داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و علیکم

 

بسم الله الرحمن الرحیم


 

دوستان عزیز داستانها ترتیب بندی شده برای خواندن داستانها به موضوعات وبلاگ

در سمت راست بروید و هر داستان با هر موضوع دوست داشتید بخونید 

بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم

و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید

و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم

دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و این

وبلاگ.منم به زودی میرم. معلوم نیست کی و چه وقت!!! دوستان هر کی داستان

جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ بزارم البته

داستانهایی بنویسه که تو وبلاگ وجود نداشته باشه

دوست دار همتون (  شهرام شیدایی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در دو شنبه 10 آذر 1393برچسب:اسلام و علیکم,

و ساعت 21:2

داستان شماره 1635

 

قصه مسجد ساختن فضل بن ربیع

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدي بنا نمود و روزي که سر در مسجد را بنا بود کتیبه کنند ، از فضل سوال نمو دند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند . بهلول که در آنجا حاضر بود از فضل پرسید ، مسجد را براي که ساخته اي ؟
فضل جواب داد براي خدا . بهلول گفت اگر براي خدا ساخته اي اسم خود را در کتیبه ذکر نکن !!! فضل عصبانی شده و گفت براي چه اسم خود را در کتبیه ذکر ننمایم ، مردم باید بفهمند بانی این مسجد کیست ؟ بهلول گفت : پس در کتیبه ذکر کن بانی این مسجد بهلول است . فضل گفت : هرگز چنین کاري نمی کنم
بهلول اگر این مسجد را براي خود نمایی و شهرت ساخته ، اجر خود را ضایع نمودي . فضل از جواب بهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و بعد گفت هرچه بهلول می گوید بنویسید . آنگاه بهلول امر نمود آیه اي از قرآن کریم را نوشته و بر سردر مسجد نصب نمایند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 15 مهر 1394برچسب:قصه مسجد ساختن فظل بن رفیع,

و ساعت 22:41

داستان شماره 1634

 

بهلول و داروغه ( سری دو

بسم الله الرحمن الرحیم
آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود گفت : گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد . داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرف را می زنی . بهلول گفت حیف که الساعه کار خیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم
داروغه گفت حاضري بري و فوري کارت را انجام بدهی و برگردي ؟
بهلول گفت بلی . پس همین جا منتظر من باش فوري می آیم . بهلول رفت و دیگر برنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بی جهت مرا معطل و از کار باز نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 14 مهر 1394برچسب:بهلول و داروغه ( سری دو,

و ساعت 22:38

داستان شماره 1633

 

بهلول و مرد شیا د

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازي می نمو د . شیادي چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه هاي او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدي سکه اي که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه هاي تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 13 مهر 1394برچسب:بهلول و مرد شیاد,

و ساعت 22:36

داستان شماره 1632

 

بهلول و منجم

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود . بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آیا میتوانی بگویی که در همسایگی تو که نشسته ؟ آن مرد گفت نمی دانم
بهلول گفت : تو که همسایه است را نمی شناسی چه طور از ستاره هاي آسمان خبر می دهی ؟ آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترك نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 12 مهر 1394برچسب:بهلول و منجم,

و ساعت 22:34

داستان شماره 1631

 

شکار رفتن بهلول و هارون

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند . بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد . خلیفه تیري به سوي آهو انداخت ولی به هدف نخورد . بهلول گفت احسنت !!! خلیفه غضبناك شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟ بهلول جواب داد : احسنت من براي آهو بود که خوب فرار نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 11 مهر 1394برچسب:شکار رفتن بهلول و هارون,

و ساعت 22:33

داستان شماره 1630

 

بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟ بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود
آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت : اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 10 مهر 1394برچسب:بهلول و خرقه نان و جو و سرکه,

و ساعت 22:27

داستان شماره 1629

 

بهلول و داروغه

بسم الله الرحمن الرحیم
آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود گفت : گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد
داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرف را می زنی . بهلول گفت حیف که الساعه کار خیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم
داروغه گفت حاضري بري و فوري کارت را انجام بدهی و برگردي ؟
بهلول گفت بلی . پس همین جا منتظر من باش فوري می آیم . بهلول رفت و دیگر برنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بی جهت مرا معطل و از کار باز نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 9 مهر 1394برچسب:بهلول و داروغه,

و ساعت 22:25

داستان شماره 1628

 

حمام رفتن بهلول و هارون

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم ؟
بهلول جواب داد پنجاه دینار
خلیفه غضبناك شده گفت : دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 8 مهر 1394برچسب:حمام رفتن بهلول و هارون,

و ساعت 22:22

داستان شماره 1627

 

بهلول و امیر کوفه

بسم الله الرحمن الرحیم
اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختري زایید . امیر از این جهت بسیار محزون و
غمگین گردید و از غذا و آب خور دن خودداري نمود . چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وي رفت
و گفت : اي امیر این ناله و اندوه براي چیست ؟
امیر جواب داد من آرزوي اولادي ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلول
جواب داد : آیا خوش داشتی که به جاري این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسري
دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟
امیر بی اختیار خنده اش گرفت و شکر خداي را به جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا
مردم براي تبریک و تهنیت به نزد او بیایند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 7 مهر 1394برچسب:بهلول و امیر کوفه,

و ساعت 22:21

داستان شماره 1626

 

