داستانهای باحال_ داستان سرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..
















اسلام و عليكم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان: برای خواندن داستانها به آرشيو وبلاگ در سمت راست بريد و به ترتيب ماه كه در هر
ماه سی داستان گذاشته ام بخونيد

بلاخره از هزارمیش هم گذشتیم.بچه ها من این داستانها رو به عشق خودم مینویسم میخوام تو آینده یه یادگاری بزارم و برم برام مهم نیست که تو نظرات شرکت میکنید یا نه. دلم میخواد شرکت کنید و دوستان خوبی در این مدتی که هستم باشیم همه اونایی که لینگشون کرده بودم دوستانم بودند بعضیها هم حقیقی بودند همشون از مجازی رفتند من موندم و تنهایی که بیشتر سرمو با این وبلاگ میگذرونم منم زیاد نمیمونم وقتش برسه میرم.بگذریم

بچه ها هر کی داستان جدید داره تو کامنتها خصوصی بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ میزارم البته داستانهایی که تو وبلاگم وجود نداره. هر کی دوست داره تو کامنت بنویسه بااسم خودش تو وبلاگ ثبت بشه. دوست دار همتون شهرام

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در چهار شنبه 13 فروردين 1393برچسب:اسلام و عليكم,

و ساعت 18:46

داستان شماره 1319

 

 چند نمونه از قضاوت حیرت انگیز حضرت علی(ع

یک ) مردی سنگی بر چشم سالم یک مرد  یک چشمی زد واو را کور کرد.  حضرت علی(ع) به مرد یک چشمی گفت :میتوانی یک چشم او را کور کرده نصف دیه را از او بگیری.چون یک چشم تو به منزله دو چشم است

دو ) مردی نذر کرده بود پیاده به خانه خدا برود چون در راه مجبور بود از رودخانه  عبور کند از حضرت علی(ع) حکم ان پرسید.  حضرت علی (ع)گفت :در قایق سر پا بایست

سه ) درباره شکستن قسم که کفاره اش طعام دادن به فقیر است از حضرت علی (ع) پرسیدند. اگر ده فقیر یافت نشود چه باید کرد. ایشان فرمودند:یک فقیر را ده روز ودو فقیر را پنج روز و.......باید طعام داد

چهار ) گروهی گاو سرکشی را تعقیب میکردند و بسم الله گویان او را با شمشیر کشتند . از حضرت علی (ع) حکمش را پرسیدند .علی (ع) گفت:این یک نوع تزکیه سریع است

پنج ) حضرت علی (ع) گفته است خوردن گوشت مرغ نجاست خوار جایز نیست مگر اینکه سه روز غذای پاک بخورد  ومرغابی پنج روز و گوسفند ده روز  وگاو بیست روز وشتر چهل روز

شش ) کفن دزدی رادر عهد معاویه نزد او اوردند معاویه به اطرافیان خود گفت :حال چه باید کرد.؟ گفتند او را باز خواست کرده رها کن از ان میان مردی گفت :علی ابن ابیطالب چنین نکرده است. معاویه گفت پس چه کرده است . ان مرد گفت: حضرت علی (ع) می گفت دست کفن دزد  باید قطع شود. زیرا هم دزد است و هم پرده در احترام مردگان است

هفت ) دزدی را نزد حضرت علی (ع) اوردند دستش را قطع کرد.دفعه دیگر باز دزدی کرده بود اورا اوردند حضرت پایش را برید. دفعه سوم که دزدی کرده بود حضرت علی (ع) گفت :چون یک دست و یک پایش بریده شده است  باید او را حبس کرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 29 آبان 1393برچسب:قضاوتهای حیرت انگیز امام علی ( ع,

و ساعت 20:40

داستان شماره 1318

 

جلوگیری از دو بار قصاص

مردی مرد دیگری را كشت ، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بكشند، برادر مقتول قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته است . اولیای قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم ، مرد فریاد برآورد تو یك بار مرا كشته ای و حقی بر من نداری . مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت امیر علیه السلام رفته و از او داوری خواستند. علی علیه السلام به قاتل فرمود: شتاب مكن ، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست . عمر گفت : پس حكمشان چیست ؟ علی علیه السلام : ابتدا قاتل شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد. برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرف نظر كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 28 آبان 1393برچسب:جلوگیری از دو بار قصاص,

و ساعت 20:37

داستان شماره 1317


حکایت ردالشمس ( برگشتن خورشید

یکی از معجزات و براهین روشن الهی که خداوند به خاطر امیرمؤمنان علی -علیه السلام- آن را آشکار نمود، حادثه "رد الشمس" (برگشتن خورشید) است که روایات آن بسیار و سیره‌نویسان و مورخین آن را نقل کرده‌اند و شاعران آن را به شعر در آورده‌اند و موضوع "رد الشمس" برای علی-علیه السلام- دو بار اتفاق افتاد: یکی در زمان زندگی رسول خدا –صل االله علیه آله- و دیگری پس از وفات رسول خدا -صل الله علیه و آله

بازگشت خورشید در زمان رسول خدا

در مورد بازگشت خورشید در زمان رسول خدا – صل الله علیه و آله- اسماء بنت عمیس و ام سلمه همسر رسول خدا – صل الله علیه و آله- و جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و جماعتی از اصحاب نقل کرده‌اند: «روزی رسول خدا –صل الله عیه و آله- همراه علی –علیه السلام- در خانه‌اش بود، در این هنگام حضرت جبرئیل –سلام الله علیه- از جانب خداوند سبحان نزد پیامبر - صل الله علیه و آله- آمد و با او با رازگویی پرداخت، وقتی که سنگینی وحی، وجود پیامبر - صل الله علیه و آله- را فراگرفت، آن حضرت که می‌بایست به جایی تکیه کند، زانوی علی را بالش خود قرار داد و سرش را روی زانوی آن حضرت گذارد.این موضوع از وقت نماز عصر تا غروب خورشید ادامه یافت و امیرالمؤمنین – علیه السلام - ،چون نمی‌توانست سر رسول خدا - صل الله علیه و آله- را به زمین بگذارد، نماز عصر را در همان حال نشسته خواند و رکوع و سجده را با اشاره انجام داد، وقتی که رسول خدا - صل الله علیه و آله- از حالت وحی بیرون بیرون آمد و به حال عادی برگشت به علی – علیه السلام- فرمود: «آیا نماز عصر تو فوت شد»؟
علی – علیه السلام- عرض کرد: «به خاطر آن حالتی که بر اثر وحی بر شما عارض شده بود، نتوانستم سر شما را به زمین بگذارم و برخیزم نماز را بخوانم
پیامبر - صل الله علیه و آله- فرمود: «از خدا بخواه تا خورشید را برای تو باز گرداند تا تو نماز عصر را ایستاده در وقت خود بخوانی». امام علی – علیه السلام- این موضوع را از خدا خواست و خدا دعایش را مستجاب کرد و خورشید که غروب کرده بود بازگشت و در همان فضای آسمان که هنگام عصر قرار می‌گیرد، قرار گرفت. امیرالمؤمنین – علیه السلام- نماز عصر خود را در وقتش خواند، سپس خورشید غروب کرد
اسماءبنت عمیس می‌گوید: « سوگند به خدا! هنگام غروب خورشید صدایی همچون اره هنگام کشیدن روی چوب، از آن شنیدم
(در مورد بازگشت خورشید، بعضی آن را از نظر علمی و انظام در منظومه شمسی چنین ترسیم کرده‌اند: خداوند توده‌ی عظیم و فشرده‌ی ابر را در فضا، در همان نقطه‌ای که وقتی خورشید قرار می‍‌گرفت نشان دهنده‌ی وقت عصر بود، قرار داد. خورشید از پشت کوه به آن تابید و نور آن از توده‌ی فشرده‌ی ابر بر زمین تابید و روز را همچون وقت عصر نشان داد، علی - علیه السلام- نماز را خواند، سپس بی‌درنگ آن توده‌ی ابر رد شد و خورشید ناپدید گشت و در ظاهر چنین تصور می‌شد که خورشید بازگشته و پس از دقایقی، غروب نموده است و الله اعلم و روشن است که ایجاد توده‌ی فشرده‌ی ابر و تابش خورشید بر آن و نشان دادن وقت نماز عصر، سپس غروب غیر عادی خورشید در آن وقت که علی – علیه السلام- به دستور پیامبر - صل الله علیه و آله- دعا کرده، همه و همه معجزه است

