داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهای همه جوره_داستانهایی درباره خدا_پیغمبران_امامان_عاطفی_ عشقانه_احساسی_ظنز_ غمگین_بی ادبانه و.............
















اسلام و عليكم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان: برای خواندن داستانها به آرشيو وبلاگ در سمت راست بريد و به ترتيب ماه كه در هر
ماه سی داستان گذاشته ام بخونيد

بلاخره از هزارمیش هم گذشتیم.بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و تنهایی که بیشتر سرمو با این وبلاگ میگذرونم منم زیاد نمیمونم وقتش برسه میرم.بگذریم

بچه ها هر کی داستان جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ میزارم البته داستانهایی که تو وبلاگم وجود نداره. هر کی دوست داره تو کامنت بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ ثبت بشه. دوست دار همتون شهرام

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 13 فروردين 1393برچسب:اسلام و عليكم,

و ساعت 18:46

داستان شماره 1291

 

به مسائل رآس الجالوت ابوبكر ازان عاجز ماند

بعضي از رآس الجالوب به نزد ابوبكر امدند ومسائلي سوال كردند يكي را نتوانست جواب بگويد اورا به امير المومنين حواله كرد حضرت فرمود مسائل تو كدام است
عرض كرد اصل اشيا چيست
حضرت فرمود :اصل اشيا اب است چنانچه خداوند فرموده و((من الما كل شئي حي))رآسالجالوت گفت :ان دوجماد چيست كه تكلم كردند
حضرت فرمود :اسمان وزمين است
راس گفت:ان دو چيز كه كم ميشوند وزياد ميگردند چيست؟
فرمود ان شب روز است
رآس گفت:ان اب چه ابي است نه از اسمان است نه از زمين؟
حضرت فرمود :ان عرق اسبهايي است ازسليمان بن داود كه در هنگام دويدن از انها ريخت
رآِس گفت ان چيست كه نفس ميكشد وروح ندارد
حضرت فرمود :كه او صبح است(( والصبح اذا تنفس))
راس پرسيد: ان دو زوج كدامند كه لا بدند از همديگر و حال انكه حيات ندارند
حضرت فرمود :شمس وقمر است
گفت ان نور چيست كه نه از افتاب است نه از قمراست ونه از نجوم ونه از مصابيح؟
فرمود:ان عمودي است كه خداوند براي موسي در تيه فرستاد كه نور مي بخشيد
گفت:كدام ساعت است نه از روز است ونه از شب ؟
فرمود ان بين الطلوعين است از طلوع فجر تا طلوع شمس
گفت :ان چيست كه اورا قبله نيست
فرمد :خانه كعبه
گفت :ان كيست كه پدر وعشيره ندارد؟
فرمود حضرت ادم(ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 1 آبان 1393برچسب:به مسائل رآس الجالوت ابوبكر عاجز ماند,

و ساعت 17:40

داستان شماره 1290

 

سئوالهاي داودي

مردي از ال داود پيغمبر (ع) كه مذهب يهود داشت داخل مدينه گرديد ديد مردم در فزع وناله وگريه ميباشند گفت شمارا چه ميشود؟گفتند رسول خدا از دنيا رفته مرد داودي گفت درروزي از دنيا رفته كه در اين روز در كتب ما نوشته شده است سپس گفت مرا دلالت كنيد به خليفه ووصي بعد از او
گفتند تو در اينجا باش اكنون خواهد امد. چون حضرت امير نمودار شد ان مرد يهودي را گفتند بر خيز وهر چه ميخواهي از اين جوان بپرس مرد يهودي رفت به جانب ان حضرت عرض كرد توئي علي بن ابيطالب؟
فرمود: بلي/ ان حضرت دست مرد يهود را گرفت ودر نزد خود نشانيد يهودي گفت مي خواستم مسائلي چند سوال كنم از اين جماعت مرا به سوي شما دلالت كردند
حضرت فرمود سوال كن از هر چه كه ميخواهي انشا ا... تو را جواب خواهم گفت يهودي گفت به من خبر بده از اول حرفي كه در شب معراج خداوند متعال به محمد(ص) گفت چه بود وخبر بده مرا از ان چهار نفري كه در شب معراج مالك دوزخ طبق از روي انها برداشت وبا رسول خدا تكلم كردند وخبر بده مرا از ان ملكي كه مزاحمت كرد در شب معراج با محمد(ص) وخبر بده مرا كه منزل محمد كجاست از جاهاي بهشت ؟
حضرت فرمود :اما اول حرفي كه خداوند تكلم كرد بارسول خدا (فهو قوله تعالي امن رسول بما انزل اليه من ربه
يهودي گفت اين را نخواستم
حضرت فرمود ان امري را كه تو از من سوال ميكني ان امر مستوري است
يهودي گفت از غير ان از شما سوال نكردم به من از ان خبر بده والا ان شما نيستي كه من طلب ميكنم
حضرت فرمود :اگر من تورا خبر دهم اسلام اختيار ميكني؟ گفت :بلي
فرمود:رسول خدا چون به مقام قرب رسيد حجاب از روي ان برداشته شد وملكي ندا كرد يا محمد خداوند تو را سلام ميرساند ومي فرمايد برسيد و مولي از من سلام برسان رسول خدا عرض كرد ان مولي كيست؟خطاب رسيد علي بن ابيطالب
يهودي گفت : راست گفتي من همين را ميخواستم چون در كتاب جد من داود(ع) همين طور مكتوب است
وان چهاري نفري كه مالك دوزخ طبق از روي انها برداشت در جهنم قابيل ونمرود وهامان وفرغون اين جماعت به رسول خدا خطاب كردند كه از تو سوال ميكنيم كه امر بفرمايي مارا به دنيا برگردانند تا عمل صالح بنماييم جبرئيل در غضب شد و با بال خود طبق را بروي انها بر گردانيد وان ملكي به رسول خدا مزاحمت نمود ملك الموت بود او براي قبض روح سلطاني از سلاطين روي زمين رفته بود وان ملك در هنگام قبض روح سخني گفته بود كه اتش خشم عزرائيل را بر افروخته بود چون به مقام خود مراجعت كرد با رسول خدا مصادف شد از شدت غيض بران سلطان جبار التفا به ان حضرت ننمود واورا نشناخت تا جبرئيل بر او بانك زد يا ملك الموت هذا محمدبن عبدالله و حبيبه عزرائيل معذرت جسته عرض كرد يا رسول خدا اكنون از قبض روح سلطان جباري مي ايم دروقت مرگ سخني گفت كه مرا به غضب اورد از اين جهت شمارا نشناختم واما منزل رسول خدا در بهشت در جنت عدن ميباشد وبا او دوازده نفر از اوصيا او با وي هستند
مرد يهودي گفت:به خدا قسم در كتاب جدم داود پيغمبر قرائت كرده بودم وان كتاب ابا عن جد به من ميراس رسيده است
سپس ان كتاب را از جيب خود بيرون اورد و به اميرالمومنين داد ديدند انچه را كه حضرت خبر داده است در ان كتاب نوشته شده بود سپس ان يهودي اسلام اختيار كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 30 مهر 1393برچسب:سوالهای داوودی,