بهلول و طبیب دربار هارون

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست . چون آن طبیب وارد
بغداد شد هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیب را وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود . تا چند
روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیب می رفتند تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاق
چند تن به دیدن آن طبیب رفت و در ضمن تعارفات و صحبت هاي معمولی ناگهان بهلول از آن طبیب
سوال نمود : شغل شما چه می باشد ؟
طبیب چون سابقه بهلول را شنیده و او را می شناخت که دیوانه است خواست او ر ا مسخره نماید . به اوجواب داد : من طبیب هستم و مرده ها را زنده می نمایم . بهلول د رجواب گفت : تو زنده ها را نکش ، مرده زنده کردنت پیش کش
از جواب بهلول هارون و اهل مجلس خنده بسیار نمودند و طبیب از رو رفت و بغداد را ترك نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 6 مهر 1394برچسب:بهلول و طبیب دربار هارون,

و ساعت 22:18

داستان شماره 1625

 

بهلول و سوداگر

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي سوداگر بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟ بهلول جواب داد آهن و
پنبه آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خرید و انبار نمود . اتفاقاً پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول برخورد این دفعه گفت : بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم . جواب داد: پیاز بخر و هندوانه . سوداگر ایندفعه رفت و تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود . پس ازمدت کمی تمام پیاز و هندوانه هاي او پوسید و از بی ن رفت و ضرر فراوان نمود . فوري به سرغ بهلولرفت و گفت که بار اول که با تو مشورت نمودم گفتی آهن بخر و پنبه و نفعی برده ولی دفعه دوم اینچه پیشنهادي بود کردي ؟ تمام سرمایه من از بین رفت
بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدي گفتی آقاي شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودي منهم از روي عقل به تو جواب دادم . ولی دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودي  من هم از روي دیوانگی جوابت را دادم . مرد از گفته دوم خود خجل شد و مطلب را درك نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 5 مهر 1394برچسب:بهلول و سوداگر,

و ساعت 22:16

داستان شماره 1624

 

آمدن بهلول از قبرستان و سوال از او

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي بهلول از طرف قبرستان می آمد . از او پرسیدند از کجا می آیی ؟ گفت : از پیش این قافله که در این سرزمین نزول نموده اند . گفتند : آیا از آنها سوالاتی هم کردي ؟
گفت : آري . از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و ک وچ می نمایید ؟ جواب دادند که ما انتظار شما را داریم هروقت همگی به ما ملحق شدید حرکت می نماییم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 4 مهر 1394برچسب:آمدن بهلول از قبرستان و سوال از او,

و ساعت 22:13

داستان شماره 1623

 

بهلول و قاضی

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که شخصی عزیمت حج نمود چون فرزندان صغیر داشت هزار دینار طلا نزد قاضی برده و در حضور اعضاء دارالقضا ء تسلیم قاضی نمود و گفت : چنانچه در این سفر مرا اجل در رسید شما وصی من هستید و آنچه شما خود خواهید به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامت بازآمدم این امانت را خودم خواهم گرفت
وقتی به سفر حج عزیمت نمود از قضاي الهی در راه درگذشت و چون فرزندان او به حد رشد و بلوغ رسیدند امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه نمودند قاضی گفت :  بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده هرچه دلم بخواهد باید به شما بدهم . بنابراین فقط صد دینار به شماها می توانم بدهم . ایشان بناي داد و فریاد و تظلم را گذاردند
قاضی کسانی را که در محضر حاضر بودند که در آن زمان پدر بچه ها پول را تسلیم قاضی کرده بود
حاضر نمود و به آنها گفت : آیا شما گواه بودید آن روزي که پدر این بچه ها هزار دینار طلا به من داد
مصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم هرچه دلم خواست از این زرها به فرزندان من بد ه آنها همه گواهی دادند که چنین گفت . پس قاضی گفت : الحال بیش از صد دینار به شما ها نخواهم داد آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هرکس التجا می نمودند آنها هم براي این حیله شرعی راهی پیدا نمی نمودندتا این خبر به بهلول رسید . بچه ها را با خود نزد قاضی برد و گفت چرا حق این ایتام را نمی دهی ؟
قاضی گفت : پدرشان وصیت نموده که آنچه من خود بخواهم به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر نمی دهم . بهلول گفت : اي قاضی آنچه تو می خواهی نهصد دینار است بر حسب گفته خودت . بنابراین الحال که تو نهصد دینار می خواهی بنابر وصیت آن مرحوم که هرچه خودت خواستی به فرزندان من بده الحال همین نهصد دینار که خودت می خواهی به فرزندان آن مرحوم بده که حق آنهاست . قاضی از جواب بهلول ملزم به پرداخت نهصد دینار به فرزندان آن مرحوم گردید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 3 مهر 1394برچسب:بهلول و قاضی,

و ساعت 22:9

داستان شماره 1622


بهلول و صاحب حساب

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي بهلول به شهر بصره رفت و چون در آن شهر آشنایی نداشت اتاقی اجاره نمود و لی آن اتاق از بس کهنه ساز و مخروبه بود به کمترین باد یا بارانی تیرهایش صدا می کرد . بهلول پیش صاحب خانه رفته و گفت : اتاقی که به من دادي بی اندازه خطرناك است . زیرا به محض وزش مختصر بادي صدا از سقف و دیوارش شنیده می شود
صاحب خانه که مرد شوخی بود در جواب بهلول گفت : عیبی ندارد . البته میدانید که تمام موجودات به موقع حمد و تسبیح خداي را می گویند و این صداي تسبیح و حمد خداي است . بهلول گفت :
صحیح است ، ولی چون تسبیح و تجلیل موجودات به سجده منجر می شود من از ترس سجده خواستم زودتر فکري بنمایم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 2 مهر 1394برچسب:بهلول و صاحب حساب,

