تلافی است و براي دل جویی او گفت : الحال حاضرم بدون شرط جواب معماي تو را بدهم . سپس هارون سوال نمود این چه درختی است (یک سال عمر دارد ) که دوازده شاخه و هرشاخه سی برگ و یک روي آن برگها روشن و روي دیگر تاریک
بهلول فوري جواب داد این درخت سال و ماه و روز و شب است . به دلیل اینکه هر سال دوازده ماه است و هر ماه شامل سی روز است که نصف آن روز و نصف دیگر شب است . هارون گفت : احسنت صحیح است . حضار زبان به تحسین بهلول گشودند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 20 مهر 1394برچسب:سوال جالب هارون از بهلول,

و ساعت 23:53

داستان شماره 1639

 

پند خواستن هارون از بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که روزي هارون الرشید از راهی می گذشت . بهلول رادید که چوبی سوار شده و با کودکان می دود . هارون او را صدا زد . بهلول پیش رفت و گفت چه حاجت داري ؟
هارون گفت مرا پندي ده . بهلول گفت : به بصره هاي خلفاي ماضیه و قبرهاي ایشان از روي دیده بصیرت نگاه کن و این خود موعظه و پند عظیم است و به دیده تحقیق میدانی آنها مدتی با ناز و نعمت و عیش و عشرت در این قصرها به سر بردند و الآن همه آنها در آغوش خاك تیره در مجاورت مار و مور به سر می برند و با هزاران افسوس و حسرت از اعمال بد خودشان پشیمان هستند ولی چاره ندارند . بدان که ما هم به سرنوشت آنها عنقریب خواهیم رسید
هارون از پند بهلول بر خود لرزید و باز سوال نمود چه کنم که خدا از من راضی باشد . بهلول گفت : عملی انجام ده که خلق خدا از تو راضی باشند . گفت : چه کنم که خلق خدا راضی باشند : گفت : عدل و انصاف را پیشه ک ن و آنچه به خود روا نداري به دیگري روا مدار و عرض و ناله مظلوم را با بردباري بشنو و با فضیلت جواب ده و با دقت رسیدگی کن و با عدالت تصمیم بگیر و حکم کن
هارون گفت : احسنت بر تو باد اي بهلول پندي نیکو دادي . امر می کنم قرض تو را بدهند . بهلول گفت حاشا کز دین به دین ادا نمی شود و آنچه فی الحال در دست توست مال مردم است به ایشان بازده
هارون گفت حاجتی دیگر از من طلب کن . بهلول گفت : حاجت من همین است که به نصایح من عمل کنی ، ولی افسوس که جاه و جلال دنیا چنان قلب تو را سخت نموده که زره نصایح من در تو تاثیر نمی کند و بعد چوب خود را به حرکت درآورد و گفت : دور شوید که اسب من لگد می زند . این را بگفت و برچوب خود سوار و فرار نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 19 مهر 1394برچسب:پند خواستن هارون از بهلول,

و ساعت 23:50

داستان شماره 1638

 

تاثیر دعاي بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که اعرابی شترش به مرض جرب مبتلا شده بود . به او توصیه نمودند تا روغن کرچک به او بمالد . اعرابی شتر را سوار شده تا به شهر رود و روغن بخرد . نزدیک شهر به بهلول گفت : شترم به مرض جرب مبتلا شده و گفته اند روغن کرچک بمالم خوب می شود ، و لی من عقده دارم که تاثیر نفس تو بهتر است . استدعا می کنم دعایی بخوانی تا شترم از این مرض نجات پیدا کند . بهلول جواب داد : اگر روغن کرچک بخري و با دعاوي من قاطی کنی ممکن است شتر خوب شود . والا دعاي تنها تاثیري نخواهد داشت

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 18 مهر 1394برچسب:تاثیر دعای بهلول,

و ساعت 23:47

داستان شماره 1637

 

داستان بهلول و الاغش

بسم الله الرحمن الرحیم
بهلول پاي پياده بر راهي مي گذشت
قاضي شهر او را ديد و گفت : شنيده ام ” الاغت سقط شده ” و تو را تنها گذارده است
بهلول گفت : تو زنده باشي يك موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 17 مهر 1394برچسب:داستان بهلول و الاغش,

و ساعت 23:46

داستان شماره 1636

 