و ساعت 17:38

داستان شماره 1289

 

به مسائل رسول پادشاه روم اللغزيه

فرستاده ملك روم از ابوبكر پرسيد :ان كدام مرد است كه اميد وار به بهشت نيست و از جهنم نميترسد واز خدا خوف ندارد وركوع نمي كند وسجود نمي نمايد گوشت ميته مي خورد وخون مي اشامد وفتنه را دوست ميدارد وچيزي را كه نديده درباره اش شهادت ميدهد وحق را دشمن ميدارد
عمر مبادرتبه جواب كرد وگفت كفري بر كفر خود افزودي
اين خبر به امير المومنين رسيد همه را جواب كافي وروشني فرمود عنقريب ذكر ميشود
حضرت فرمود :اين مرد كه مي گويد من اميدوار به بهشت نيستم وترس از جهنم ندارم واز خدا خوف ندارم اين مرد اوليا خدااست .دستان خداوند عبادت براي طمع و دخول در بهشت يا ترس از جهنم نمي كنند اينكه مي گويد از خدا خوف ندارم يعني خوف ندارد كه خدا براو ظلم كند. چون ميداند خدا ظالم نيست از عدل خدا خائف است وركوع وسجود نمي كند يعني در نماز ميت ركوع وسجود نمي كند واينكه مي گويد بي وضو نماز ميخوانم ان نماز ميت است واينكه ميگويد من ميته مي خورم يعني ملخ و ماهي مي خورم وان خون است واينكه مي گويد من فتنه را دوست دارم يعني اولاد را دوست دارم خدا مي فرمايد((انما اموالكم واولادكم فتنه )) واينكه مي گويد شهادت مي دهم به چيزي كه نديده ام يعني بهشت وجهنم را كه نديدم شهادت ميدهم كه حق است واينكه مي گويد من حق را كراهت دارم يعني مرگ را كه حق است كراهت دارم واينكه مي گويد انا ربكم يعني من صاحب استين باشم رب به مني صاحب و كم به معني استين است و اينكه مي گويد در زمين براي من است چيزي كه از براي خدا نيست يعني من زن وبچه دارم و خدا منزه وپاک از ان است وعيال و اولاد ندارد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 29 مهر 1393برچسب:داستان به مساعل رسول پادشاه روم اللغزيه,

و ساعت 17:34

داستان شماره 1288

 