و ساعت 22:47

داستان شماره 1621

 

تعلیم دادن بهلول به یکی از دوستان

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که شخصی الاغ قشنگی جهت حاکم کوفه تحفه آورده بود . حاضرین مجلس به تعریف و
توصیف الاغ پرداختند . یکی از حاضرین براي مزاح گفت : من حاضرم به این الاغ قشنگ خواندن
بیاموزم . حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفت و به آن مرد گفت : الحال که این سخن را می گویی باید از عهده آن برآیی و چنانچه به این الاغ خواندن بیاموزي به تو جایزه بزرگی می دهم ولی چنانچه از عهده آن بر نیائی دستور می دهم تو را بکشند . آن مرد از مزاح خود پشیمان شده ناچاراً مدتی فرجه خواست و حاکم ده روز براي این کار به او فرصت داد
آن مرد الاغ را برداشت به خانه آورد حیران و سرگردان و نمی دانست این کار به کجا خواهد رسید . لاعلاج به بازار رفت و در بین راه بهلول را دید و چون سابقه آشنایی با او داشت دست به دامن اوزد و قضیه مجلس حاکم و الاغ را براي او تعریف نمود . بهلول گفت غم مخور که این کار از دست من بر می آید و هر دستوري به تو می دهم عمل نما . پس به او دستور داد تا یک روز تمام به الاغ غذا ندهد و سپس در بین صفحات کتابی براي الاغ جو گذارد و کتاب را جلوي الاغ ورق بزند . الاغ چون گرسنه است با زبان جو هاي صفحات کتاب را برداشته و می خورد و گفت این عمل را هر روز به همین نحو تکرار نما . و روز دهم او را گرسنه نگهدار و وقتی به مجلس حاکم رفتی همان کتاب را با الاغ به نزد حاکم ببر . آن روز دیگر بین صفحات کتاب جو نگذار و آن کتاب را در حضور حاکم جلوي الاغ قرار بده . آن مرد به همین نحو عمل نمودو چون روز موعود فرا رسید الاغ را برداشته با کتاب به نزد حاکم برد و در حضور حاکم و جمعی از دوستانش کتاب را جلوي الاغ گذارد . الاغ بیچاره چون گرسنه بود به عادات روزهاي قبل که فکر می کرد بین صفحات کتاب ، جو می باشد شروع به ورق زدن کتاب نمود و چون به صفحه آخر رسید و دید که جو بین صفحات نیست ، بناي عرعر نمود و بدین وسیله خواست بفهماند که گرسنه است و حاضرین مجلس و حاکم که نمی دانستند چه ابتکاري در این عمل است ، باور نمودند که در حقیقت الاغ می خواهد کتاب بخواند و همه در این کار متعجب بودند . ناچار حاکم بر عهد خود وفا نمود و انعام قابل توجهی
به آن مرد داد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 1 مهر 1394برچسب:تعلیم دادن بهلول به یکی از دوستان,

و ساعت 22:44

داستان شماره 1620

 

سوال هارون از بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي هارون الرشید که مست باده ناب بود در قصري مشرف به دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشان دجله مشغول . در این حال بهلول بر هارون وارد شد . هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت : امروز یک معما از تو سوال می نمایم . اگر جواب صحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند ، بهلول گفت من به زر احتیاجی ندارم ولی به یک شرط قبول می نمایم .که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم ، باید صد نفر از اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند را آزاد نمایی و اگر جواب صحیح ندادم مرا در دجله غرق نما . هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود : اگر یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف داشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی یک یک از این طرف رودخانه به آن ط رف ببریم ، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرف رودخانه برد که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ گوسفند را ؟ بهلول گفت : اول باید گرگ را بگذاریم و گوسفند را آن طرف رودخانه ببریم و بعد برگردیم علف را برداریم و ببریم و چون علف را آن طرف رودخانه بردیم باز گوس فند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند را بگذاریم و گرگ را ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم . پس اینها یک به یک برده می شوند و نه گوسفند می تواند علف را بخورد و نه گرگ می تواند گوسفند را بدرد .
هارون گفت : احسنت جواب صحیح دادي ، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها از
شیعیان علی (ع) بودند گفت و م نشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها را شناخت از شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 30 شهريور 1394برچسب:سوال هارون از بهلول,

و ساعت 22:41

داستان شماره 1619

 