ديوانه گشتن هارون الرشيد

بسم الله الرحمن الرحیم
   روزي هارون الرشيد از كنار گورستان مي گذشت . بهلول و " عليان " مجنون را ديد كه با هم نشسته اند و سخن ميرانند. خواست با ايشان مطايبه كند. دستور داد هر دو را آوردند
گفت : من امروز" ديوانه " مي كشم. جلاد را طلب كن
جلاد في الفور حاضر شد با شمشير كشيده. و عليان را بنشاند كه گردن زند
گفت : اي هارون چه مي كني؟
هارون گفت : امروز" ديوانه " مي كشم
گفت عليان : سبحان االه ، ما در اين شهر:" دو ديوانه " داريم، تو" سوم " شدي. تو ما را بكشي ،" چه كسي تو را بكشد؟

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 16 مهر 1394برچسب:دیوانه گشتن هارون الرشید,

و ساعت 23:43

داستان شماره 1635

 

قصه مسجد ساختن فضل بن ربیع

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدي بنا نمود و روزي که سر در مسجد را بنا بود کتیبه کنند ، از فضل سوال نمو دند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند . بهلول که در آنجا حاضر بود از فضل پرسید ، مسجد را براي که ساخته اي ؟
فضل جواب داد براي خدا . بهلول گفت اگر براي خدا ساخته اي اسم خود را در کتیبه ذکر نکن !!! فضل عصبانی شده و گفت براي چه اسم خود را در کتبیه ذکر ننمایم ، مردم باید بفهمند بانی این مسجد کیست ؟ بهلول گفت : پس در کتیبه ذکر کن بانی این مسجد بهلول است . فضل گفت : هرگز چنین کاري نمی کنم
بهلول اگر این مسجد را براي خود نمایی و شهرت ساخته ، اجر خود را ضایع نمودي . فضل از جواب بهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و بعد گفت هرچه بهلول می گوید بنویسید . آنگاه بهلول امر نمود آیه اي از قرآن کریم را نوشته و بر سردر مسجد نصب نمایند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 15 مهر 1394برچسب:قصه مسجد ساختن فظل بن رفیع,

و ساعت 22:41

داستان شماره 1634

 

بهلول و داروغه ( سری دو

بسم الله الرحمن الرحیم
آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود گفت : گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد . داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرف را می زنی . بهلول گفت حیف که الساعه کار خیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم
داروغه گفت حاضري بري و فوري کارت را انجام بدهی و برگردي ؟
بهلول گفت بلی . پس همین جا منتظر من باش فوري می آیم . بهلول رفت و دیگر برنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بی جهت مرا معطل و از کار باز نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 14 مهر 1394برچسب:بهلول و داروغه ( سری دو,

و ساعت 22:38

داستان شماره 1633

 

بهلول و مرد شیا د

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازي می نمو د . شیادي چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه هاي او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدي سکه اي که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه هاي تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 13 مهر 1394برچسب:بهلول و مرد شیاد,

و ساعت 22:36

داستان شماره 1632

 

بهلول و منجم

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود . بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آیا میتوانی بگویی که در همسایگی تو که نشسته ؟ آن مرد گفت نمی دانم
بهلول گفت : تو که همسایه است را نمی شناسی چه طور از ستاره هاي آسمان خبر می دهی ؟ آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترك نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 12 مهر 1394برچسب:بهلول و منجم,

و ساعت 22:34

داستان شماره 1631

 

شکار رفتن بهلول و هارون

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند . بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد . خلیفه تیري به سوي آهو انداخت ولی به هدف نخورد . بهلول گفت احسنت !!! خلیفه غضبناك شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟ بهلول جواب داد : احسنت من براي آهو بود که خوب فرار نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 11 مهر 1394برچسب:شکار رفتن بهلول و هارون,

و ساعت 22:33

داستان شماره 1630

 

بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟ بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود
آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت : اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 10 مهر 1394برچسب:بهلول و خرقه نان و جو و سرکه,

و ساعت 22:27

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای بهلول ( 1

داستانهای بهلول ( 2

داستانهای بهلول ( 3

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای شیوانا

داستانهای زندگی

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 1

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 2

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 4

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 5

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6

شهرام شيدايی

آبان 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

»تعداد بازديدها:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 96
بازدید دیروز : 2145
بازدید هفته : 5938
بازدید ماه : 4408
بازدید کل : 126259
تعداد مطالب : 1660
تعداد نظرات : 441
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك .................. چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک نظر سنجی فوتبال ایران فوتبال اسپانیا فوتبال انگلیس فوتبال ایتالیا فوتبال آلمان فوتبال فرانسه لیگ آزادگان ( گروه الف لیگ آزادگان ( گروه ب سخنی از بهشت ترجمه متن تقویم شمسی تقویم میلادی