درباره دختري كه علقه داخل رحم او شده بود

عمار ياسر مي فرمايد در روز دوشنبه هفدهم ماه صفر در خدمت امير بودم بانگي هولناك واوازي سهمناك به گوش ما رسيد امير فرمودند:عمار برو ذوالفقار مرا بيار چون اوردم فرمودند اي عمار امروز روزي است كه كاري بكنم كه سبب روشني چشم مومنين وزيادي ايمان انها بشود و بر منافقين اتش حسد برافروزد وبر كفر وعداوات انها بيفزايد سپس فرمود برو بيرون مسجد هر كس كه مرا طلب مي كند اورا در نزد من بياور
عمار ميگويد: چون از مسجد بيرون امدم زني را در ميان محملي كه بر شتري حمل بود ديدم كه از پرده جگر همي ناله ميكرد
عمار مي گويد :ان را اواز دادم كه اجابت كنيد امير المومنين را ان زن از هودج پياده شد وامد مقابل حضرت با قلبي سوزان وچشمي گريان گفت يا امام المتقين از راه دور دراز پيمودم تا اينكه خود را به در بار تو رساندم من ميدانم تو ميتواني مرا از اين منجلاب فضيحت و رسوايي كه دچار شدم نجات بخشي
امير فرمودند : اي عمار برو در كوفه ندا كن كه هر كه مي خواهد منزلت پسر ابو طالب را در نزد خدا ببيند كه ازعلوم به او چه بخشيده است بيايد در مسجد
عمار چون مردم كوفه را خبر كرد چون سيل سرا شيب به طرف مسجد شتاب گرفتند تا اينكه مسجد مملو از جمعيت شد سپس رو به ان جمعيت كرد گفت شما را چه روي داده واين دختر از چه شكايت دارد ؟از ان ميان پيرمردي برخاست وگفت:اين دختر من است ملوك عرب از او خواستگاري كرد فعلا مرا فضيحت كرده در ميان مردم سر به زير وخجلت زده كرده است قابله مي گويد حامله است بااينكه مهر بكارت او بحال خود مي باشد من در كار اين دخترحيرانم
حضرت به ان دختر گفت تو چه مي گويي؟
دختر گفت : اما اينكه مي گويند من با كره هستم راست ميگويد واما اينكه مي گويد من حامله هستم به حق تو اي امام متقين كه من خيانت نكردم ودست نامحرمي مرا لمس نكرده و من ميدانم شما به حال من خبر داريد
حضرت فرمود :قابله كوفه را كه لبا نام او بود بياورند چون حاضر شد پرده بزن و اين دختر را عقب پرده ببر و ملا حضه كن حامله است يا نه
قابله رفت وبه فرموده عمل كرد و فرمود شما از اهل قريه اسعار نيستيد
گفت چرا
حضرت فرمود ايا كسي هست كه از بلاد شما يكم برف بياورد ؟
همان ساعت پدر دختر گفت يا امير در بلاد ما بسيار است ولي از اينجا تا بلاد ما دويست پنجا فرسخ است
عمار گفت :امير المومنين دست خيبر گشاي خود را دراز كرد واز دويست پنجاه فرسخ مسافت چون بر گردانيد ديدم برف در ميان دستان او است واب از خلال انگشتان مباركش ميريزد ان وقت مردم به هم بر امدند وقيل قال مردم بلند شد
حضرت فرمود ساكت باشيد اگر بخواهيد كوه را با برف  به ازن خدا اينجا مي اورم سپس قابله را طلبيد وفرمود كه تشتي در زير اين دختر بگذارند واين برف را در ميان تشت بگذارند ودختر را بگو فرج خود را روي اين برف بگذارد طولي نميكشد كه كرمي به ان علقه مي گويند از رحم اين دختر بيرون ميايد كه وزن ان هفتصد پنجاه درهم ودودانق است قابله انچه را حضرت دستور داد عمل كرد ان علقه با همان وصف از رحم دختر بيرون امد قابله علقه را با تشت اورد خدمت امير مردم مسجد تماشاي ان ميكردند سپس كرم را وزن نمودند همان مقدار كه حضرت خبر داده بود نه يك دانق بيشتر نه كمتر حضرت به پدر دختر فرمود برخيز فر و مسرور دختر خود را بردار وبه وطن خود بر گرد

دختر تو وقتی ده ساله بوده در جوی اب نرسيده كه  دست خيانتكار به دختر تو نشسته بوده که کرم داخل رحم او شده و رفته رفته بزرگ شده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 28 مهر 1393برچسب:داستان دختری كه عقله داخل رحم او شده بود,

و ساعت 17:27

داستان شماره 1287

 

درباره گوسفندي كه از سگ حامله شد

اعرابي از امير المومنين سوال كردكه سگي بر گوسفندي جهيد وان گوسفند حامله شد وزائيد فعلا بر ما مشكل شده است كه حكم سگ بر او بار نماييم يا حكم گوسفند
حضرت فرمود:اگر علف مي خورد گوسفند است اگر استخوان مي خوردسگ است
اعرابي گفت :گاهي علف مي خورد گاهي استخوان
حضرت فرمود :نگاه كن ببين اگه مثل سگ اب مي خورد سگ است واگر مثل گوسفند اب مي خورد گوسفند است
اعرابي گفت :هر دو قسم اب مي خورد
حضرت فرمود:نگاه كن ببين اگه در آخر گوسفندان ودنبال انها حركت مي كند سگ است اگر در وسط يا در جلو راه مي رود گوسفند است
اعرابي گفت:گاهي دنبال ميرود گاهي در وسط
حضرت فرمود :نگاه كن ببين موقع خواب مثل گوسفندان ميخوابد گوسفند است واگر بر سر دم مي نشيند سگ است
اعرابي گفت گاهي بر سر دم مي نشيند گاهي مثل گوسفندان مي خوابد
حضرت فرمود:نگاه كن ببين اگر مثل سگ بول مي كند سگ است و اگر مثل گوسفند بول مي كند گوسفند است
اعرابي گفت :گاهي مثل سگ گاهي مثل گوسفند
حضرت فرمود :او را ذبح كن اگر شكنبه دارد گوسفند است واگه ندارد سگ است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 مهر 1393برچسب:داستان گوسفندی كه از سگ حامله شد,

و ساعت 17:25

داستان شماره 1286

 

 داستان زيبا درباره دختري كه از مرد پيري ابستن شد

در زمان خلافت عثمان پيري فروتوت دختري دوشيزه را به نكاح خود در اورد وان دختر ابستن گشت مرد پير دانسته بود كه در مضاجعت دختر نيروي انرا نداشته كه مهره يدوشيزگان از وي برگيرد وچنين گمان كرد كه حمل وي از مردي بيگانه است داوري پيش عثمان اوردند امر بر عثمان مشتبه گرديد از زن پرسيد :ايا اين پير مهره بكارت تو را برداشته يا نه؟
دختر گفت نه
عثمان گفت: بر وي اقامه حد بنماييد وان زن را سنگسار كنيد
امير المومنين فرمود : شتاب نكنيد همانا زن زا دو نشان مي باشد يكي نشان حيض يكي نشان بول يعني دو مجرا براي او مي باشد اگر اب مرد در مجري حيض ريخته با شد تواند زن را حامله كند و اين مطالب را از خود او بپرسيد
ان وقت از ان پيرمرد سوال كردند كه هيچگاه اب خود را بر اين زن ريختي يا نه بي انكه ازاله بكارت كرده باشي
مرد گفت اري بدون انكه بكارت اورا بردارم اب خود را بر اومي ريختم علي فرمود :اين حمل فرزند همين پير فرتوت است و بايد اين مرد را كه انكار فرزند خود مي
كند عقوبت كرد عثمان اين قضاوت را ازعلي پذيرفت

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 مهر 1393برچسب:درباره دختری كه از مرد پيری آبستن شد,