مباحثه بهلول با مرد فقیه

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند ک ه فقیهی مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشید شنید که آن مرد به شهر بغداد آمده اورا به دارالخلافه طلبید
آن مرد نزد هارون الرشید رفت . خلیفه مقدم او را گرامی داشت و با عزت او را نزدیک خود نشاند و
مشغول مباحثه شدند . در همین اثنا بهلول وارد شد . هارون او را به امر جلوس داد . آن مرد نگاهی به وضع بهلول انداخت و به هارون الرشید گفت : عجب است از مهر و محبت خلیفه که مردمان عادي را اینطور محبت می نماید و به نزد خود راه میدهد . چون بهلول فهمید که آن شخص نظرش به اوست با کمال قدرت به آن مرد تغییر نمود و گفت : به علم ناقص خود غره مشو و به وضع ظاهر من نگاه منما . من حاضرم با تو مباحثه نمایم و به خلیفه ثابت نمایم که تو هنوز چیزي نمی دانی ؟
آن مرد در جواب گفت : شنیده ام که تو دیوانه اي و مرا با دیوانه کاري نیست . بهلول گفت : من به
دیوانگی خود اقرار می نمایم ولی تو به نفهمی خود قائل نیستی ؟
هارون الرشید نگاهی از روي غضب به بهلول انداخت و او را امر به سکوت داد ولی بهلول ساکت نشد و به هارون الرشید گفت اگر این مرد به علم خود اطمینان دارد مباحثه نماید . هارون به آن مرد فقیه گفت : چه ضرر دارد مسائلی از بهلول سوال نمایی ؟
آن مرد گفت به یک شرط حاضرم و آن شرط بدین قرار است که من یک معما از بهلول می پرسم ،
اگر جواب صحیح داد من هزار دینار زر سرخ به او می دهم ولی اگر در جواب عاجز ماند باید هزار
دینار زر سرخ به من بدهد
بهلول گفت : من از مال دنیا چیزي را مالک نیستم و زر و دیناري موجود ندارم ولی حاضر چنانچه
جواب معماي تو را دادم زر از تو بگیریم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز ماندم در اختیار تو قرار بگیرم و مانند غلامی به تو خدمت نمایم . آن مرد قبول نمود و بعد معمایی بدین نحو از بهلول سوال کرد : در خانه اي زنی با شوهر شرعی خود نشسته و در همین خانه یک نفر در حال نماز گذاردن است و نفر دیگر هم روزه دارد . در این حال مردي از خارج وارد این خانه میشود به محض وارد شدن آن زن و شوهري که در آن خانه بودند به یکدیگر حرام می شوند و آن مردي که نماز می خواند نمازش باطل و مرد دیگر روزه اش باطل می گردد . آیا میتوانی بگویی این مرد که بود ؟

بهلول فوراً جواب داد : مردي که وارد این خانه شد سابقاً شوهر این زن بود . به مسافرت می رود و چون سفر او به طول می انجامد و خبر می آورند که او مرده است ، آن زن با اجازه حاکم شرعی به ازدواج این مرد که پهلوي او نشسته بود در می آید و به دو نفر پول می دهد که یکی براي شوهر فوت شده اش نماز و دیگري روزه بگیرد . در این بین شوهر سفر رفته که خبر کشته شدن او را منتشر کرده بودند ، از سفر باز می گردد . پس از شوهر دومی بر زن حرام می شود و آن مرد که نماز براي میت می خواند نمازش باطل می گردد
و همچنین آن یک نفر که روزه داشت چون براي میت بود روزه او هم باطل می شود
هارون الرشید و حاضرین مجلس از حل معما و جواب صحیح بهلول بسیار خوشحال شدند و همه به بهلول آفرین گفتند . بعد بهلول گفت الحال نوبت من است تا معمایی سوال نمایم . آن مرد گفت سوال کن . بهلول گفت : اگر خمره اي پر از شیره و خمره اي پر از سرکه داشته باشیم و بخواهیم سکنگبین درست نماییم . پس یک ظرف از سرکه برداریم و یک ظرف هم از شیره و این دو را در ظرفی ریخته و بعد متوجه شویم که موشی در آنهاست ، آیا می توانی تشخیص بد هی که آن موش مرده در خمره سرکه بوده یا در خمره شیره ؟
آن مرد بسیار فکر نمود و عاقبت در جواب دادن عاجز ماند . هارون الرشید از بهلول خواست تا خود
جواب معما را بدهد . پس بهلول گفت :
اگر این مرد به نفهمی خود اقرار نماید جواب معما را می دهم . ناچاراً آن مرد اقرار نمود . سپس بهلول گفت : باید آن موش را برداریم و در آب شسته و پس از آنکه کاملاً از شیره و سرکه پاك شد شکم او را پاره نماییم اگر در شکم او سرکه باشد پس در خمره سرکه افتاده و باید سرکه را دور ریخت و اگر در شکم او شیره باشد پس در خمره شیره افتاده و باید شیره ها را بیرون ریخت . تمام اهل مجلس از علوم و فراست بهلول تعجب نمودند و بی اختیار او را آفرین می گفتند و آن مرد فقیه سر به زیر ناچاراً هزار دینار که شرط نموده بود را تسلیم بهلول نمود و بهلول تمانی آنها را در میان فقیریان تقسیم نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 29 شهريور 1394برچسب:مباحثه بهلول با مرد فقیه,

و ساعت 22:36

داستان شماره 1618

 