بازگشت خورشید در زمان خلافت علی (ع

وقتی که امیرالمؤمنین علی - علیه السلام- خوست در سرزمین بابل، نزدیک کوفه، از این سوی رود فرات و آن سو بگذرد و به سوی جبهه‌ی صفین یا نهروان حرکت کند، بسیاری از همراهان آن حضرت به عبور دادن چهارپایان و اثانیه خود از آب فرات سرگرم بودند. علی - علیه السلام- با گروهی نماز عصر خود را به جماعت خواند ولی هنروز همه‌ی یارانش از آب نگذشته بودند، خورشید غروب کرد. با توجه به این که نماز عصر بسیاری از آن‌ها قضا شد و عموم آنها از فضیلت نماز جماعت با علی - علیه السلام- محروم گشتند، وقتی به محضر علی - علیه السلام- رسیدند، با او در این باره سخن گفتند. آن حضرت وقتی گفتار آن‌ها را شنید از درگاه خدا خواست تا خورشید را برگرداند و به اندازه‌ای که همه‌ی یارانش نماز عصر با جماعت در وقت عصر بخوانند. خداوند دعای امیرمؤمنان علی - علیه السلام- را به استجابت رساند و خورشید به همان نقطه‌ی فضایی که هنگام وقت عصر در آن قرار می‌گرفت بازگشت. مسلمین، نماز عصر را با آن حضرت به جماعت خواندند و پس از سلام نماز، خورشید غروب کرد و هنگام غروب صدای هولناک و بلندی از آسمان برخاست که مردم از ترس وحشت‌زده شدند و ذکر "سبحان الله و لا اله الا الله و استغفرالله و الحمد لله" را بسیار به زبان آوردند، و خدای بزرگ را به خاطر این نعمت (رد الشمس) که بر ایشان آشکار نمود، حمد و سپاس گفتند و خبر این حادثه به همه جا از شهرها و نقاط دوردست رسید و در میان مردم شایع گردید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در سه شنبه 27 آبان 1393برچسب:حکایت رد الشمس( برگشتن خورشید,

و ساعت 20:32

داستان شماره 1316


داستان قصاص

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه ای از امیرالمومنین علیه السلام قصه ای زیبا و تاثیرگذار

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند: چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟
آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت
و اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت

التــــــماس دعـــــا

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 26 آبان 1393برچسب:داستان قصاص,

و ساعت 19:48

داستان شماره 1315

 

شكار حرم

عثمان به همراه عده اى عازم مكه شد. در بين راه در منطقه اى شكارچيان كبكى را شكار كرده و آن را به ياران خليفه دادند
آنان نيز آن را با آب و نمك پخته و به عثمان پيشكش كردند
على عليه السلام كه از جريان آگاه شده بود، فرمود: از آن غذا نخوريد. عثمان گفت : اى على عليه السلام تو چرا با ما سر ناسازگارى دارى ؟ حضرت على عليه السلام فرمود: ما گروهى هستيم كه در جامه احرام هستيم . بايد آن گوشت را كسانى بخورند كه در جامه احرام نيستند
مثل اين واقعه براى پيامبر نيز اتفاق افتاده و ايشان از آن گوشت نخورده اند و بسيارى از ياران پيامبر شاهد آن ماجرا هستند. عثمان با ناراحتى دست از غذا كشيد و به جاى خود برگشت و آن خوراك را به همان شكارچيان پس ‍ داد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 25 آبان 1393برچسب:شکارحرم,

و ساعت 19:46

داستان شماره 1314

 

داستان آدم کشی

مردي را در خرابه اي ديدند كه كاردي خون آلود در دست داشت و همان نزديكي كشته اي بود كه در خون خود مي غلطيد. مرد را دستگير كردند و نزد حضرت علي (ع) بردند. علي (ع) فرمود : چه مي گويي؟ متهم گفت:من آن مرد را كشته ام علي (ع) طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگيرند. ناگهان مردي شتاب زده نزد حضرت علي (ع) آمد و گفت من آن مقتول را كشته ام. اميرالمومنين (ع) به مرد اول فرمود: چطور بر عليه خود اقرار كردي؟ متهم گفت: زيرا توانايي انكار نداشتم ، چون افرادي مرا در خرابه با كارد خون آلود بر بالين كشته ديده بودند ، بيم آن داشتم اگر اقرار نكنم مرا بزنند حقيقت مطلب اين است كه من در نزديكي آن خرابه گوسفندي ذبح كردم و با كارد خوني براي قضاي حاجتي داخل در خرابه شدم ، كشته اي را ديدم پس رفتم و به او نگاه مي كردم كه اين گروه وارد خرابه شدند و مرا دستگير نمودند. علي (ع) به بعض حاضرين فرمود اين دو نفر را نزد فرزندم حسن ببريد و از او حكم مسئله را بخواهيد. حضرت امام حسن (ع) در پاسخ آنان فرمود: به اميرالمومنين (ع) بگوئيد گر چه اين مرد مسلماني را كشته ، ولي جان ديگري را احياء نموده است و خداوند مي فرمايد: ((وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا هر كس جاني را احياء كند مثل اين است كه همه مردم را احياء كرده است)). هر دو آزاد مي شوند و خون بهاي مقتول از بيت المال پرداخت مي گردد