و ساعت 17:22

داستان شماره 1285

 

درباره زني كه سفيده تخم مرغ را بر جامعه خود ريخت تا معشوق خود را متهم كند

زني را در نزد عمر اوردند كه دامن مردي انصاري را گرفته بود وان زن به ان جوان انصاري
عاشق شده بود وبه هيچ وجه نميشد كه به وصال او برسد پس تخم مرغي گرفت و زرده ان را
بيرون اورده و سفيده خود را بر جامعه خود و ميان رانهاي خويش بريخت پس به نزد عمر امد
وگفت :يا اميراين مرد مرا در فعلان موضع گرفت و با من زنا كرد واينك مني اوست كه بر لباس
وميان رانهاي من شاهد گواه است
عمر خواست ان مرد عنصاري را عقوبت كند اميرالمومنين فرمود عجله نكن شايد اين زن حيله كرده باشد
سپس فرمود اب جوشيده حاضر كنيد كه در حال جوشيدن باشد .چون حاضر كردند فرمود بريزيد
بر ان سفيدي چون ريختند ديدند بسته شد فرمود ان را بچشيد چون چشيدند معلوم شد سفيده تخم
مرغ است بلاخره زن اقرار كرد كه دامن اين جوان پاك از تهمت پاك است و حد قذف بر زن لازم گرديد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 مهر 1393برچسب:داستان در باره زنی كه در باره مردی,,,,,

و ساعت 17:20

داستان شماره 1284

 

درملحق كردن پسربه پدر در اثر بوئيدن استخوان پدر

پسري به نزد عمر امد ومال پدرش را از او مطالبه كرد.عمر اورا زجر كرده از پيش خود براند
ان پسر تظلم كنان از مسجد بيرون امد حضرت از او احوال پرسيد .وي گفت مال پدرم در نزد
عمراست به من رد نميكند
بر من صيحه زد ومرا از پيش خود راند حضرت فرمود :امروز حكمي بنمايم كه خداوند متعال
در فوق سبع سماوات كرده باشد وان حكم را كسي نمي تواند بنمايد مگر كسي كه خداوند او را بر
گزيده باشد
پس ان پسر را با جمعي از صاحبه كه در ميان انها بود عمر بن الخطاب اوردند وبر سر قبر پدر
ان جوان. پس امير فرمان داد قبر را بشكافند سپس فرمود تا يك ضلع ان مرد را يعني يك دنده
پهلوي او را بيرون اورند سپس ان حضرت ان جوان را فرمود تا ان استخوان دنده را به بيني
خود نزديك كند وان را ببويد در حال خون از بيني او بيرون امد حضرت فرمود تا مال اورا به
او رد بنمايند كه اين پسر فرزند اين ميت است
عمر عرض كرد :يا ابالحسن به جريان خون از دماغ اين پسر مال را به او تسليم بنماييم ؟
حضرت فرمود:اواحق به مال از تو و ساير خلق است
سپس حاضرين را فرمود كه ان استخوان رانزديك بيني خود برند وان را بوكنند
همه حاضرين اين كار را كردند واز دماغ هيچ يك خون نيامد دوباره ان پسر ان را بو ئيد خون
زيادي از بيني او امد

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 مهر 1393برچسب:وارث پدر من هستم,

و ساعت 17:18

داستان شماره 1283

 

سوال يهودي از اميرالمومنين ع درباره چهار چيز

مردي در نزد امير امد و عرض كرد مي خواهم از چهار مسِِِئله سوال كنم
حضرت فرمود :سوال كن ولو چهل مسئله باشد
عرض كرد :واجب كدام است؟ واجب تر كدام است؟قريب كدام است ؟قريب تر كدام است؟
دشوار كدام است؟ دشوار تر كدام است؟ عجيب كدام است ؟ عجيب تر كدام است؟
حضرت فرمود: واجب طاعت است واجب ترترك معصيت است . قريب قيامت وقريب تر
مرگ است. دشوار دخول قبر است دشوار تر بيزاري از داخل قبر شدن. وعجيب دنيا است
و عجيب تر انكه فريب ان رو بخورد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 مهر 1393برچسب:سوال مرد يهودی در باره چهار چيز,

و ساعت 17:15

داستان شماره 1282

 

حكم خدا

رسول خدا(ص)از مردي اعرابي شتري به چهارصد درهم خريد،هنگامي كه اعرابي پول را تحويل گرفت داد و بيداد كرد كه درهم ها و شتر مال من است و پيامبر حقي بر من ندارد
اتفاقاً ابوبكر از آنجا مي گذشت،پيامبر به او فرمود:"بين من و اعرابي قضاوت كن
ابوبكر گفت:"اعرابي از شما شاهد و گواه مي خواهد
عمر نيز از راه گذشت و سخنان ابوبكر را تكرار كرد.در اين موقع علي عليه اسلام  از دور نمايان شد،پيامبر به اعرابي فرمود:"قبول داري اين جوان بين ما قضاوت كند
مرد گفت:قبول دارم
چون علي عليه السلام آمد اعرابي ادعاي خود را بيان كرد.اميرالمؤمنين به اعرابي گفت:شتر را به پيامبر تسليم كن
اعرابي اعتنايي نكرد،تا اينكه آن حضرت سه بار گفتار خود را تكرار كرد ولي نتيجه اي نداشت در اين هنگام علي عليه اسلام اعرابي را با يك ضربت شمشير دور كرد و آنگاه رو به پيامبر(ص) گفت:"يا رسول الله،ما تو را در وحي تصديق مي كنيم.چگونه ممكن است در چهارصد درهم تكذيب نماييم؟
و در خبري آمده است كه رسول خدا(ص) رو به عمر و ابوبكر كرد و به آنان فرمود:اين حكم خداست.نه آنچه شما حكم كرديد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 22 مهر 1393برچسب:حكم خدا,