بهلول و سیاح

بسم الله الرحمن الرحیم
 
آورده اند یکی از سیاحان خارجی وارد شهر بغداد شد و به دربار هارون الرشید بار یافت و چون به حضور خلیفه رسید سوالاتی چند از وزراء و دانشمندان در حضور خلیفه نمود ولی هیچکدام نتوانستند به سوالات آن سیاح جواب صحیح دهند
خلیفه غضبانک شده و به وزراء و علماء دربار گفت اگر جواب این شخص را ندهید ، کلیه اموال شماها را به او خواهم داد . حاضرین بیست و چهار ساعت مهلت خواستند و خلیفه به آنها فرجه داد و بعد یکی از آنها گفت فکر می کنم باید به سراغ بهلول برویم و غیر از بهلول دیگري نمی تواند جواب سوالات سیاح رابه درستی و راستی بدهد . پس به دنبال بهلول رفتند و او را از ماوقع خبردار نمودند و بهلول قبول نمود که جواب سوالات سیاح را بدهد . فرداي آن روز که بنا بود در حضور خلیفه جواب سیاح را بدهند
بهلول حاضر شد و رو به سیاح نمود و گفت : هر سوالی دارید بنمایید من براي جواب دادن حاضرم
سیاح با عصاي خود دایره اي کشید و بعد رو به بهلول نمود . بهلول بدون معطلی خطی وسط دایره کشید و آن را به دو قسمت نمود . سیاح باز دایره اي کشید بهلول این دفعه دایره را به چهار قسمت کرد و با دست یک قسمت را به سیاح نشان داد و گفت : این قسمت خشکی و این سه قسمت آب است
سیاح دانست که بهلول غرض او را دانسته و به سوالات او درست جواب داده است . پس در حضور
علماء و حاضرین و خلیفه بهلول را تحسین فراوان نمود و بعد پشت دستش را به زمین گذاشته و انگشتهارا به طرف آسمان گرفت . بهلول عکس عمل او را نمود . یعنی انگشتها را به زمین گذاشت و پشت دست را رو به هوا کرد . سیاح بی اندازه او را تحسین نمود و به خلیفه گفت :
از داشتن چنین عالم دانشمندي باید خیلی به خود بالید . خلیفه پرسید مقصود از این سوال و جواب را نفهمیدم . سیاح جواب داد من اول دایره کشیدم و مقصودم نشان دادن شکل کره زمین بود . بهلول فهمید و آن را به دو قسمت تقسیم نمود و به من فهماند که به کرویت زمین معتقد اس ت و بلکه رموز را به دو قسمت نیم کره شمالی و جنوبی تقسیم کرد و مرتبه دوم که دایره کشیدم و آن را به چهار قسمت نمود به من فهمانید که زمین چهار قسمت است که یک قسمت آن خشکی و سه قسمت دیگر آب است
مرتبه سوم که من کف دست را به زمین و انگشتان را به هوا نمودم و غرض من از نباتات و رستنی هاي زمین و اسرار نمو و رشد آنها بود . بهلول هم با دست خود باران و اشعه آفتاب را نشان داد و فهمانید که نمو نباتات بوسیله باران و اشعه آفتاب است ، پس به چنین دانشمندي باید بالید . حاضران از حاضر جوابی بهلول و نجات دادن آنها از غضب هارون شکر خداي را بجا آورده و از بهلول تشکر فراوان نمودند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 28 شهريور 1394برچسب:بهلول و سیاح,