نقل از كتاب قضاوتهاي حضرت علي(ع) تاليف آية الله شيخ محمد تقي شوشتری

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 24 آبان 1393برچسب:داستان آدم کشی,

و ساعت 19:45

داستان شماره 1313


 نیرنگ رفیق

دو نفر امانتی را به زنی سپردند و به او گفتند: هر گاه هر دو نفر با هم نزد تو آمدیم ، آن را به ما برگردان. مدتی بعد، یکی از آن دو نفر نزد زن آمد و گفت رفیقم مرد. اکنون امانتی را به من بده. زن ا مانتی را به او نداد. اما آن زن آنقدر برای گرفتن امانتی نزد زن آمد که زن خسته شد و امانتی را به او پس داد. مدتی بعد رفیق آن مرد نزد زن آمد و خواهان پس گرفتن امانت شد
زن به او گفت: امانتی را به رفیقت دادم. بین آنها دعوی درگرفت و برای قضاوت نزد عمر رفتند. عمر به زن گفت: تو ضامن امانت هستی. امام علی (ع) نیز در آنجا حضور داشتند. زن از عمر خواست حضرت علی (ع) بین آنان قضاوت کند. عمر پذیرفت و گفت: ای علی بین آنها قضاوت کن. حضرت علی (ع) به آن مرد گفت: تو و رفیقت به این زن گفته بودید هر وقت هر دو با هم نزد او آمدید، امانتی را به شما پس دهد. پس اکنون برو رفیقت را بیاور تا امانت را پس بگیری

از کتاب قضاوت های امام علی (ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 23 آبان 1393برچسب:نیرنگ رفیق,

و ساعت 19:41

داستان شماره 1312

 

تناقض در گفتار شاهدان و داوری شگفت انگیز حضرت علی
 

حضرت محمد پیش از هجرت از مکه به مدینه ، حضرت علی را وکیل خود در مکه قرار داد تا امانت های مردم را که نزد آن حضرت بود به مردم برگرداند . حنظله بن ابی سفیان به عمیر بن وائل ثقفی گفت : نزد علی (ع) برو و بگو من هشتاد مثقال طلا نزد محمد (ص) امانت گذاشته بودم و الان آمده ام آن ها را پس بگیرم . اگر علی از تو شاهد خواست ، ما قریشی ها شاهد تو خواهیم بود . اگر این کار را بکنی صد مثقال طلا به تو خواهم داد ؛ از جمله گردنبندی که سیزده مثقال طلا وزن داشت
عمیر پیشنهاد حنظله را پذیرفت و نزد حضرت علی رفت و خواهان پس گرفتن امانت خود شد. حضرت علی به امانت ها که نام های صاحبان آن ها روی آن ها نوشته شده بود نگاه کرد ، امانتی به نام عمیر نیافت . حضرت علی او را نصیحت کرد که از دروغ گفتن دست بردارد ، اما او همچنان بر ادعای خود پافشاری می کرد و می گفت : شاهدانم که همگی از قریش اند ، عبارتند از : ابوجهل ، عکرمه ، عقبه بن ابی معیط ، ابوسفیان و حنظله
حضرت علی فرمود : این حیله دامن خودت را خواهد گرفت و سپس دستور داد شاهدان در خانه کعبه گرد آیند . پس از آنکه شاهدان آمدند ، حضرت علی از عمیر پرسید : امانت را چه زمانی به پیامبر خدا دادی؟
عمیر گفت : نزدیک ظهر
سپس حضرت علی شاهدان را به صورت جداگانه احضار کرد و از آنها در باره زمان تحویل امانت سوال کرد . ابوجهل از پاسخ دادن طفره رفت . ابو سفیان گفت : نزدیک غروب آفتاب
حنظله گفت : آفتاب در وسط آسمان بود که عمیر امانت را به محمد داد . عقبه گفت :عصر
عکرمه گفت : صبح زود . تناقض در گفتار شاهدان روشن بود . افزون بر آن ، سخنان آنان درباره جزئیات تحویل امانت هم دارای تناقض بود .عمیر گفت : محمد امانتم را گرفت و به غلام خود داد . ابوسفیان گفت : محمد امانت را گرفت و در آستین خود قرار داد . حنظله گفت : محمد امانت را گرفت و رو به سوی خود قرار داد و زمانی که می خواست برود آن را برداشت و با خود برد . عقبه گفت : محمد امانت را گرفت و به خانه فاطمه (ص) فرستاد
حضرت علی به عمیر گفت : چرا رنگت پریده است؟ چرا صورتت زرد شده ؟ عمیر که تناقض ها را شنیده بود به ناچار اعتراف کرد . اکنون حقیقت را می گویم ؛ زیرا حیله گر ، سرانجام رسوا می شود . قسم به خدا ، من چیزی به محمد امانت ندادم . اینان مرا فریب دادند تا ادعا کنم امانتی به محمد دادم و این ها پاداش من است ؛ دینار هایی که مهر هند ، زن ابوسفیان ، بر آن ها نقش بسته بود
امیر المومنین علی (ع) فرمود : شمشیری را که در گوشه خانه است بیاورند . شمشیر را آوردند . حضرت علی شمشیر را گرفت و به آنان نشان داد و گفت : این شمشیر را می شناسید ؟
گفتند : آری ، شمشیر حنظله است
ابوسفیان گفت ؟ این شمشیر سرقت شده است
حضرت علی به او گفت : اگر راست می گویی پس غلامت مهلع ، کجاست ؟
ابوسفیان گفت : او را برای ماموریتی به طائف فرستاده ام
حضرت علی فرمود : کاش غلامت می آمد و تو او را یک بار دیگر می دیدی . اگر راست می گویی به غلامت بگو بر گردد . ابوسفیان سکوت کرد . سپس حضرت علی به ۱۰ نفر از بردگان بزرگان قریش دستور داد محلی را بکنند . آنان نیز این کار را کردند و جسد مهلع را که به قتل رسیده بود در آن یافتند . به دستور حضرت علی جسد را بیرون آوردند و به طرف کعبه بردند . مردم از حضرت علی پرسیدند : مهلع را چه کسی کشته است ؟
حضرت علی گفت : ابوسفیان و پسرش به مهلع گفتند : اگر علی را بکشی ، آزادی ! او هم در راه کمین کرد تا مرا بکشد ولی همین که به من حمله کرد من او را کشتم و شمشیرش را برداشتم . آنان بار دیگر خواستند حیله کنند ولی باز هم حضرت علی (ع) حیله آنان را نقش بر آب کرد

از کتاب قضاوت های حضرت علی (ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 22 آبان 1393برچسب:تناقص در گفتار شاهدان و داوری شگفت انگیز علی ( ع,