و ساعت 17:12

داستان شماره 1281

داستان دعوا بر سر طفل نوزاد

وقتي اميرالمومنين سفري به يمن داشت ، سه مرد بر سر طفلي نزاع داشتند که هر کدام آن طفل را از آن خود ميداشتند چرا که بنا به رسم جاهليت هر سه در آني با مادر آن طفل همبستر شده بودند تا اينکه قضاوت به امام علي (ع) بردند و مولا دستور داد تا نام هر سه را بر روي کاغذ هاي نوشته و نزد طفل برده ، و هر کدام را که طفل بردارد آن پدر بچه باشد و چون خبر به رسول خدا رسيد گفت که شکر خدا را که در ميان ما اهلبيت کسي را گذارد تا سنت داود نبي را زنده ميسازد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 21 مهر 1393برچسب:داستان دعوا بر سر طفل نوزاد,

و ساعت 17:10

داستان شماره 1280

 

 داستان گاو و خر

گاوي با شاخش خري را کشت و صاحب خر از صاحب گاو خسارت مطالبه کرد و چون صاحب گاو امتناع کرد کار به حکميت ابو بکر بردند . ابوبکر گفت حيواني حيواني را کشته و خسارتي بر کسي نباشد و چون باز نزاع بالا گرفت کار نزد علي (ع) بردند ومولا اينچنين فرمود : چنانچه که گاو به جايگاه خر رفته خسارت به گردن صاحب گاو باشد و اگر خر به جايگاه گاو رفته و کشته شده باشد خسارتي نباشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 20 مهر 1393برچسب:داستان گاو و خر,

و ساعت 17:9

داستان شماره 1279


داستان مرگ و صدقه

مردي به کسي وصيت کرد و هزار دينار به او داد که پس از مرگش از آن پول هر چه دوست داري برايش تصدق کرده بقيه را براي خودش بردارد و آن مرد فوت کرد ؛ لذا آن کسي که بايد به وصيت عمل کند 100 دينار از آن پول را صدقه داد و 900 دينار را براي خود برداشت . ورثه اعترض نمودند و حاضر شدند که 500 دينار را صدقه دهد و بقيه را براي خود بردارد و مرد نپذيرفت ؛ کار بالا کشيد و به نزد مولا علي (ع) رفتند و مولا رو به مرد کرد و گفت بهتراست که به نظر وراث گوش دهي ، مرد باز هم نپذيرفت و گفت من به وصيت عمل کردم لذا مولا علي (ع) فرمود : تو بايد 100 دينار براي خود برداري و 900 دينار صدقه دهي چرا که وصيت متوفي اين است که هر چه براي خود دوست داري صدقه دهي

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 19 مهر 1393برچسب:داستان مرگ و صدقه,

و ساعت 17:7

داستان شماره 1278

 

سوال سخت و جواب آسان

چهل تن از زنان عرب نزد مولا از شهوت مرد سوال کردند ، جواب گرفتند که از ده قسمت - نه قسم براي زن و يك قسم براي مرد ميباشد . گفتند پس چگونه است که با اين حساب دستور وارونه آمده ( مردان ميتوانند زنان متعددي اختيار کنند ولي زنان نميتوانند )  مولا علي (ع) رو به زنان کرد و به ايشان دستور داد که هريک از زنان کاسه اي آب بياورند و آوردند و دستور داد که همه آبها را در داخل يک ظرف بريزند و ريختند و سپس دستور داد که هر يک آبي را که در داخل ظرف ريختند بردارند و زنان همگي گفتند که اين مويثر نشود و مولا علي (ع) فرمود که حکم سوال شما در همين است . با دقت در اين حکم مولا در ميآبيم که چنانچه زني با چند مرد جماع  داشته باشد و فرزندي از او متولد شود نميتوان گفت که فرزند از آب کدام مرد ميباشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 18 مهر 1393برچسب:سوال سخت و جواب آسان,

و ساعت 17:4

داستان شماره 1277

داستان پسر مال كدام يكی است

   مردي دو همسر داشت که هر دوي آن از ان مرد آبستن شدند و در يک شب فرزند خود را به دنيا آوردند که يکي پسر و ديگري دختر آوردندفرداي آن روز هر دو هوو بر سر اينکه کدام پسر به دنيا آوردند با هم دعوايشان شد و هر کدام ادعا ميکردند که پسر از آن اوست چون منازعه بالا کشيد حکم به مولا علي بردند که مولا فرمود شير ان دو زن را وزن کنند هر کدام که سنگين تر بود پسر از آن اوست

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 17 مهر 1393برچسب:پسر مال كدام يكی است,

و ساعت 17:2

داستان شماره 1276

 

داستان مرد لواط كننده

مردي لواط کننده را نزد علي (ع) بردند تا حکم بر آن اجرا کند مولا فرمود :بين خراب شدن ديوار بر سرت و گردن زدن و در آتش انداختن يکي را انتخاب کنمرد پرسيد : کداميک از مجازات ها سختراست علي (ع) فرمود در آتش سوختن اشد مجازات هاست مرد اجازه خواست تا قبل از اجراي حکم دو رکعت نماز بخواند و سپس دست بر دعا برداشت و گفت خدايا من مصيبتي کردم و بدرگاه تو توبه نمودم و از خليفه ات خواستم تا اشد مجازات را بر من اجرا کند تا از آتش غضب تو در آن جهان ايمن باشم که بر اين حکم راضيم که کفاره گناهم ميباشد ؛ که حضرت گريست و فرمود برخيز که تو آمرزيده اي مرد گفت يا علي حکم خدا را معطل ميکني ؟ علي (ع) فرمود تو گناهي کردي و توبه نمودي و خداوند توبه کننده ها را عفو مينمايد و بر امام است که بر خداي خويش تأسي بکند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 16 مهر 1393برچسب:مرد لواط كننده,