و ساعت 22:33

داستان شماره 1617


سوال هارون از بهلول در باره حضرت علی ( ع

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي هارون بر بهلول وارد شد . هارون در آن وقت سرخوش و سرحال بود از بهلول پرسید
آیا علی ابن ابیطالب افضل بر عباس عموي پیغمبر بود یا ابن عباس افضل بر علی ؟
بهلول جواب داد اگر حقیقت را بگویم در امانم هارون گفت در امانی . بهلول گفت
علی (ع) بعد از محمد ابن عبدالله (ص) افضل است برجمیع اهل اسلام بلکه افضل است بر جمیع پیغمبران سلف ، به دلیل اینکه رادمردي با فتوت دین باوري است با حقیقت و جمیع فصائل نیکو در او جمع و در  مقابل دین و دستورات الهی ذره اي قصور نورزیده و تمام دستورات الهی را مو به مو به مرحله عمل در  آورده است و چنان عقیده راسخ و محکم داشت که جان خود بلکه جان اولاد خود را درمقابل  دستورات دینی ناچیز می شمرد و در تمام غزوات خود از پیش قراولان لشکر بود و هرگز دیده نشد که در جنگی پشت به دشمن نماید و در این خصوص از جنابش سوال نمودند که در غزوات ملاحضه جان خود را نمی فرمایید و خداي نخواسته ممکن است ازعقب سر قصد جان شما را بنمایند .جواب فرمودند : جنگ من براي دین خدا است و ذره اي هوا و هوس و سود و غرض شخصی د ر کار نیست و جان من در ید قدرت الهی است و چنانچه کشته شوم به خواست خدا و به راه خدا بوده و چه سعادت و لذتی از این افضل تر که در راه خدا کشته شوم و در جوار مردان خدا و مومنین راه حق و حقیقت جاي گیرم و نیز علی (ع) در موقعی که امیر و خلیفه مسلمین بود شب و روز آسایش نداشت و تمام وقت شریف خود را صرف امور مسلمین و عبادت خداوند متعال می نمود و دیناري از مال مسلمین و بیت المال را بیهوده صرف ننموده و حتی عقیل برادر او که عائله زیادي داشت خواهش نمود که حق او را از بیت المال غیر از آنچه که به او میرسد دهد ، علی (ع) خواهش او را رد نمود . عقیل اصرار نمود آن حضرت عقیل را به خانه خود دعوت نمود و چون عقیل به خانه حضرت رفت و وضع زندگی امیر و خلیفه مسلمین را دید
دیگر شرم نمود که خواهش خود را تکرار نماید و نیز به تمام حکام دستور می داد که به مردم ظلم
ننمایند و با عدالت و انص اف بین آنها حکم نمایند و هر حاکمی که ذره اي ظلم و ستم روا می داشت بر او سخت می گرفت و او را فوراً معزول می نمود و او را از مجازات معاف نمی کرد اگر چه از نزدیک ترین بستگانش بود
چنانچه ابن عباس در موقعی که حاکم بصره بود مبلغی از وجوه بیت المال را صرف امور شخصی نموده بود آن حضرت آن مبلغ را از او بازخواست نمود و براي این عمل او را سرزنش کرد و موعدي مقرر فرمود تا ابن عباس آن وجه را ارسال دارد ولی ابن عباس نتوانست و می دانست که علی خلیفه اي نیست که خطاي او را نادیده گیرد از این لحاظ به مکه فرار نمود و در خانه خدا بست نشست تا در امان باشد
هارون از شنیدن این مطالب منفعل و مسجل شد و خواست دل بهلول را به درد آورد گفت پس با این همه فضل و کرامت چرا او را کشتند ؟ بهلول جواب داد : بیشتر مردان راه حق و حقیقت را کشتند مانند عیسی بن مریم و داوود و یحیی و هزاران پیامبر ان و نیکوکاران در راه خدا مجادله می فرمودند . هارون گفت : الحال کشته شدن علی (ع) را برایم تعریف نما . بهلول گفت : از حضرت امام زین العابدین روایت است که چون ابن ملجم قصد قتل علی (ع) را کرد دیگري را با خود آورده بود ، آن ملعون به خواب عمیقی فرو رفته بود و نی ز خود ابن ملجم هم به خواب بود و چون امیرالمومنین وارد مسجد شد خفتگان را بیدار فرمود تا مشغول نماز شوند . چون اقامه نماز نمود و به سجده رفت ابن ملجم ضربتی به سر آن حضرت زد و آن ضربت به جایی اصابت نمود که قبلاً عمرو بن عبدود در جنگ بر سر مبارك آن حضرت زده بود و از این ضربت فرق تا به ابروي آن حضرت شکافته شد و چون شمشیر آن ملعون با زهر آلوده بود پس از سه روز دار فانی را وداع نمود و در ساعت آخر روي به جانب فرزندان خود کرد و فرمود : رفیق اعلا و صحبت انبیاء اوصیا بهتر است براي دوستان خدا از دنیاي بی بقاء اگر من از این ضربت کشته شوم قاتل مرا جز یک ضربت نزنید چون او یک ضربت به من زده است و بدن او را قطعه قطعه ننمایید . این را فرمود و ساعتی مدهوش شد . چون به هوش آمد باز فرمود که در این وقت رسول خدا (ص) را
دیدم که مرا تکلیف رفتن می کند و فرمود که فردا نزد ما خواهی بود . این بگفت و از دنیا رحلت فرمود : و در آن ساعت آسمان متغیر گردید و زمین بلرزید و صداي تسبیح و تقدیس از میان هوا به گوش مردم رسید و همه دانستند که صداي ملکوت است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 27 شهريور 1394برچسب:سوال هارون از بهلول در باره امام علی ( ع,

و ساعت 22:25

داستان شماره 1616

 

سوال هارون درباره امین و مامون

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که روزي بهلول به قصر هارون رفت و در بین راه هارون رادید . هارون پرسید : بهلول کجا میروي ؟ بهلول جواب داد به نزد تو می آیم . هارون گفت
من به قصد رفتن به مکتب خانه می روم تا از نزدیک وضع فرزندانم امین و مامون را ببینم و چنانچه مایل باشی می توانی همراه من بیایی
بهلول قبول نمود و به اتفاق هارون وارد مکتبخانه شدند .ولی آن وقت امین و مامون براي چند دقیقه اجازه گرفته و بیرون رفته بودند . هارون از معلم از وضع امین و مامون سولاتی نمود . معلم گفت : امین که فرزند زبیده که سرور زنان عرب است ولی بسیار کو دن و بی هوش است و بلعکس مامون بسیار بافراست و زیرك و چیز فهم . هارون قبول ننمود
آموزگار کاغذي زیر فرش محل نشستن مامون گذارد و خشتی هم زیر فرش امین نهاد و پس از چنددقیقه که امین و مامون وارد مکتبخانه شدند و چون پدر خود را دیدند زمین ادب را بوسه داده و سر جاي خود نشستند . مامون چون نشست متفکر به سقف و اطراف خود نگاه می کرد . معلم به مامون گفت: تو را چه می شود که چنین متفکري ؟
مامون جواب داد ، از موقعی که از مکتب خانه خارج شدم و تا به حال که نشسته ام یا زمین به اندازه کاغذي بالا آمده یا اینکه سقف به همین اندازه پایین رفته است
در این حال آموزگار از امین سوال نمود آیا تو هم چنین احساسی می نمایی ؟
امین جواب داد : چیزي حس نمی کنم . آموزگار لبخندي زده و آن دو را مرخص نمود . چون امین و
مامون از مکتبخانه خارج شدند معلم به هارون گفت : بحمدالله که به حضرت خلیفه حرف من ثابت شد. خلیفه سوال نمود : آیا سبب آن را می دانی ؟
بهلول جواب داد اگر به من امان دهی حاضرم علت آن را بگویم . هارون جواب داد در امانی هرچه می دانی بگو . بهلول گفت:  ذکاوت و چالاکی اولاد از دو جهت است . جهت اول چنانچه مرد و زن به میل و رغبت سرشار و شهوت طبیعی با هم آمیزش نمایند اولاد آنها با ذکاوت و زیرك می شود و سبب دوم چنانچه زن و شوهر از حیث خون و نژاد با هم تفاوت داشته باشند ، اولاد آنها زیرك و باهوش و قوي می شود چنانچه این امر در درختان و حیوانات هم به تجربه رسیده است و چنانچه درخت میوه را به درخت م یوه دیگر پیوند بزنند آن میوه آن شاخه پیوند خورده بسیار مرغوب و اعلا می شود و نیز اگر دو حیوان مثلاً الاغ و اسب با هم آمیزش دهند قاطر از آن دو متولد می شود که بسیار باهوش و قوي و چالاك می باشد
بنابراین امین که فراست خوبی ندارد از این سبب است که خلیفه و ز بیده از یک خون و یک نژاد می باشند و مامون که با این فراست و ذکاوت قوي می باشد از آن لحاظ است که مادر او از نژادي غریب و با خون خلیفه تفاوت بسیار دارد خلیفه از جواب بهلول خنده نمود و گفت : از دیوانه غیر از این توقعی نمی توان داشت . ولی معلم در دل حرف بهلول را تصدیق نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 شهريور 1394برچسب:سوال هارون در باره امین و مامون,