و ساعت 19:38

داستان شماره 1311

 

تفرقه بین گواهان و كشف جرم 

دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اینكه سرگذشت وى : در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسید، همسر آن مرد مى ترسید شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از این رو حیله اى كرد و عده اى از زنان همسایه را به منزل خود فراخواند تا او را بگیرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسایه را كه در ماجرایش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخیزید نزد على بن ابیطالب برویم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر امیرالمومنین علیه السلام شرفیاب شدند و داستان را براى آن حضرت بیان داشتند
امیرالمومنین علیه السلام به آن زن رو كرد و فرمود: آیا بر ادعایت گواه دارى ؟
گفت : آرى ، بعضى از زنان همسایه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت . آنگاه حضرت شمشیر را از غلاف بیرون كشید و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هایى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و یكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابیطالب هستم و این شمشیر را مى بینى شمشیر من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگویى تو را خواهم كشت
زن بر خود لرزید و به عمر گفت : اى خلیفه ! مرا امان ده ، الان حقیقت حال را مى گویم
امیرالمومنین علیه السلام به وى فرمود: پس بگو
زن گفت : به خدا سوگند حقیقت ماجرا از این قرار است : چون زن آن مرد، زیبایى و جمال دختر را دید، ترسید شوهرش با او ازدواج نماید از این جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانید و ما او را گرفتیم و خود با انگشت بكارتش را برداشت . در این موقع امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اكبر! من اولین كسى بودم پس از حضرت دانیال كه بین شهود تفرقه انداخته از این راه حقیقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا دیه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنایتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگیرد و آن حضرت علیه السلام مهرش را از مال خود مرحمت فرمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 21 آبان 1393برچسب: تفرقه بین گواهان و کشف جرم,

و ساعت 19:36

داستان شماره 1310


 بهار کسری

از جمله غنائم ارزنده اى كه در جنگ ايرانيان نصيب مسلمانان شده بود، فرشى بود به نام بهار كسرى و موقعى كه سعد بن ابى وقاص خواست يك پنجم غنائم را براى عمر بفرستد از مسلمانان خواست تا از سهم خود از بهار كسرى صرفنظر كنند پس آن را براى عمر فرستاد، و آن فرشى بود كه تمام مظاهر تفريح و تفرج در آن تعبيه شده ، مخصوص پادشاهان ايرانى بود تا در فصل زمستان كه درختان و گلها و رياحين خشكيده مى شد بر روى آن مى نشستند و بساط عيش و طرب بر آن مى گستراندند، و هر يك از طول و عرض آن شصت ذراع بود، و با انواع زيور آلات و طلاجات مزين شده بود. عمر نمى دانست آن را چكار كند، با چند نفر مشورت نموده ، بعضى به او گفتند: براى خودت باشد، و كسانى هم اختيارش ‍ را به خود او واگذار كردند. حضرت امير عليه السلام به عمر فرمود: چرا يقينت را به شك مبدل مى سازى و خود را به جهالت مى زنى ، بايد آن را بين مسلمانان تقسيم كنى ؛ زيرا اگر آن را به همين حال بگذارى آيندگان آن را تصرف خواهند كرد با اين كه مسلمانان كنونى بدان سزاوارترند. عمر گفتار آن حضرت را تصديق كرد و آن را بين مسلمانان قسمت نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 20 آبان 1393برچسب:بهار کسری,

و ساعت 19:34

داستان شماره 1309

 

وديعه 

مردى دو دينار و ديگرى يك دينار نزد شخصى به وديعت نهادند، يك دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: يك دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم مى شود
و نظير اين خبر است روايتى كه شيخ صدوق و شيخ طوسى به امام صادق عليه السلام نسبت داده اند كه دو نفر بر سر دو درهم با يكديگر نزاع مى كردند، يكى از آنان هر دو درهم را از خود مى دانست و ديگرى يكى از آنها را
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه مدعى يك درهم است اعتراف دارد كه از درهم ديگر حقى ندارد، و درهم ديگر كه مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم مى شود
و همچنين نظير آن را شيخ كلينى و صدوق و طوسى به امام محمد باقر عليه السلام نسبت داده اند كه از آن حضرت پرسيدند، مردى غلامى از ديگرى خريده و فروشنده دو غلام به خريدار تسليم نموده تا يكى از آنها را انتخاب كرده براى خود نگهدارد و ديگرى را به صاحبش رد نمايد و فروشنده قيمت غلام را نيز از مشترى تحويل گرفته است
خريدار هر دو غلام را به طرف منزل مى برده ، اتفاقا يكى از آن دو در بين راه گريخته است . آن حضرت فرمود: مشترى غلام موجود را به صاحبش رد مى كند و نصف قيمتى را كه به فروشنده داده پس مى گيرد و براى يافتن غلام جستجو مى كند، اگر آن را يافت باز اختيار دارد هر كدام از آن دو را كه مى خواهد نگهدارد و آن نصف قيمت را كه از فروشنده گرفته باز به وى رد نمايد، و اگر غلام را پيدا نكرد از مال هر دو رفته ، نصفش از فروشنده و نصفش از خريدار

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 19 آبان 1393برچسب:ودیعه,

و ساعت 19:32

داستان شماره 1308


نشگون 

و نيز در همان زمانى كه اميرالمومنين عليه السلام در يمن تشريف داشت به آن حضرت خبر رسيد كه دخترى از روى بازيچه دختر ديگرى را بر دوش گرفته و دختر سومى از پايينى نشگون گرفته و او بناگاه پريده و دخترى را كه بر دوش داشته انداخته و منجر به مرگ او شده است
امام عليه السلام فرمود: يك سوم ديه مقتول به عهده آن دخترى است كه او را بر روى شانه برداشته و يك سوم ديگر به عهده دخترى كه از او نشگون گرفته ، و يك سوم هم بر عهده خودش كه بطور بازيچه و عبث سوار شده است . اين خبر به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده آن را تائيد نموده بر صحتش گواهى داد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 18 آبان 1393برچسب:نشگون,

و ساعت 19:31

داستان شماره 1307

 

يك نفر در آب غرق شد 

شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، يكى از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليه السلام بردند، دو نفر از آنان گواهى دادند كه آن سه نفر ديگر او را غرق كرده اند، و آن سه نفر گواهى دادند كه آن دو نفر ديگر او را غرق كرده اند، اميرالمومنين عليه السلام ديه او را به پنج قسمت مساوى تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى كه دو نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى كه سه نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند. شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر مى گويد: در اين قضيه هيچ قضاوتى تصور نمى شود كه از قضاوت آن حضرت به صواب نزديكتر باشد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 17 آبان 1393برچسب:یک نفر در آب غرق شد,