و ساعت 17:0

داستان شماره 1275

 

مسأله ديناريه

زني نزد حضرت علي عليه السلام آمد در حالي كه آن حضرت يك پا را ميان ركاب اسب گذاشته بود
زن مسئله خود را چنين مطرح كرد: "برادرم وفات كرده و كلا ً ششصد دينار به جا گذاشته است و ورثه ي او برمن ستم كرده اند و تنها يك دينار به من داده اند
حضرت در پاسخش فرمود:"مگر برادرت دو دختر نداشته؟
زن گفت:"چرا؟
فرمودند:"بسيار خوب!سهم آنان دو سوم دينار ها ست كه چهارصد دينار مي شود.برادر تو مادري هم داشته كه سهم او يك ششم دينار هاست كه صد دينار ميشود.زني هم داشته كه سهمش يك هشتم دينار هاست كه ميشود 75 دينار و دوازده برادر نيز داشته هر كدام 2 دينار.باقيمانده يك دينار است كه سهم توست
آنگاه پاي ديگر در ركاب گذارد و به طرف مقصد حركت كرد و اين مسأله به "مسأله ديناريه" شهرت يافت

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 15 مهر 1393برچسب:مساله ديناريه,

و ساعت 22:25

داستان شماره 1274

 

عفو سارق

در زمان خلافت اميرالمومين (ع) مردي نزد او آمد و به دزدي خود اعتراف كرد
امير (ع) فرمود : « آيا چيزي از قرآن مي¬داني؟
مرد گفت : « بله سوره بقره را مي¬دانم
حضرت فرمود : « دستت را به بركت سوره بقره بخشيديم
در اين ميان اشعث بن قيس كه مردي منافق بود از روي اعتراض به حضرت گفت : « آيا حدي از حدود خدا را تعطيل مي¬كني؟
امام (ع) فرمودند : « اي اشعث ، تو از حكم خدا چه مي¬داني؟ براي آنكه بفهمي برايت شرح مي¬دهم
چنانچه براي گناهي دليلي روشن پيدا شد امام حق عفو و گذشت ندارد و بايد حد الهي را اجرا كند
ولي اگر شخصي به گناه خود اقرار كند امام اگر خواست او را مي¬بخشد و اگر نخواست حد سرقت را اجرا ميكند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 14 مهر 1393برچسب:عفو سارق,

و ساعت 22:23

داستان شماره 1273


"تازيانه بر سايه"

در زمان خلافت حضرت علي عليه اسلام  مردي به مرد ديگري گفت
"در خواب با مادرت نزديكي كردم!"
مرد از اين سخن برآشفت و او را نزد اميرالمؤمنين عليه اسلام  برد و گفت اين مرد به من ناروا مي گويد.
آن حضرت فرمود:"چه گفته است؟"
گفت:"مي گويد در خواب با مادر من محتلم شده است!"
علي عليه اسلام   به او فرمود:تو هم اگر مي خواهي او را عادلانه جزا بدهي،او  را  در آفتاب برايت نگه مي دارم،سايه اش را با تازيانه بزن.زيرا خواب مانند سايه است ولي خود او را نيز تازيانه مي زنيم تا بار ديگر مسلماني را آزار ندهد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 13 مهر 1393برچسب:تازيانه بر سايه,

و ساعت 22:21

داستان شماره 1272

 

حلّ مشکل با قرعه

وقتى على (علیه السلام ) به یمن رفت و در آنجا استقرار یافت و به حکومت و داورى از جانب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرداخت ، دو مرد براى داورى نزد آن حضرت آمدند، آنان با شرکت هم کنیزکى را خریده بودند و به طور مساوى هرکدام مالک نیمى از او بودند، آنان بر اثر جهل به احکام ، هردو در طُهر واحد  (فاصله بین دو خون حیض ) با او آمیزش کردند، به خیال اینکه این کار جایز است و این ناآگاهى به مسایل از آن جهت بود که آنان تازه مسلمان بودند و اطّلاعاتشان به احکام دین ، اندک بود.آن کنیز، حامله شد و سپس پسرى از او متولّد شد و آن دو نفر در مورد آن پسر نزاع کردند و هریک از آنان مى گفت من پدر او هستم و او پسر من است ، به حضور على ( علیه السلام ) آمده و از آن حضرت خواستند تا داورى کند.على (علیه السلام ) آن پسر را بین آن دو نفر قرعه زد، قرعه به نام یکى از آنان افتاد و على ( علیه السلام ) آن پسر را به او واگذار کرد و او را الزام کرد که نصف قیمت آن پسربچه را اگر برده است به شریک خود بپردازد و فرمود:اگر مى دانستم شما از روى آگاهى دست به این کار زدید (و آمیزش حرام را انجام دادید) در مجازات شما، سختگیرى بیشتر مى نمودم.خبر این داستان به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) صحّت داورى على (علیه السلام ) را امضا کرد و همین داورى را در اسلام مقرّر کرد و سپس فرمود:)) اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذى جَعَلَ مِنّا اَهْلَ الْبَیْتِ مَنْ یَقْضِى عَلى سُنَنِ داوُدَ (علیه السلام) وَسَبِیلِهِ فِى الْقَضاءِ( (.حمد و سپاس خداوندى را که در میان ما خاندان نبوّت ، کسى را قرار داد که طبق سنّت و روش حضرت داوود (علیه السلام ) قضاوت مى کند.یعنى قضاوت او بر اساس الهام الهى است که همسان وحى است و داورى على ( علیه السلام ) همانند آن است که دستور صریح از طرف خدا آمده باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 12 مهر 1393برچسب:حل مشكل با قرعه,

و ساعت 22:20

داستان شماره 1271

 