و ساعت 22:23

داستان شماره 1615

 

سوال مردي از بهلول در باره شیطان

بسم الله الرحمن الرحیم
روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت : اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 شهريور 1394برچسب:سوال در باره شیطان,

و ساعت 10:42

داستان شماره 1614

 

بهلول و دزد

بسم الله الرحمن الرحیم
گویند روزي بهلول کفش نو پوشیده بود . داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد . در آن محل مردي را دید
که به کفشهاي او نگاه می کند . فهمید که طمع به کفش او دارد . ناچاراً با کفش به نماز ایستاد .آن دزد
گفت با کفش نماز نباشد . بهلول گفت : اگر نماز نباشد کفش باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 شهريور 1394برچسب:بهلول و دزد,

و ساعت 10:41

داستان شماره 1613

 

پیله پیاز

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی «بهلول» نزد «هارون» می‌رود و درخواست مقداری پیه می‌کند تا با آن « پیه پیاز»، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بوده، فراهم سازد. «هارون» به خدمتکارش می گوید که مقداری شلغم پوست کنده، نزد او بیاورند تا شاهد عکس‌العمل او باشند و بیازمایند که آیا او می‌تواند میان پیه و شلغم پوست‌کنده تمایزی قائل شود.«بهلول» نگاهی به شلغم‌ها می‌اندازد، آن‌ها را به زبانش نزدیک می‌سازد، بو می‌کند و بعد می‌گوید: «نمی‌دانم چرا از وقتی که تو حاکم مسلمانان شده‌ای، چربی هم از دنبه رفته‌است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 شهريور 1394برچسب:پیله پیاز,

و ساعت 10:39

داستان شماره 1612

 

دوست داشتنی ترين حيوان عالم

بسم الله الرحمن الرحیم
خوا جه اي زشت روي از او پرسيد، از ميان
حيوانات عالم ، كدامين را بيشتر دوست داری
گفت بهلول: تو را

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 22 شهريور 1394برچسب:دوست داشتنی ترین حیوان عالم,

و ساعت 22:56

داستان شماره 1611


دنيا را چگونه مي بيني؟

بسم الله الرحمن الرحیم
ابلهي پرسيد، دنيا را چگونه مي بيني؟
بهلول گفت: تو سعادتمند خواهي زيست
ابله در حيرت شد و گفت: اين چه جوابي است كه به پرسش من مي دهي؟
گفت: نيكو جوابي است، زيرا عاقل آنچه را ميداند نمي گويد، اما آنچه را كه بگويد مي داند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 21 شهريور 1394برچسب:دنیا را چطور می بینی,

و ساعت 22:54

داستان شماره 1610

 

بهلول و مستخدم

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداري از آن در ریشش ریخته
بود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت : کبوتر خورده ام . بهلول
جواب داد قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی ؟
بهلول گفت : فضله اي بر ریشت نمودار است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 20 شهريور 1394برچسب:بهلول و مستخدم,

و ساعت 22:52

داستان شماره 1609

 

بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسید

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاري می نمود . مسافران از گریه و زاري آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غلام خواست تا اجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید . بازرگان اجازه داد . بهلول فوري امر نمود تا غلام را به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیرون آوردند . غلام از آن پس به گوشه اي از کشتی ساکت و آرام نشست
اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟
بهلول گفت : این غلام قدر عاف یت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جاي امن و آرامی است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 19 شهريور 1394برچسب:بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسید,

و ساعت 22:51

داستان شماره 1608

 

هارون و مرد شیاد

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند که شیادي به حضور هارون الرشید خلیفه عباسی بار یافت و خود را سیاح معرفی نمود . هارون الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود سوالاتی می نمود تا به محصولات و جواهرات و صنایع هندوستان رسید . آن مرد شیاد شرح جواهراتی را براي خلیفه عبا سی بیان می نمود که خلیفه نادیده عاشق و طالب آنها بود . منجمله به خلیفه گفت
در هندوستان معجونی می سازند که قوه و نیروي جوانی را به انسان بازمی گرداند و مرد شصت ساله اگر از آن معجون بخورد مانند جوانی بیست ساله با نشاط و مقتدر می شود
خلیفه بی اندازه طالب آن معجون و پاره اي از جواهرات که آن سیاح شرح داد گردید و گفت
چه مبلغ هزینه لازم داري تا از آن معجون و جواهراتی که شرح دادي برایم بیاوري ؟
آن مرد شیاد براي آوردن آنها مبلغ 50 هزار دینار طلا درخواست نمود . هارون 50 هزار دینار را حواله
نمود تا خازن ( خزانه دار ) به آن مرد شیاد بدهد . آن مرد شیاد مبلغ را گرفت و رهسپار وطن خود
گردید  خلیفه تا مدتی به انتظار نشست ولی خبري از آن مرد شیاد نشد . خلیفه از موضوع بی اندازه غمگین و هرموقع به یاد می آورد افسوس می خورد و روزي که جعفر برمکی و چند نفر دیگر در حضور بودن  سخن آن مرد شیاد به میان آمد . خلیفه گفت
اگر این مرد شیاد را به چنگ آورم علاوه برآنکه چند برابر مبلغی که به او دادم ، خواهم گرفت ، دستور می دهم سر او را از بدن جدا و به دروازه بغداد آویزان نمایند تا عبرت دیگران گردد
بهلول قهقهه زد و گفت : اي هارون قصه تو و مرد شیاد درست مانند قصه خروس و پیره زن و روباه است
هارون گفت چگونه است قصه خروس و روباه و پیره زن بیان نما
بهلول گفت : گویند توره اي خروسی را از پیره زنی گرفت . آن پیره زن به عقب توره می دوید و فریاد می زد به دادم برسید توره خروس دو منی مرا دزدید . توره پریشان باخود می گفت این زن چرا دروغ می گوید این خروس این مقدار که این پیره زن می گوید نیست . از قضا روباهی سر رسید و به توره
گفت : چرا متفکري ؟ - توره ماوقع را بیان نمود
روباه گفت : خروس را زمین را بگذار تا من آن را وزن نمایم . چون توره خروس را زمین گذارد روباه
آن را برداشت و فرار نمود و گفت به پیره زن بگو پاي من این خروس را سه من حساب کند . هارون از قصه بهلول خنده بسیار نمود و او را آفرین گفت

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 18 شهريور 1394برچسب:هارون و مرد شیاد,

و ساعت 22:48

داستان شماره 1607

 

تدیبر نمودن بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم
آورده اند روزي بهلول از راهی می گذشت . مردي را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند
بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت
آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی . آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود
بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت . آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم
تو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً تک لم منما . اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت . بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمت آنها مسجدي بسازي  عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟
بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خورده آهن ی و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد . مرد عطار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود . آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت کیسه امانت این شخص در انبار است . فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 17 شهريور 1394برچسب:تدبیر نمودن بهلول,

و ساعت 22:46

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا ( 1

داستانهایی درباره خدا ( 2

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _( 1

قضاوتهای امام علی( ع _( 2

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای زیبایی از دین ( 1

داستانهای زیبایی از دین ( 2

داستانهای اصیل ایرانی ( 1

داستانهای اصیل ایرانی ( 2

داستانهای طنز ( عالی_ 1

داستانهای طنز ( عالی_ 2

داستانهای طنز ( عالی_ 3

داستانهای طنز ( عالی_ 4

داستانهای طنز ( خوب_ 1

داستانهای طنز ( خوب_ 2

داستانهای طنز ( خوب_ 3

داستانهای طنز ( خوب_ 4

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای پيغمبران ( 1

داستانهای پیغمبران ( 2

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای واقعیتها ( 1

داستانهای واقعیتها ( 2

داستانهای شنیدنی ( 1

داستانهای شنیدنی ( 2

داستانهای آموزنده ( 1

داستانهای آموزنده ( 2

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای پادشاهان

داستانهای سخنرانی

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای موفقیتها

داستانهای بهلول ( 1

داستانهای بهلول ( 2

داستانهای بهلول ( 3

داستانهای جالب ( 1

داستانهای جالب ( 2

داستانهای جالب ( 3

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای شیوانا

داستانهای زندگی

داستانهای طمع

بقیه داستانها ( سری 1

بقیه داستانها ( سری 2

بقیه داستانها ( سری 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 1

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 2

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 3

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 4

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 5

داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6

شهرام شيدايی

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

آبان 1393

مهر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

»تعداد بازديدها:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 384
بازدید دیروز : 527
بازدید هفته : 1739
بازدید ماه : 16366
بازدید کل : 106438
تعداد مطالب : 1637
تعداد نظرات : 379
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك .................. چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی
کد قفل مطالب کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک نظر سنجی فوتبال ایران فوتبال اسپانیا فوتبال انگلیس فوتبال ایتالیا فوتبال آلمان فوتبال فرانسه لیگ آزادگان ( گروه الف لیگ آزادگان ( گروه ب سخنی از بهشت ترجمه متن تقویم شمسی تقویم میلادی