و ساعت 19:29

داستان شماره 1306

 

داستان قدامه 

قدامه بن مظعون ، شراب نوشيد، عمر تصميم گرفت بر او حد جارى كند، قدامه به عمر گفت : حد بر من روا نيست . زيرا خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا بر آنان كه ايمان آورده اند و كردار شايسته انجام داده اند، گناهى نيست در آنچه خورده اند، هرگاه بپرهيزند و ايمان بياورند و كارهاى شايسته بكنند
پس عمر از او صرفنظر كرد. اميرالمومنين عليه السلام اين را شنيد نزد عمر رفت و به وى فرمود: چرا به قدامه حد نزدى ؟
عمر: قدامه اين آيه را برايم خواند و خود را از مصاديق آن دانست
على عليه السلام : قدامه از مصاديق اين آيه نيست ؛ زيرا كسانى كه ايمان آورده و كردار نيك انجام مى دهند هرگز حرامى را حلال نمى شمرند، اينك قدامه را برگردان و او را از آن گفتارش توبه بده و بر او حد جارى كن . و اگر توبه نكرد او را به قتل برسان ؛ زيرا از اسلام خارج شده است
عمر به خود آمد و قدامه را طلبيد، و چون قدامه از جريان باخبر شد نزد عمر اظهار ندامت و توبه كرد و عمر از حكم قتلش درگذشت و آنگاه كه خواست به او تازيانه بزند مقدارش را نمى دانست ، باز از آن حضرت راهنمايى خواست
على عليه السلام به او فرمود: حدش هشتاد تازيانه است ؛ زيرا كسى كه شراب نوشد مست مى شود، و در آن هنگام هذيان مى گويد و به مردم تهمت مى زند و حد تهمت ، هشتاد تازيانه است . پس عمر طبق دستور آن حضرت عمل كرد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 16 آبان 1393برچسب:داستان قدامه,

و ساعت 19:26

داستان شماره 1305


داستان حلوای اشعث

در دوران زندگی امام علی (علیه السلام) اشعث بن قیس [1] با مردی دعوا داشت و فردای آن روز قرار بود او در محکمه امام علی (علیه السلام) حاضر شده و محاکمه گردد. اشعث شبانه حلوایی آماده کرده آن را برای امام برد تا از این راه امتیازی برای محاکمه فردا به دست آورد
امام (علیه السلام) در را گشود و نگاهی به حلوا کرد و فرمود: اصله ام زکاه ام صدقة فذلک محرم علینا اهل البیت؛ آیا بخششی، یا زکاتی و یا صدقه ای است؟ اینها همه بر ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حرام است
عرض کرد: هدیه است
امام فرمود: گریه کنندگان در سوگ تو بنشینند آیا از این راه وارد شده ای که مرا بفریبی؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمین را به من بدهند که پوست جوی را از دهان مورچه ای به ستم در آورم نافرمانی خدا را نمی کنم
یک- اشعث دختری بنام جعده داشت که همسر امام حسن (علیه السلام) شد و به امام زهر داد و پسری بنام محمد داشت که در قتل مسلم بن عقیل و سپس در کربلا دخالت داشت او و فرزندانشان از شرورترین افراد عصر خود بوده اند به حدی که معاویه نیز از شرارت اشعث می ترسید

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 15 آبان 1393برچسب:داستان حلوای اشعث,

و ساعت 19:24

داستان شماره 1304

 

زناکار بودن زن

مردی و زنی را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناکار! زن نیز به او گفته بود تو از من زناکارتری. عمر دستور داد هر دو را تازیانه زنند. اتفاقا امیرالمومنین علیه‏السلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مکنید، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدی نیست، سزای زن دو حد است؛ زیرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است. و ثانیا: به زنای خود اقرار کرده که به مرد می‏گوید: تو از من زناکارتری؛ یعنی، من هم زناکارم ولی کمتر، و از این جهت مستحق حد زنا هم گردیده است. و آنگاه فرمود: از ناحیه دوم حد کاملی به او زده نمی‏شود
یک- علت این که از ناحیه دوم حد کاملی به او زده نمی‏شود؛ زیرا حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت می شود، و زن تنها یک بار اقرار کرده بود، وعلت این که حد افتراء از مرد ساقط گردید؛ زیرا به سبب اقرار زن به زنای خود تهمت مرد منتفی گردید. مناقب، سروی، قضایاه (علیه السلام) فی عهد الثانی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 14 آبان 1393برچسب:زناکار بودن زن,

و ساعت 19:23

داستان شماره 1303

 

داستان زن هیثم

هنگامی که هیثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت، پس از شش ماه تمام زنش فرزندی به دنیا آورد. هیثم فرزند را از خود ندانسته وی را نزد عمر برد و قصه را برایش بیان داشت. عمر دستور داد زن را سنگسار کنند. اتفاقا پیش از آن که او را سنگسار کنند، امیرالمومنین علیه‏السلام او را دید و از قضیه باخبر گردید، پس به عمر فرمود: باید بگویی زن راست می‏گوید؛ زیرا خداوند در قرآن می‏فرماید: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ 1مدت حمل و از شیر گرفتن فرزند، سی ماه است و در آیه دیگر می‏فرماید: والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین؛ [2] مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر می‏دهند.
و وقتی که بیست و چهار ماه دوران شیر دادن از سی ماه کم شود شش ماه می‏ماند که کمترین دوران حاملگی است.
عمر گفت: اگر علی نبود عمر به هلاکت می‏رسید و زن را آزاد نمود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 13 آبان 1393برچسب:داستان زن هیثم,

و ساعت 19:21

داستان شماره 1302

 

خطبه بی الف و خطبه بی نون

گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله دور هم نشسته و از هر دری سخن می گفتند گفتگو از حروف الفباء به میان آمد، همگی به اتفاق آراء بر آن شدند كه حرف الف بیش از سایر حروف در تركیب كلمات و جمله بندیها به كار می رود، در این هنگام امیرالمومنین علیه السلام بپاخاسته و خطبه ای طولانی بدون الف بالبداهه انشاء فرمود: حمدت و عظمت من عظمت منته ، و سبغت نعمته ، و سبقت رحمه غضبه ، و تمت كلمته ، و نفذت مشیه ، و بلغت قضیته ، حمدته حمد مقر لر بوبیته ، متخضع لعبودیته ، متنصل من خطیئه

..............
و نیز خطبه ای دیگر بدون نقطه بالبداهه انشاء كرد كه اول آن این است : الحمدلله اهل الحمد و ماواه ، وله اوكد الحمد واحلاه ، و اسرع الحمد و اسراه ... مؤ لّف : انشاء چنین خطبه هایی به طور ارتجال و بدون سابقه با ویژگی های خاصی كه در الفاظ و مضامین آنها بكار رفته می توان گفت كه در زمره معجزات آن امام همام علیه السلام بشمار می آید، و بعضی از ادبا اگر چه ابیات و یا فقراتی بدون الف و یا بدون نقطه آورده اند ولیكن باید توجه داشت كه آنان كسانی هستند كه سالیانی دراز از عمر خود را صرف تحصیل ادبیات و قسمتی از اوقات خود را صرف تركیب و تلفیق آن جملات نموده اند، و از محالات عادی است كه كسی بتواند بطور ارتجال و بالبداهه آنچنان خطبه هایی را با آن همه درخشندگی و خصوصیاتی كه دارند انشاء نماید. و نیز خطبه دیگری از آن حضرت علیه السلام بدون نقطه نقل شده كه اول آن چنین است : الحمدلله الملك المحمود، المالك الودود، مصور كل مولود، و موئل كل مطرود
..........

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 12 آبان 1393برچسب:خطبه بی الف و خطبه بی نون,

و ساعت 19:19

داستان شماره 1301

 

طعمه شیر

شیری را در گودالی دستگیر كرده بودند، مردم برای تماشای شیر ازدحام نمودند، یك نفر در نزدیكی گودال ایستاده بود، ناگهان قدمش لغزید و دست به دیگری زد و دومی به سومی و سومی به چهارمی و همه در گودال افتاده طعمه شیر شدند. این ماجرا در یمن اتفاق افتاد، امیرالمومنین علیه السلام نیز آنجا تشریف داشت ، خبر به آن حضرت رسید، پس درباره آنان چنین قضاوت نمود، كه اولی طعمه شیر بوده و به علاوه باید یك سوم دیه به دومی بپردازد، و دومی نیز دو سوم دیه به سومی و سومی دیه كاملی به چهارمی باید بپردازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله از این قضاوت خبردار گردیده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داوری نموده است. مؤ لّف : علت این تفصیل این است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد دیگری را با خود انداخته ، از این جهت دیه ای طلب ندارد؛ زیرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است یكی از سه چیز باشد، كشیدن نفر اول و یا افتادن نفر سوم و یا چهارم بر روی او كه خودش عامل آن بوده است بنابراین ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام علیه السلام هم 33/0 دیه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش ‍ كشیدن و افتادن نفر چهارم بر روی او باشد كه خودش عامل آن بوده و یا افتادن نفر اول و یا دوم بر روی او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام علیه السلام نیز دو سوم دیه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش ‍ مستند به نفر سوم بوده ، بنابراین ، تمام دیه اش بر عهده نفر سوم می باشد چنانچه امام علیه السلام حكم نموده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 11 آبان 1393برچسب:طعنه شیر,

و ساعت 19:17

داستان شماره 1300


مجازات

ماموران سه نفر را که در يک قتل شرکت کرده بودند دستگير نموده و به دادسراي حضرت امير عليه‏السلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يکي از آنان او را بگرفت و ديگري وي را به قتل رساند و سومي از آنان نگهباني مي‏کرد
اميرالمومنين عليه‏السلام فرمود: چشمان ديده‏بان بايد کور شود، و آن کس که مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه که آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد کشته شود

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 10 آبان 1393برچسب:مجازات,

و ساعت 16:26

داستان شماره 1299

 

سفري که بازگشت نداشت

روزی اميرالمومنين عليه‏السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه کنان در حالي که گروهي او را تسلي مي‏دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه‏السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي‏کني؟
جوان گفت: يا اميرالمومنين! سبب گريه‏ام حکمي است که شريح قاضي درباره‏ام نموده، که نمي‏دانم بر چه مبنايي استوار است؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است، حال او را از آنان مي‏پرسم، مي‏گويند: مرده است. از اموال و دارايي او مي‏پرسم، مي‏گويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است. ايشان را به نزد شريح برده‏ام و او با سوگندي آنان را آزاد کرده، با اين که مي‏دانم پدرم اموال و کالاي زيادي به همراه داشته است
اميرالمومنين عليه‏السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در کار اين جوان تحقيق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حکم کرده‏اي؟
شريح گفت: يا اميرالمومنين! اين جوان مدعي بود که پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده، به وي گفته‏اند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آيا بر ادعاي خود گواه داري؟ گفت نه، پس اين گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند
اميرالمومنين عليه‏السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم که در مثل چنين قضيه‏اي اين گونه حکم مي‏کني؟!شريح: پس حکم آن چيست؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بين آنان داوري کنم که پيش از من جز داود پيغمبر کسي به آن حکم نکرده باشد
اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مي‏گوييد آيا خيال مي کنيد که من از جنايتي که بر پدر اين جوان آگاه نيستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يکديگر جدا سازيد پس هر يک را در کنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي که سر و صورتشان با جامه‏هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه‏السلام منشي خود، عبدالله بن ابي‏رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و کاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه‏السلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبير گفتن شما نيز تکبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يکي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابي‏رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانه‏هايتان خارج شديد؟گفت: در فلان روز. در چه ماهي؟گفت: در فلان ماه. در چه سالي؟گفت: در فلان سال. در کجا بوديد که پدر اين جوان مرد؟ گفت: در فلان محل. در خانه چه کسي؟گفت: در خانه فلان. به چه بيماري؟ گفت: با فلان بيماري. مرضش چند روزي طول کشيد؟گفت: فلان مدت
در چه روزي مرد؛ چه کسي او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسي بر او نماز گزارد و چه کسي با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئي کاملي از او به عمل آورد صدايش به تکبير بلند شد، و مردم همگي تکبير گفتند، سايرين که صداي تکبيرها را شنيدند يقين کردند که آن يکي راز خود و ديگران را فاش ساخته است، آن حضرت عليه‏السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را ببرند.
سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرده به وي فرمود: آيا تصور مي‏کني که من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم؟
در اين هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چاره‏اي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت: يا اميرالمومنين! من هم يک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر آن جوان تمايلي نداشتم؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليه‏السلام تمام شهود را پيش خوانده يکي پس از ديگري به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه‏السلام آنان را عهده‏دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغي را ادعا مي‏کرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنيد و هر کدامتان که انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مي‏کند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 9 آبان 1393برچسب:سفری که بازگشت نداشت,

و ساعت 16:24

داستان شماره 1298


حماقت منافقي بي آبرو

در دوران زندگي امام علي (عليه السلام) اشعث بن قيس با مردي دعوا داشت و فرداي آن روز قرار بود او در محکمه امام علي (عليه السلام) حاضر شده و محاکمه گردد. اشعث شبانه حلوايي آماده کرده آن را براي امام برد تا از اين راه امتيازي براي محاکمه فردا به دست آورد
امام (عليه السلام) در را گشود و نگاهي به حلوا کرد و فرمود: اصله ام زکاه ام صدقة فذلک محرم علينا اهل البيت؛ آيا بخششي، يا زکاتي و يا صدقه اي است؟ اينها همه بر ما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حرام است
عرض کرد: هديه است
امام فرمود: گريه کنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اي که مرا بفريبي؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند که پوست جوي را از دهان مورچه اي به ستم در آورم نافرماني خدا را نمي کنم

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 8 آبان 1393برچسب:حماقت منافقی بی آبرو,

و ساعت 16:22

داستان شماره 1297

 

دادرسي امام علي علیه السلام

وقتي امام علي (عليه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جواني بود که در جنگهاي آن حضرت نيز شرکت کرده و در رکاب او مي جنگيد، روزي آن جوان با زني ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علي (عليه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يکي از اصحاب فرمود: به فلان محله مي روي در آنجا مسجدي مي بيني در کنار آن مسجد خانه اي است که صداي مشاجره زن و مردي را مي شنوي، آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. امام (عليه السلام) فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اي اميرمؤ منان (عليه السلام) من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفري در خود نسبت به او احساس کردم و نزديک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مي کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضي از حرفها را نبايد همه کس بشنوند (يعني، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقي ماندند. حضرت علي (عليه السلام) به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مي شناسي؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسي انکار حقيقت نمي کني؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلاني دختر فلان شخص نيستي؟ زن گفت: آري. حضرت فرمود: آيا پسر عمويي نداشتي که هر دو عاشق يکديگر بوديد. گفت: آري. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسايگي خود دور نکرد تا شما با يکديگر تماسي نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به يادداري که يک شب براي قضاء حاجت خارج شدي و پسر عمويت تو را غافلگير کرد و با تو نزديکي کرد و تو حامله شدي و جريان را از پدرت پنهان کردي و تنها به مادرت خبر دادي؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردي و او را در پارچه اي پيچيدي و پشت ديوار گذاشتي و لحظاتي بعد سگي به آنجا آمد و تو ترسيدي که بچه ات را بخورد، سنگي برداشتي و به سوي سگ انداختي اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اي بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي دهم که حق را بگويي، زن فرمايش امام را تایید کرد و گفت: يا علي (عليه السلام) غير از من و مادرم هيچ کس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اي آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالي که او پسر تو بود
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگي در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مي باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگي کن که ازدواج بين شما وجود ندارد

 

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 7 آبان 1393برچسب:دادرسی امام علی ( ع,

و ساعت 16:21

داستان شماره 1296

 

مفهوم سخن‏

مردي و زني را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناکار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناکارتري. عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليه‏السلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مکنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدي نيست، سزاي زن دو حد است؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است. و ثانيا: به زناي خود اقرار کرده که به مرد مي‏گويد: تو از من زناکارتري؛ يعني، من هم زناکارم ولي کمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است. و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نمي‏شود
علت اين که از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نمي‏شود؛ زيرا حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت مي شود، و زن تنها يک بار اقرار کرده بود، وعلت اين که حد افتراء از مرد ساقط گرديد؛ زيرا به سبب اقرار زن به زناي خود تهمت مرد منتفي گرديد. مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في عهد الثانی

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 6 آبان 1393برچسب:مفهوم سخن,

و ساعت 16:19

داستان شماره 1295

 

توطئه‏اي که فاش گرديد

در زمام خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني(سالمند) به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتي يکي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد که دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مي‏نمود و مطالبه مي‏کرد، وديعه را به وي رد کرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن وديعه هستي. اتفاقا اميرالمومنين عليه‏السلام در آن مجلس حضور داشت، زن از عمر خواست تا علي عليه‏السلام بين آنان داوري کند، عمر گفت: يا علي! ميان آنان قضاوت کن. اميرالمومنين عليه‏السلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نکرده‏ايد که سپرده را به هر کدامتان به تنهايي ندهد، اکنون وديعه نزد من است، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نکرد و از اين راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه‏السلام مي‏دانست که آن دو با هم تباني کرده و خواسته‏اند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 5 آبان 1393برچسب:توطئه ای که فاش گردید,

و ساعت 16:17

داستان شماره 1294

 

در باره مردي كه دو دختر داشت ويكي را به جاي آن ديگر شوهر داد

مردي را دو دختر بود يكي از زن عربيه داشت وان ديگر را از زن عجميه جوان ان دختر را كه از زن عربه داشت خواستگاري نمود ه واورا تزويج كرد ومهره بداد چون شب زفاف رسيد پدر دختر حيله كرد وان دختر از زن عجميه داشت به خانه ان جوان فرستاد ان جوان بعد از زفاف بر او معلوم شد كه پدر زن او خيانت كرده است اين داوري پيش معاويه بن ابي سفيان بردند معاويه ندانست چه بگويد گفت برويد در كوفه و از علي سوال كنيد چون به خدمت ان حضرت رسيدند فرمود پدر دختر بايد ان دختري كه از زن عربه داشت اورا تجهيز كند به مثل صداقي كه داماد براي ان فرستاده بود وجوان ان زن را ترك بگويد تا عده او كه سر امد خواهر اورا به خانه در اورد پس از ان پدر دختر را بايد حد زد براي عقوبت اين عمل كه مرتكب شده است

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 4 آبان 1393برچسب:در باره مردی که دو دختر داشت و یکؤ را به جای دیگری شوهر داد,

و ساعت 16:14

داستان شماره 1293

 

درباره حكم غلام صغيري كه با زن بالغه زنا كرد

غلام صغير خردسالي با زني رسيده وبالغه زنا كرد ان حضرت حكم كرد كه غلام غير بالغ را نصف حد(ظاهرآ) بزنند وزن بالغه را تمام حد بزنند و اگر ان زن محصنه باشد وشوهر داشته باشد اورا سنگسار نمي كنند زيرا ان كسي كه با او زنا كرده مدرك نبوده

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 3 آبان 1393برچسب:در باره حکم غلام صغیری که با زن بالغه زنا کرد,

و ساعت 16:12

داستان شماره 1292

 

يهودي از ابوبكر سوال كرد و او گفت اين مسائل زنادقه است

چون رسول خدا از دنيا رفت يك نفر يهودي داخل مسجد گرديد وگفت كجا است وصي پيغمبر شما؟
مردم اشاره به ابوبكر كردند مرد يهودي گفت من مسائلي دارم كه فقط وصي پيغمبر ان را ميداند ابوبكر گفت بياور مسائل خود را
مرد يهودي گفت به من خبر بده از چيزي كه براي خدا نيست واز چيزي كه در نزد خدا نيست و از چيزي كه خدا نميداند
ابوبكر گفت اين مسائل زنادقه است ايا در اسمان وزمين چيزي هست كه خدا نميداند
اتباع ابوبكر خواستند ان مرد را بزنند ابن عباس گفت شما با اين مرد با انصاف كار نكرده ايد ابوبكر گفت مگر مقاله اورا نشنيدي ابن عباس گفت چرا شنيدم اگر جوابي داريد بگوييد واگر نه اورا در نزد كسي كه جواب دهد به درستي كه من شنيد م از رسول خدا كه فرموده: در حق علي بن ابيطالب (الهم اهد قبلعه وثبت لسانه
سپس ابوبكر با جماعت خود به خدمت امير امدند ابوبكر گفت يا ابالحسن اين يهودي مسائل زنادقه پرسش كرده
حضرت فرمود ان كدام است ؟
يهودي را گفتند مسائل خود را بگو واو بيان كرد
حضرت فرمود انكه براي خدا نيست شريك است خداي تعالي شريك ندارد وانكه در نزد خدا نيست ظلم است خداي متعال هر گز به بندگان خود ظلم نميكند و انچه خدا نميداند قول شما حضرات يهود است كه ميگوييد عزيزابن الله وخداوند تبارك تعالي فرزندي براي خود نميداند يهودي بعد از استماع اين جوابهاي شافيه گفت((اشهدان محمدارسوالله واشهدالااله الا الله))ان وقت ابو بكر وطايفه برخواستند وسر امير را بوسيدند

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 2 آبان 1393برچسب:سوال از ابوبکر و جواب قنع کننده علی (ع,

و ساعت 16:9

داستان شماره 1291

 

به مسائل رآس الجالوت ابوبكر ازان عاجز ماند

بعضي از رآس الجالوب به نزد ابوبكر امدند ومسائلي سوال كردند يكي را نتوانست جواب بگويد اورا به امير المومنين حواله كرد حضرت فرمود مسائل تو كدام است
عرض كرد اصل اشيا چيست
حضرت فرمود :اصل اشيا اب است چنانچه خداوند فرموده و((من الما كل شئي حي))رآسالجالوت گفت :ان دوجماد چيست كه تكلم كردند
حضرت فرمود :اسمان وزمين است
راس گفت:ان دو چيز كه كم ميشوند وزياد ميگردند چيست؟
فرمود ان شب روز است
رآس گفت:ان اب چه ابي است نه از اسمان است نه از زمين؟
حضرت فرمود :ان عرق اسبهايي است ازسليمان بن داود كه در هنگام دويدن از انها ريخت
رآِس گفت ان چيست كه نفس ميكشد وروح ندارد
حضرت فرمود :كه او صبح است(( والصبح اذا تنفس))
راس پرسيد: ان دو زوج كدامند كه لا بدند از همديگر و حال انكه حيات ندارند
حضرت فرمود :شمس وقمر است
گفت ان نور چيست كه نه از افتاب است نه از قمراست ونه از نجوم ونه از مصابيح؟
فرمود:ان عمودي است كه خداوند براي موسي در تيه فرستاد كه نور مي بخشيد
گفت:كدام ساعت است نه از روز است ونه از شب ؟
فرمود ان بين الطلوعين است از طلوع فجر تا طلوع شمس
گفت :ان چيست كه اورا قبله نيست
فرمد :خانه كعبه
گفت :ان كيست كه پدر وعشيره ندارد؟
فرمود حضرت ادم(ع

نوشته شده توسط شهرام شيدايی در جمعه 1 آبان 1393برچسب:به مسائل رآس الجالوت ابوبكر عاجز ماند,

و ساعت 17:40

درباره ی ما

سلام.من شهرام شيدايی هستم.16سالمه اين وبلاگ را برای تفريح و سرگرمی خودم و دوستان درست كردم...چ گريه هايی كه پشت اين مانيتور نكردم.چ شكلك خنده هايی كه برا شماها نزدم.چ دردهايی كه با هيچی خلاصشون نكردم.چ بدم هايی كه با خوبم قايم كردم.رفيق ما ك دنيای واقعيشو بوسيدمو گذاشتيم كف دست خريداراش.دنيای مجازی پيش كش اونايی ك هنوز شاخشون واسه ما تيزه.به چيزی دل ببنديم كه دل داشته باشه.خدايا بهشت مال اينا...بزار تو جهنم تنها بمونم.آدما با زخمهای عميقشون مرد ميشن وگرنه جنسيت اونی نيس كه تو شناسنامت ثبت بشه...سردرد نميارم خورشيد هم همون خورشيد قديميه شبم روزم ماهم چرا خدا روزگار آنقدر رنگ عوض كرده...؟غم اگر تركم كند تنهای تنها ميشوم.گفت دلت كه بسوزه اشكتم مياد گفتمش پ دل من احتمالا ديگه خاكستر شده.من خودم يه لشگر تك نفرم.به سلامتی خودم كه هميشه اونی شدم كه بقيه ميخوان ولی هيچ كس اونی نشد كه من ميخواستم.تو رو خدا همدردی نكنيد ترو خداااااانميخوام دردام مرور شن.بخون داستان سرگرم شو خواستی باهام درد و دل كن............alin.alix@yahoo.com

داستانهایی درباره خدا

داستانهای عبرت آموز هوسرانی

قضاوتهای امام علی( ع _(يك

قضاوتهای امام علی( ع _(دو

داستانهای صفا و صمیمیتها

داستانهای شاهنامه ( يك

داستانهای شاهنامه ( دو

داستانهای امام علی ( ع

داستانهای زیبایی از دین

داستانهای ملا نصرالدین

داستانهای اصیل ایرانی

داستانهای طنز ( عالی

داستانهای طنز ( خوب

داستانهای ضرب المثل

داستانهای خوش یمن

داستانهای خاستگاری

داستانهای احساسی

داستانهای سخنرانی

داستانهای پادشاهان

داستانهای بی ادبانه

داستانهای عاشقانه

داستانهای پيغمبران

داستانهای موفقیتها

داستانهای واقعیتها

داستانهای شنیدنی

داستانهای ترسناک

داستانهای ارسالی

داستانهای آموزنده

داستانهای غمگین

داستانهای پسرانه

داستانهای واقعی

داستانهای معجزه

داستانهای امامان

داستانهای بزرگان

داستانهای شیوانا

داستانهای زندگی

داستانهای بهلول

داستانهای جالب

داستانهای طمع

بقیه داستانها

داستانهای طنز ( خوب_ دو

داستانهای طنز ( عالی_ دو

داستانهای جالب ( دو

داستانهای آموزنده ( دو

شهرام شيدايی

»تعداد بازديدها:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 501
بازدید هفته : 1305
بازدید ماه : 2760
بازدید کل : 2760
تعداد مطالب : 1321
تعداد نظرات : 198
تعداد آنلاین : 1



كد موزيك چت روم
کد ورود به چت روم

چت روم گوگل

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
كد نمايش آر پی