سؤ ال از معناى کلمه اى در قرآن

از ابوبکر سؤ ال شد معناى این آیه چیست که خداوند در قرآن مى فرماید:(وَفاکِهَةً وَاَبّاً)   ابوبکر معناى اَبّْ را ندانست و گفت کدام آسمان بر من سایه افکند؟ و یا کدام زمین مرا به پشت گیرد، یا چه کنم در مورد کتاب خدا که چیزى را ندانسته بگویم ، اما فاکهة که معناى آن را مى دانیم (یعنى میوه ) اما معناى اَبّْ را خدا داناتر است .سخن ابوبکر به سمع على (علیه السلام ) رسید فرمود:عجبا! آیا او نمى داند که اَبّ یعنى علوفه و چراگاه ؟! و قول خداوند که مى فرماید:(وَفاکِهَةً وَاَبّاً ) بیانگر شمردن نعمتهاى الهى بر بندگانش است ، نعمتهایى از غذا که براى آنان و حیواناتشان آفریده است که به وسیله آن ، جان خود را زنده نگه مى دارند و بدن خود را نیرومند مى سازند. (فاکهة یعنى: میوه ها براى انسانها، اَبّ یعنى: علوفه و چراگاه براى حیوانات

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 11 مهر 1393برچسب:سوال از معنای كلمه ای در قرآن,

و ساعت 22:18

داستان شماره 1270

 

قضاوت درباره دو نفر به هم چسبیده

تاریخ نویسان آورده اند، زنى در خانه شوهرش فرزندى زایید که (از کمر به پایین یک نفر بود) و از کمر به بالا دو بدن و دو سر داشت ، خانواده اش در مورد او تردید داشتند که آیا یک نفر است یا دو نفر، به حضور على (علیه السلام ) آمده و از این جریان سؤ ال کردند تا احکام او (مانند ارث و...) را بدانند.امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:وقتى که او خوابید او را امتحان کنید به این نحو که یکى از بدنها و یکى از سرها را بیدار کنید، اگر هردو در یک زمان بیدار شدند، آن دو یک انسان است و اگر یکى از آنان بیدار شد و دیگرى در خواب بود، بدانید که دو شخص هستند و حقشان از ارث به اندازه دو نفر است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 10 مهر 1393برچسب:قضاوت در باره دو نفر به هم چسبيده,

و ساعت 22:17

داستان شماره 1269

 

چگونگی تشخیص ادعای شاکی

•    در زمان خلافت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)، مردی را نزد آن حضرت آوردند كه ادعا می كند كسی بر سرش ضربه ای زده و در اثر این ضریه چشمانش نمی بیند و زبانش از كار افتاده و حس بویائی خود را نیز از دست داده. حضرت فرمود:« اگر راست بگوید سه دیه ی كامل بر او واجب است.» اطرافیان گفتند كه از كجا صحت و سقم ادعاهای او را تشخیص دهیم ؟؟؟
•    امیرالمؤمنین فرمود: «برای اینكه درستی ادعای او مبنی بر اینكه چشمش نمی بیند ثابت شود او را در مقابل آفتاب قرار دهند بطوریكه آفتاب مستقیم به چشمانش بتابد. اگر راست نگفته باشد نمی تواند چشمانش را باز نگهدارد. و در مورد ادعایش مبنی بر اینكه دیگر حس بویائی ندارد، پنبه ای را بسوزانند و مقابل بینی اش بگیرند اگر از چشمانش آب سرازیر شد و سرش را از دود دور كرد صادق نیست و گرنه راست می گوید. ولی در اینكه ادعا می كند زباش آسیب دیده به طوریكه تكلمش را از دست داده، باید سوزنی در زباش بزنند، اگر خون سرخ بیرون آید زبانش سالم است ولی اگر خون سیاه بیرون آید در ادعایش صادق است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 9 مهر 1393برچسب:چگونگی تشخيص ادعای شاكی,

و ساعت 22:15

داستان شماره 1268

 

قضاوتی جالب درباره شراب خوار
  
کسی در زمان خلافت ابوبکر شراب خورد و او را گرفتند و حد را خواستند اجرا کنند اما وی ادعا کرد نمیدانسته که شرب الخمر حرام است لذا ابوبکر اورا به نزد مولا علی (ع) فرستاد تا حکم کند امام فرمود او را به نزد انصار و مهاجر برده و ببینند که آیا او را کسی خبر رسانده یا خیر اگر کسی او را خبر رسانده بود در جا حدش زنند و اگه کسی به او خبر نداده بود او توبه کند و رهایش سازند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 8 مهر 1393برچسب:قضاوتی جالب در باره شرابخوار,

و ساعت 22:14

داستان شماره 1267

 

مجازات متفاوت شش مرد زناکار

•    6 مرد را پیش قاضی بردند به جرم زنا کاری و قاضی گفت که همه را سنگسار کنند !!! امام علی (ع) فرمود که این حکم درست نباشد و چون حکم درست را پرسیدند فرمود که باید اولی را گردن زد ، دومی را سنگسار کرد ، سومی را حد زنا کار که صد تازیانه باشد زد ، چهارمی را حد 50 تازیانه زد ، پنجمی را تنبیه نمایند و ششمی را بی مجازات ببخشند ؛ و چون پرسیدند که جرم هر 6 نفر یکی بوده اما مجازات آنها نه ! حضرت فرمود که : اولی کافر میباشد که به دروغ به اسلام آمده و با زن مسلمه ای زنا کرده که حکمش قتل است ، دومی مرد محصن بود یعنی زن داشت و حکمش سنگسار است ، سومی محصن نبود لذا حکمش حد است ، چهارمی غلامی بود که حدش نصف میباشد ، پنجمی نابالغ بود که تنبیه کافی است و ششمی دیوانه بود که حکمی بر او نمیباشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 7 مهر 1393برچسب:مجازات متفاوت شش مرد زناكار,

و ساعت 22:12

داستان شماره 1266

 

قضاوت بسیار زیبای حضرت برای شناسایی غلام

•    در زمان خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) مردى کوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بین راه غلام مرتکب تقصیرى شده مولایش او را کتک زد. غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نیستى بلکه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پیوسته یکدیگر را تهدید نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به کوفه رفته تو را به نزد امیرالمومنین علیه السلام ببرم . چون به کوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : این شخص ، غلام من است و مرتکب خلافى شده او را زده ام و بدین سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند
•    دیگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گوید و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمایى و تعلیم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع کرده مرا غلام خود مى خواند تا از این راه اموالم را تصرف نماید
امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: بروید و امشب با هم صلح و سازش کنید و بامدادان به نزد من بیایید و خودتان حقیقت حال را بیان نمایید
چون صبح شد، امیرالمومنین علیه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در دیوار آماده کن ! و آن حضرت علیه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فریضه صبح به خواندن دعا و تعقیب مشغول مى شد تا خورشید به اندازه نیزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقیب نماز صبح فارغ نشده بود که آن دو مرد آمدند و مردم نیز در اطرافشان ازدحام کرده مى گفتند: امروز مشکل تازه اى براى امیرالمومنین روى داده که از عهده حل آن بر نمى آید! تا اینکه امام علیه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو کرده ، فرمود: چه مى گویید؟ آنان شروع کردند به قسم خوردن که من مولا هستم و دیگرى غلام
على علیه السلام به آنان فرمود: برخیزید که مى دانم راست نمى گویید، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل کنید، و به قنبر فرمود: زود باش شمشیر رسول خدا صلى الله علیه و آله را برایم بیاور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنیدن این سخن بر خود لرزید و بدون اختیار سر را بیرون کشید، و آن دیگر همچنان سرش را نگهداشت .
امیرالمومنین (ع ) به غلام رو کرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى کردى من غلام نیستم ؟
گفت : آرى ، ولیکن این مرد بر من ستم نمود و من مرتکب چنین خطایى شدم
•    پس آن حضرت علیه السلام از مولایش تعهد گرفت که دیگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسلیم نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 6 مهر 1393برچسب:قضاورت بسيار زيبای حضرت علی ( ع برای شناسايی غلام,

و ساعت 22:10

داستان شماره 1265


 داستان دو مادر و یک فرزند
   
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امیرالمومنین علیه السلام گردید
امیرالمومنین علیه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود ولیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند
امیرالمومنین علیه السلام چون این دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا امیرالمومنین ! مى خواهى با این اره چکار کنى ؟
امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف ! از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا را ! یا اباالحسن ! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود
•    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش ‍ رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد، در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 5 مهر 1393برچسب:دو مادر و يك فرزند,

و ساعت 22:9

داستان شماره 1264


داستان اثبات مادر بودن زن

 زنی با جوانی نزد قاضی رفتند که جوان زن را مادر خود میخواند و زن امتناع میکرد و رو به قاضی گفت که این چهار که برادرانم هستند گواه میدهند که این جوان پسر من نیست !!! آن چهار برادر گفتند که این چهل تن همراه ما هستند شهادت میدهند که خواهر ما فرزندی نداشته و هنوز دختر است و چون قاضی این را شنید دستور به حکم حد پسر داد و پسر رو به علی (ع) که آنجا حاضر بود کرد و فریاد داد که ای علی (ع) تو حکم کن میان ما که به خدا قسم این زن مادر من باشد و مرا نیز 2 سال شیر داده است . امام رو به زن گفت که ای زن ولی تو کی باشد و زن برادرانش را اشاره کرد و امام از برادرانش خواست تا وکالت خواهرشان را به او بدهند و برادران آن زن قبول کردند و گفتند که هر حکمی شما نمایید مورد قبول ما باشد . امام رو به زن کرد و گفت که ای زن من تو را به مهر 400 دینار به عقد این جوان آوردم و به غلام خود گفت تا که به منزل برود و این مبلغ را بیاورد و رو به زن کرد و گفت که برخیز و دست شوهرت را بگیر و به خانه برو . چون زن چنین شنید گریه سر داد که چگونه است من با فرزندم همبستر شوم و به مادر بودن خود اعتراف کرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 4 مهر 1393برچسب:اثبات مادر بودن زن,

و ساعت 22:7

داستان شماره 1263

 

داستان چگونگی قضاوت کردن امام علی ( علیه السلام

   روزی عمر به علی (ع) گفت: در داوری شتاب می کنی. علی (ع) در همان لحظه کف دستش را گشود و به عمر فرمود: چند انگشت در این دست است؟ عمر گفت: ۵ انگشت. علی (ع) فرمود: در پاسخ شتاب کردی. عمر گفت: نیاز به تامل نداشت. در نگاه اول آشکار بود که دارای ۵ انگشت هستی. علی (ع) فرمود: من نیز در حکم در مورد آنچه برایم آشکار است شتاب می کنم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در یک شنبه 3 مهر 1393برچسب:داستان چگونگی قضاوت كردن امام علی (ع,

و ساعت 22:5

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

قضاوتهای امام علی ( ع)سری يك

داستانهای شاهنامه ( يك

داستانهای شاهنامه ( دو

داستانهای پسرانه

داستانهای طنز

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عشقی

داستانهای پيغمبران

داستانهای امامان

داستانهای احساسی

داستانهای ديگر

قضاوتهای امام علی ( ع)سری دو

شهرام شيدايی

»تعداد بازديدها:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 374
بازدید دیروز : 308
بازدید هفته : 1512
بازدید ماه : 374
بازدید کل : 42960
تعداد مطالب : 1292
تعداد نظرات : 183
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی